نویسنده: پویا جفاکش

وانگ یون، در جلو چشمان دشمنانش، با پرت کردن خود از بلندی، خودکشی میکند.: گراوری از نسخه ی قدیمی رمان سه پادشاهی از سلسله ی چینگ

در رمان کلاسیک چینی "داستان سه پادشاهی" منسوب به لو گوانگ جونگ و قرن 14 میلادی، شخصیت عجیبی داریم به نام "دیائو چان" که از هر جهت قابل مقایسه با جودیت زن قهرمان یهودی در تورات است. درست مثل جودیت که همسر هولوفرنس فرمنانده ی آشوری فاتح یهودیه میشود تا او را بکشد، دیائوچان نیز با نقشه ی پدرخوانده اش وانگ یون، معشوقه ی دنگ ژو نخست وزیر درنده خویی میشود که قصد غصب تخت سلطنت سلسله ی لیو در امپراطوری هان را دارد و هدف از این معاشقه نیز قتل دنگ ژو است، اما دیائوچان خودش مستقیما دنگ ژو را نمیکشد بلکه با معاشقه ی دو طرفه بین دنگ ژو و پسرخوانده اش لو بو، باعث قتل دنگ ژو به دست لو بو میشود. پس از این اتفاق، وانگ یون نخست وزیر میشود ولی در کمتر از یک سال، در شورش لی جوئه و گوسی سرداران دنگ ژو شکست میخورد و با پرت کردن خود از بلندی خودکشی میکند. با این حال، رمان درباره ی سرنوشت دیائوچان ساکت است. همینقدر معلوم است که او به همسری لوبو درآمده و همراه او فرار کرده است چون در یکی از جنگ های بعدی اشاره ای به او میشود. اما روایت های دراماتیک عمدتا ناشی از تئاتر سنتی چینی، نیاز دیده اند که برای این شخصیت، پایانی در نظر بگیرند. در یک روایت، دیائوچان در زمان پیروزی لی جوئه و گوسی توسط آنها اعدام میشود. در روایتی دیگر، دیائو چان، بعدا و در زمان شکست لو بو از سائو سائو، به همراه لوبو توسط سائو سائو اعدام میشود. در روایتی دیگر، سائو سائو پس از اعدام لو بو، دیائو چان را نگه میدارد و هنگامی که میخواهد گوان یو را راضی به اطاعت از خود کند، دیائو چان را به او میدهد، اما گوان یو که معتقد است این زن شوم است، دیائو چان را میکشد. در روایتی دیگر، پس از سقوط لو بو، ژانگ فی به دیائو چان دست می یابد و او را به برادرش گوان یو تقدیم میکند، اما گوان یو در پاسخ، فقط شمشیر میکشد و سر دیائو چان را قطع میکند. در روایتی دیگر، پس از سقوط لو بو، لیو بی، ژانگ فی و گوان یو بر سر این که دیائو چان باید همسر کدامشان شود، با هم اختلاف پیدا میکنند و گوان یو که از اختلاف بین برادران ناخشنود است، با کشتن دیائو چان، به نزاع پایان میدهد. و بلاخره در یک روایت دیگر، سائو سائو بعد از کشتن لوبو، دیائوچان را به بستر خود میبرد ولی دیائوچان با بریدن گلوی خویش، خودکشی میکند.:

Diaochan: wikipedia

به نظر میرسد تمام این پایان ها حکایت از ناخشنودی فرهنگ چینی از شخصیت دیائو چان باشد و این کاملا در تضاد با قهرمانی جودیت در یهودیت است. پس چرا چنین قهرمانی خلق شد؟ آیا مسئله کپی برداری چینی ها از تاریخ یهود بوده است؟ اما چرا باید تاریخ کشور بزرگی مثل چین، به تاریخ ملت ظاهرا کوچکی مثل یهود وابسته باشد؟

بخشی از پاسخ، به حضور قدرتمند یهودی ها در چین دوران سلسله ی سونگ و مرکز مذهبی آنها در کایفنگ پایتخت سلسله ی سونگ برمیگردد. در زمانی که مغول ها بر شمال چین سیطره یافتند، سونگ در جنوب حکومت میکرد و ادعا میشود پیشتر توسط دولت تبتی شی شیا و دولت خیتان لیائو به جنوب رانده شده است. حکومت لیائو بعدا با حمله ی جورچن ها از بین میرود و آنها دولتی به نام "جین" یا "چین" ایجاد میکنند که منچو های سلسله ی چینگ –دوران اخیر امپراطوری در چین- ادعای احیای آن را داشتند. به طرز عجیبی، لغت لیائو یادآور "لیو" نام خانوادگی سلسله ی هان است و "جین" یادآور به این که پس از فروپاشی امپراطوری هان، حکومتی به نام جین، اتحاد مجدد کشور را صورت بخشید. جین نام حکومتی در دوره ی هرج و مرج اواخر سلسله ی ژو نیز بود که اتفاقا کایفنگ در قلمرو آن قرار داشت. این جین، کاملا چسبیده به مغولستان داخلی و محلی بود که تاتارهای شمالی میتوانستند تویش نفوذ کنند. درست در غرب این جین، یک ایالت دیگر به نام "چین" بود که توسط بربرهای چیانگ تشکیل شده بود و بعدا حکومت ژو را از بین برد و کل چین را تصرف کرد. به نظر میرسد این دو دولت، امتداد یک دولت هستند با دو زبان مختلف: زبان های التصاقی اورال-آلتایی برای جین، و زبان های هجایی چینی-تبتی برای چین. ژوها نیز از چیانگ ها بودند که به دشت های مرکزی آمده و یک حکومت سراسری تشکیل داده بودند. به نظر میرسد نام دنگ ژو هم به معنی رهبر ژو و هم به معنی رهبر سرزمین باشد. دنگ ژو از ایالت چیانگ نشین لیانگ در غرب آمده بود و فرماندهان ددخویش از همان قوم بودند. سیطره ی او بر قلمرو لیو که در حکم تصرف یهودیه توسط آشوری ها است، مشخصا اصلی است که با تخیل یک دوران شکوفایی سلسله ی هان در قبل از تسلط لیانگ، به فرع تبدیل شده است. بدین ترتیب، لو یانگ پایتخت لیو ها همان لو یانگ پایتخت ژو ها است و انتقال پایتخت به چانگان توسط دنگ ژو همان انتقال حکومت از ژو به چین است چون چانگان (شیان امروزی) در دوره ی دولت های جنگجو جزو ایالت چین بوده است. این انتقال پایتخت پس از شکست دنگ ژو از نیروهای یوآن شائو که ادعای حمایت از امپراطور را داشتند روی داد. یوآن شائو از خاندان یوآن بود که اجداد چنگیزخان مغول شمرده و درواقع کهن الگوی سلسله ی چنگیزخانی یوآن در چین هستند. از مهمترین و تاثیرگذارترین افراد اتحاد یوآن شائو، سائو سائو بود که بعدا خود نخست وزیر شد و همچون دنگ ژو بر امپراطور حکم راند و یوآن شائو با او نیز جنگید ولی شکست خورد. مرکز حکومت یوآن شائو، شهر ye در استان "جی" بود که پکن در آن قرار داشت. درحالیکه مرکز حکومت سائو سائو، شهر شوچانگ xuchang بود که توسط خاندان جیانگ بنا شد و آنها درآنجا نام فامیل خود را به xu تغییر دادند، اما درنهایت از حکومت "چو" شکست خوردند و به ye تغییر مکان دادند. حاکمان چو ادعای نسب بردن از خاندان ژو را داشتند و درواقع چو نیز تلفظ دیگر ژو است و میتوان چو را نسخه ی جنوبی شده ی ژو شمرد. حالا توجه کنید که نام سلسله ی ژو را "کائو" نیز تلفظ کرده اند و عنوان "سائو" cao را نیز هم کائو تلفظ کرده اند و هم چائو که تلفظی بین چو و کائو به نظر میرسد. در املا نام سائو سائو را با دو آوانگار مختلف به معانی "دولت ایالتی" و "مدیریت" یا "کنترل" مینویسند که در مجموع معنی کنترل کننده ی مملکت را میدهد و از این جهت کاملا با دنگ ژو هم معنی است. بنابراین شکست جیانگ ها از چو میتواند همان شکست یوآن ها از سائو سائو باشد. نام خاندان جیانگ را به صورت های چیانگ، چانگ، ژانگ، کانگ، گونگ، جیونگ و احتمالا بسیاری تلفظ های دیگر خوانده اند. خاندان "لو" که لو بو از آن آمد نیز شعبه ای از خاندان جیانگ بودند و میتوان نام لیو را تلفظی دیگر از آن شمرد. از طرفی در بعضی نسبنامه های ژانگ، ژانگ ها از نسل شخصی به نام ژانگ شی از دولت جین دوره ی سلسله ی ژو خوانده شده اند. از آن جالبتر این که در دوره ی یوآن، به مغول هایی که چینی میشدند، نام فامیل جیانگ داده میشد. اگر دقت کنید، این نام با نام قوم چیانگ هم در ارتباط است. حالا توجه کنید که چیانگ هایی که میشناسیم، به زبان چینی-تبتی سخن میگفتند و ممکن است پیروزی بر یوآن، به معنی پیروزی زبان چینی متعارف بر زبان مغولی باشد. رهبر شورش چین علیه مغول ها یک مرد فقیر به نام ژو یوآن چانگ بود که نامش ترکیب نام های سه ملت پیش گفته است و علیه دولتی با یکی از این نام ها (یوآن) شورش کرده است. ژو یوآن چانگ، سلسله ی مینگ را تاسیس کرد که تا قبل از ظهور دولت چینگ، بر بخش مهم چین حکومت میکرد. ترکیب عناوین مینگ، ژو و سائو در عنوان "مینگ ژائو" برای بنیانگذار سلسله ی موسوم به ژائوی پسین دیده میشود. این سلسله با شورش "شی لی" علیه سلسله ی جین (حکومت متحد کننده ی کشور پس از سقوط هان) به وجود آمد. یکی از اثرات این شورش، تخریب و نابودی شهر ye بود. تا زمان این اتفاق، امپراطور هان و اولادش تا سه نسل، مقام دوکی محلی در آن محدوده را داشتند که این دوکی در این تخریب برچیده شد و میتوان آن را صورت دیگری از سقوط سلسله ی هان خواند. نام اصلی شی لی، "بی" بود که تلفظ دیگر نام "پی" پسر سائو سائو به نظر میرسد و جالب این که سائو پی کسی بود که آخرین امپراطور هان را وادار به استعفا کرد و به او مقام دوکی داد. شی لی، برده ای از قوم "شی" یا "جی" بود که این بردگی اولیه با فقیر بودن اولیه ی بنیانگذار مینگ قابل قیاس است. کتاب جین، قوم جی jie را وابسته به شعبه ای از شیونگ نو ها به نام qiangqu میشمرد که با آنها باز هم به چیانگ های غرب میرسیم ضمن این که هون هایی که به اروپا حمله و به رم خسارات بسیار وارد کردند جزو شیونگنوها شمرده میشوند. پولی بلانک، نام چیانگ کو را تلفظ دیگر kangjuمیشمرد که شهر قوم کانگ بود و در آسیای مرکزی قرار داشت. کانگجو که پولی بلانک، آن را با تاشکند تطبیق میکند، در مجاورت جایی به نام "تا یوآن" به معنی یوآن بزرگ بود که بعدا موفق شد آن را در خود جذب کند.جالب اینجاست که لو گوانگ جونگ، نویسنده ی رمان داستان سه پادشاهی هم اهل جایی به نام "تا یوآن" بود. بنا بر اسناد چینی، کانگجو یا کانجو دومین دولت قدرتمند آسیای مرکزی (بعد از یوئه چی) بود. این دولت در اثر عقبنشینی یوئه چی ها از مقابل قوای شیونگ نو پدید آمد و مردمش ترکیبی از یوئه چی ها و شیونگنو ها بودند. توجه کنید که شیونگنو ها ترکند و یوئه چی ها چیانگ هایی از استان گانسوی چین که به زبان چینی-تبتی صحبت میکنند. میبینید که همان دوگانه ی اورال آلتایی ها و چینی-تبتی ها دوباره دراینجا حاکم است. جوزف مارکوارت، اوملجان پریتساک، و پیتر بی گلدن، کانگ ها را همان قوم ترک کنگر میدانند که در منابع چینی با عنوان کانگلی نیز شناخته شده اند. چینی ها کانگلی ها را با دینگلی های شمال چین در دوره ی بهار و پاییز شناسایی میکردند که تحت تسلط شیونگ نو ها درآمدند و مدت ها بعد با اتحاد رهبرشان ژای یانگ با سیان بی های مغول زبان، بر شیونگنوها پیروز شدندو دینگلی یا تینگلی را با نام های تی لی و شی لی هم خوانده اند که نام اخیر، مرتبط با لقب مینگ ژائو به نظر میرسد. تی لی، خود، تلفظ دیگر "کائلی" عنوان دیگر کانگلی به نظر میرسد که آن را به قوم ژای –اشاره به خاندان حاکم بر کنگرها- معنی کرده اند. ژای خود تلفظی دیگر از ژائو و ژو است. ترک های غربی، عنوان کائلی را به صورت های "گیلی" و "جیلی" ثبت کرده اند. عثمانی ها نیز از قبیله ای به نام "کای کانلی" برخاستند که ظاهرا هر دو عنوان کائلی و کانگلی را در خود دارد. فتح بیزانس توسط آنها نشان میدهد که چرا گروهی از مسلمانان بالکان به سبب وفاداری به عثمانی، تحت عنوان بوسنی شناخته شده اند. درواقع لغت بوسنی به اندازه ی لغت بیزانس با لغت پچنگ مربوط است و از اتحاد سه قبیله ی پچنگ در زمان کنستانتین هفتم، با عنوان "کنگر" یاد شده است. بوسنی ها یا همان پچنگ ها گروهی از قبایل شورنده علیه دولت خزر بوده اند. خاخام نسیم، بوسنی ها، بلغارها و اوغوزها را در زمره ی قبایل خزر شمرده است. خزرها ترک های یهودی شده و نتیجه ی برخورد سکاها با یهودیان در آذربایجان و ترکیه ی امروزی بوده اند. در صورتی که در مورد نادرست بودن تاریخ قرون وسطی و قرار داشتن عصر باستان در قبل از دوره ی مدرن با فومنکو و نوسفسکی همعقیده باشیم، زبان نیمه مغولی و شبه چینی سومری های بین النهرین بخصوص با توجه به این که آنها به قلمرو خود "کنگیر" میگفتند، مسیتوانسته یک خاستگاه عمده برای هر دو گروه زبانی اورال-آلتایی و چینی-تبتی باشد و اتحاد این دو شاخه ی زبانی با هم به همان شکل که در کانگجو دیده میشود به چین منتقل شده و آنچه به نام پیروزی مینگ بر یوآن خوانده میشود درواقع پیروزی زبان چینی بر زبان مغولی بوده است. اتحاد قبلی این دو زبان، همان اتحاد کانگلی های چینی زبان با سیانبی های مغولی علیه شیونگنوهای ترک بوده است. در رمان عاشقانه ی سه پادشاهی، صحنه ی جنگ های سرنوشت ساز به میان دو رودخانه ی بزرگ هوانگهو و یانگ تسه انتقال داده شده است. برای کانگ جو این صحنه بین دو رود جیحون و سیحون قرار داشته و البته صحنه ی اولیه ی هر دو نبرد ابتدا بین دو رود دجله و فرات در بین النهرین رقم خورده است. انعکاسی از انتقال به غرب را میتوان در روایت کتاب شجره الترک منسوب به ابوالغازی خان (حاکم خیوه در قرن 17) یافت جایی که میگوید قنق ها خود را اولاد افراسیاب میشمردند که پس از شکست خوردن از کیخسرو نوه ی افراسیاب در غرب، به سمت آسیای مرکزی متواری شدند. نام قوم قنقqiniq تلفظ دیگر کانگ به نظر میرسد و جالب این که سلجوقیان یعنی همان ملتی که عثمانی ها از میانشان برخاستند نیز از قنق ها هستند. طی تشکیل امپراطوری سلجوقی و فروپاشی آن، اکثر قنق ها در آناطولی ترکیه ساکن شدند و در زمان عثمانی ها درآنجا 81 شهر به نام قنق موجود بود که بعضی از آنها هنوز همین نام را دارند. خلیفه ی بغداد، حکمران بین النهرین بود که موقعیت خود را توسط ترکان سلجوقی از نو به دست آورد و پس از آن با سلجوقیان بر سر به دست گرفتن قدرت، رقابت نمود و در فروپاشی امپراطوری سلجوقیان بزرگ نقش ایفا نمود. عثمانی ها از شاخه ی «سلجوقیان روم» اشرافیت سلجوقی در ترکیه برخاستند و ادعا میشود پس از فتح قستنطنیه پایتخت حکومت مسیحی بیزانس، به دشمن بزرگ غرب مسیحی تبدیل شدند. رهبر عثمانی ها در فتح قستنطنیه سلطان محمد فاتح بود که فومنکو و نوسفسکی برآنند که نسخه ی اصلی محمد پیامبر اسلام است و همو به صورت سلطان محمود غزنوی در آسیای مرکزی بازسازی و همچون محمد پیامبر مشغول بت شکنی شده است. جالب اینجاست که سلجوقی ها نخست تابع سلطان محمود در ماوراء النهر بودند ولی بعدا حکومت پسر او را از بین بردند و به سمت غرب جاری شدند. این داستان ها نیز به نوعی در ماوراء النهر بومی سازی شده و در اتحاد ارسلان اسرائیل، رهبر سلجوقیان، با علی تگین رهبر قراخانیان تجلی یافته اند. نام ارسلان اسرائیل به معنی شیر اسرائیل، یادآور قبیله ی اسرائیلی یهودا با توتم شیر است که رهبری یهودیت را به دست داشتند. در طرف مقابل هم، رهبر قراخانیان با عنوان خاقان، ملقب به شیر بوده است. علی تگین پسر بغرا خان از حکومت آل افراسیاب معروف به قراخانیان بود که با ارسلان اسرائیل علیه خویشاوندش ارسلان خان متحد شد. این اتحاد از سلطان محمود غزنوی شکست خورد و درنتیجه ی آن، ارسلان اسرائیل تابع سلطان محمود شد ولی علی تگین به مبارزه اش ادامه داد. به نظر میرسد تابع شدن ارسلان اسرائیل به محمود نامی و در نتیجه ی اتحاد با قراخانیان، به نوعی در تاریخ بعدی سلجوقیان رمزگذاری شده باشد. چون قلتمیش پسر ارسلان اسرائیل که حاکم ترکیه شده بود، با الب ارسلان حاکم اصفهان بر سر رهبری سلجوقیان رقابت کرد ولی درنهایت از سوی ملک شاه پسر الب ارسلان در مقام رهبر سلاجقه ی روم تثبیت شد. بعد از مرگ ملک شاه و طی برنامه ریزی ها و توطئه های تمام نشدنی ترکان خاتون همسر ملک شاه، محمود پسر ترکان خاتون، به جای شاهزاده ی رقیب، سلطان سلجوقیان بزرگ در اصفهان شد و البته ترکان خاتون یک شاهزاده خانم قراخانی بود. این است معنی ترکیه ای شدن ارسلان اسرائیل به دنبال اتحاد با قراخانیان و ناچاری او به اطاعت از محمود، و همزمان شکست خوردن یک ارسلان دیگر وابسته به آل افراسیاب از علی تگین. داستان ترکان خاتون، مشابهت هایی با داستان استر ملکه ی یهودی پارس در کتاب مقدس دارد و فومنکو و نوسفسکی معتقدند استر و جودیت، دو روایت از یک قصه اند. جودیت که فاتح بیگانه را میکشد، درست حکم استر را دارد که همسر فاتح بیگانه میشود تا با تغییر دادن او، هویت او را بکشد. در مورد آل افراسیاب، نیمه قراخانی-نیمه سلجوقی شدن حکومت سلجوقی، حکم تغییر محتوا و تبدیل ارسلان خان افراسیابی به ارسلان اسرائیل را دارد که تجلی دیگرش حکومت یک محمود به عنوان مابه ازای محمد پیامبر است. در چین، این اتفاق با جایگزینی دنگ ژو با لو بو توسط دیائو چان –نسخه ی چینی جودیت و استر- می افتد و "لو" را میتوان همان "لیو" دانست و همانطور که گفتیم، "لو" ها نخست جیانگ و ازاینرو چیانگ بوده اند. شکست لوبو از سائو سائو نیز روایت دیگر حذف حکومت لیو توسط ژائو است. بنابراین لیوها را میتوان همان لاوی های یهودی و نتیجه ی پیوستن ترک ها به یهودی ها طی یک گسترش دائم از غرب به شرق دانست.:

“kangju and kangars”: hxmokha: 10/4/2014

فومنکو که داستان استر را با جودیت تطبیق کرده است، یک تاریخ ناسیونالیستی اسلاوی-روسی را به نفع زادگاهش روسیه جانشین تاریخ برساخته ی غرب کرده و در آن، اخشوارش/کورش/سیروس، شاه پارس را که استر ملکه ی او میشود و با هنرهای جنسیش، ذهن کورش را موافق نفوذ شدید یهودیان در کشور میکند، همان ایوان مخوف شاه روسیه شمرده است. به عقیده ی فومنکو، پارس همان پروس است که با افتادن معمول "پ" اول، تبدیل به "روس" شده است، البته و درحالیکه معمولا اسلاوهای روسیه، دنباله ی اسلاوهای پروس آلمانی تلقی میشوند، فومنکو قضیه را برعکس جلوه میدهد و پروس را جدا شده از روسیه میشمرد. فومنکو برای بازسازی زندگینامه ی ایوان مخوف، چندین ایوان مختلف را که زندگی هایشان در هم فرو رفته است، تجزیه و تحلیل میکند و به این نتیجه میرسد که ایوان مخوف تحت تاثیر النای مولداویایی که نسخه ی دیگر استر و نفوذی یهودی ها است، قدرت یهودی ها را در کشور افزایش میدهد ولی بعد توبه میکند، النا را طرد میکند و اقدام به قدرتمند نمودن مسیحیت ارتدکس و کاهش نفوذ یهود میکند. با این که این بازسازی کاملا متاثر از ناسیونالیسم اسلاو است، اما دیتریش لاکاپله معتقد است هنوز به درد میخورد، منتها باید از آن روس زدایی کرد چون تاریخ روسیه ی اسلاو همانقدر دروغ است که تاریخ بقیه ی کشورها. در این تاریخ، عناصر حکومت های ماقبل اسلاوی، به خدمت تاریخ اسلاو درآمده اند. بنابراین ایوان مخوف، یک حکمران اسلاو نیست، بلکه نسخه ی اسلاو پرسبیتر جان یا شاه یوحنای افسانه ای تاتار است و به این خاطر در روسیه قابل بازآفرینی است که روسیه قبلا یک سرزمین ترکی-مغولی بوده و علاوه بر آن، اشرافیت های اروپایی که همه از یک ریشه ی نیمه سکایی برخاسته اند، از روسیه به قاره وارد شده و نگاه هایی به آن سو وجود داشته است. به نظر لاکاپله، حکومت اسلاوها تنها تحت حکومت خاندان آلمانی رومانف و بعد از سقوط ناپلئون در روسیه در قرن 19 برقرار شده و قبل از آن، روسیه یک قلمرو ترکی-مغولی تحت تاثیر فرهنگ عربی-آرامی بوده است. این فرهنگ ترکیبی به همراه هون ها تا درون اروپا دنبال شده و درآنجا یهودیت متعارف و مخلوقش مسیحیت یهودی تبار، به عنوان طغیانی علیه مذهب بابلی، از بقیه ی اشرافیت مغول جدا شده اند، طغیانی که همان طغیان ابراهیم جد یهود علیه بابل است. به نظر لاکاپله، ژاک دو مولای بنیانگذار جریان شوالیه های تمپلار که شخصیتی به شدت آمیخته به میراث صلیبی و استعماری است، در نام به مفهوم یعقوب رئیس و منشا افسانه ی یعقوب اسرائیل پدر یهود است. پس هر گونه نفوذ یهودیت و مسیحیت ازجمله در شکل دهی به شریعت اسلامی، نتیجه ی صلیبی گری و قدرت گیری اشرافیت های نیمه تورانی اروپا از طریق نفوذی ها در ممالک شرقی است. حتی شورش مسیحیت علیه رم باستان را نیز باید به شورش آن علیه بابل تعبیر کرد، چون تمثیل رم در ادبیات مسیحی، «فاحشه ی بابل» است که در مقابل «دوشیزه ی آسمانی» یعنی اورشلیم قرار گرفته است، درحالیکه خود رم ایتالیا نیز با اورشلیم تطبیق شده است. در تاریخنویسی برای رم باستانی، این شورش در شورش رم لاتینی علیه حکومت اتروسک ها که از ترکیه به ایتالیا آمده بودند، تجلی میکند. لاکاپله از قول جوزف فارل بیان میکند که رم، محل حضور اشرافیت های بابلی زیادی بود و اضافه میکند که میشد بخش مهمی از آنها را به حکومت اتروسک نسبت داد. درس آموزی رومی ها از اتروسک های ترکیه، همچنین میتوانست با افسانه ی منشا گیری آنها از شهر فرضی تروآ در ترکیه جابجا شود. تروآی ترکیه همچنین منشا خانواده ی خدایان اسکاندیناوی که همان خدایان ژرمن هستند تلقی میشد که پس از سقوط تروآ به اروپا گریخته اند. این خانواده آئسیر نام دارند، لغتی برگرفته از لغت آسور/آشور به معنی خدا که نام های سیروس و کورش تلفظ دیگر آنند. آسوری ها و سوری ها ملت های پیرو آسورند و چون لغات سامی که از راست به چپ نوشته میشوند، در لاتین از چپ به راست نوشته میشوند، میتوانند وارونه خوانده شوند، لغت sur میتواند rus خوانده و آسوری ها را در روسیه بومی کند. نام ازیریس کهن الگوی فراعنه ی مصر هم از لغت "آسور" ریشه میگیرد و مصر و بخصوص قاهره و اسکندریه ی آن را نیز با بابل تطبیق کرده بودند. در همین راستا باید توجه داشت که سلطنت روسیه ی رومانف نیز به خاطر ریشه گرفتن از روم مقدس آلمانی با مرکزیت مذهبی واتیکان رم، سودای احیای روم را داشته و به همین خاطر، فرمانروایانش "تزار" –تلفظ روسی "سزار"- نام داشتند. پس روم هم همراه تروآ به روسیه منتقل شده است و ازجمله "نئا پولیس" یعنی شهر جدید که لقب رم به عنوان نسخه ی جدید تروآ است، در نووگرود به همان معنا که نام یک شهر اسلاوی محبوب تزارها است بازتکرار شده است. این انتقال اما این بار با یک پوشش مذهبی متفاوت به خود حقانیت میدهد. روم روسی مدعی است که اصل مسیحیت، مسیحیت ارتدکس بیزانسی است که پس از سقوط قستنطنیه توسط عثمانی ها بی سرپرست شده و رومانف ها هستند که آن را دوباره بلند کرده اند. اما لاکاپله معتقد است روم بیزانسی ارتدکس وجود نداشته است و مسیحیت ترکیه، نتیجه ی جنگ صلیبی اروپای غربی علیه آن است؛ مسیحیت وارداتی نیز به این خاطر به سمت ارتدکسیسم تغییر کرده تا با متفاوت بودن از مسیحیت کاتولیک رم، تا حد ممکن از آزار رهبران عثمانی که دشمن روم غربی بودند در امان باشد. به نظر لاکاپله، جنگ عثمانی علیه یک روم یونانی موسوم به بیزانس، انعکاسی از جنگ حشمونی های یهودی علیه حکومت یونانیان سلوکی برای حکومت بر اورشلیم است و هر دو این جریان ها شق هایی از جریان وارداتی صلیبی بوده اند که به سبب تبدیل قزاق های تاتار به سربازان جریان صلیبی، بعدا به آنها بخت طغیان علیه بنیانگراران خود تا حد درآوردن شریعت اسلامی به عنوان ترکیبی متفاوت ولی هنوز پر ادعا از یهودیت و مسیحیت علیه آن دو دین را داده است. سلوکی ها همان سلجوقی های ترک هستند که ظاهرا با غربی مآبی مشکلی نداشتند. در جدا شدن رومانف ها از حکومت های غربی، نقش اصلی را بر دوش تزار میخائیل از قرن 17 گذاشته اند که میتوان او را با میکائیل سلجوقی (برادر ارسلان اسرائیل) که سلف سلجوقیان بزرگ شد مقایسه کرد. میکائیل به عنوان سلف سلجوقی ها معادل اسکندر به عنوان سلف سلوکی ها است و پیروزی اسکندر بر امت اخشوارش/کورش، شکل دیگر پیروزی هراکلیوس امپراطور یونانی بیزانس بر خسروئس شاه پارس است. پیروزی هراکلیوس بزرگ بود، اما به جای او امت محمد پیامبر بودند که پارس را فتح کردند و این همتای پیروزی های سلجوقی ها بود که به کام عثمانی ها شد. همتای محمد پیامبر برای عثمانی ها نیز همانطورکه فومنکو گفته بود، سلطان محمد دوم فاتح قستنطنیه ی بیزانسی است. قستنطنیه را وارانگی ها "میکلگارد" میخواندند که به معنی شهر میکائیل است. دراینباره توجه کنیم که فتح قستنطنیه، آغازی بر آخرالزمان و جنگ مذاهب آن شمرده میشد و فرشته ی پیروز آخرالزمان، میکائیل نام دارد. به لحاظ مذهبی، همتای این فتح در تاریخ سلوکی ها تصرف شهر مقدس اورشلیم توسط حشمونی ها است. کسی که اورشلیم را فتح میکند و همتای سلطان محمد فاتح در تسخیر قستنطنیه میشود، یوحنای هیرکانی است که علیرغم کاهن بودن، شاهی اورشلیم را که قاعدتا باید از آن شاه داودی های فرقه ی فریسی ها باشد به خودش میدهد و ازاینرو فریسی ها با او دشمن میشوند. یوحنا، صادوقی ها را بر ضد فریسی ها قوی میکند و این صادوقی ها عاملین نیمه یهودی سازی اعراب و بدل کردن اعراب به رقبای یهود با خواندن آنها به فرزندان اسماعیل ابن ابراهیم هستند. درواقع این صادوقی ها بودند که ادعا کردند اعراب فرزندان اسماعیل و یهود فرزندان اسحاقند و اسماعیل به عنوان فرزند بزرگتر ابراهیم، نظر کرده ی خدای ابراهیم است. بنابراین زبان عربی در یک برسازی کاملا یهودی از حشمونی ها/عثمانی ها، اساس شریعت اسلامی میشود که ترکان عثمانی، آن را به جای مسیحیت دشمنانشان، مذهب برحق خداوند معرفی میکردند. لاکاپله معتقد است یوحنای هیرکانی، همان پرستر جان یا شاه یوحنای تاتاری است که قابلیت بومی سازی در روسیه ی مغولی را داشته است و مبارزه ی ایوان مخوف با یهودیان –درواقع فریسیان- درواقع شکل دیگری از مبارزه ی یوحنای هیرکانی با فریسیان است. پس جای مسیحیت در قصه ی اسلاوی ایوان مخوف را باید فراورده های اسلامی یهودیان صادوقی بگیرد و شاه یوحنای مغول را باید در ابتدای تاریخ روسیه ی مسلمان مغول ها قرار داد. اما این، در هر حال، به یک مذهب قدیمی تر بابلی در روسیه پایان خواهد داد که مشابهش را یوحنای هیرکانی دشمن میداشته است. این دشمن، مذهب سامری است که سلوکی ها آن را یهودیت متعارف خوانده بودند و یوحنای هیرکانی، معبد مرکزیشان در گریزیم را ویران کرد. در روسیه نیز شهری به نام سامره یا سمور داشتیم که از مراکز حکومت مغول بود. همانطورکه گفتیم، این ملت باستانی با آسوری ها تطبیق میشوند و قاعدتا باید ردی از آسور در کهانت سامری پیدا شود. کهانت یهود از دو خط ایتامار و الاسار می آمد که لاکاپله مغتقد است نام الاسار ترکیب نام های ال به معنی خدا با آسور است. تنها کاهن اولیه ی سامری که از خط الاسار بود شلمیا نام داشت که نامش مرتبط با سلم –ریشه ی اسلام- به نظر میرسد و منطقی است که میراث منسوب به این شخصیت افسانه ای، با مذاهب یهودی ساخته ی افراد پشت نام مستعار یوحنای هیرکانی ترکیب شده باشد. در مورد فرهنگ کشی جدا کننده ی این دو عصر، لاکاپله، این نظریه ی جدید را که فومنکو و نوسفسکی هم به آن اعتقاد دارند، تکرار میکند که آثار باستانی مصر نه متعلق به هزاران سال پیش، بلکه متعلق به دوره ی حکومت ممالیک هستند و ازجمله اهرام مصر باید در قرن های 17 یا 18 ساخته شده باشند؛ حکومت شریعت اسلامی بر مصر، تنها با فتح ناپلئون و انگلیسی ها بر مصر دایر شده و فرهنگ های قبلی نابود و باستانی وانمود شده اند. هیروگلیف های مصری در همین زمان حذف شده اند و این که چینی ها و ژاپنی ها هنوز هیروگلیف دارند اصلا عجیب نیست. فرهنگ کشی مربوطه در مصر دیرتر صورت گرفته چون ممالیک علیرغم این که همچون عثمانی ها قزاق بودند، در مقابل نفوذ عثمانی مقاومت میکردند.:

“chronology8”: d. lacapelle: theognosis: 28 feb 2024

این نوع فرهنگ کشی ها که فقط تحت مدیریت یک حکومت، سهولت میپذیرند، همواره با سیاهنمایی افراطی درباره ی فرهنگ بومی همراهند ضمن این که فرهنگ جایگزین از همان ابتدا با بدبینی از سمت مردم مواجه میشود و اخلاقیاتش به سهولت تحکیم نمیگیرند، بنابراین از ابتدای به قدرت رسیدن مکتب یهودی مآب جدید، یک بی علاقگی عملکردی با نسبت های مختلف، به عنوان واکنش عمومی به آن بروز میکند که کم کم در جامعه تبدیل به عادت میشود. تصویر افراطی دنگ ژو و لو بو که علیرغم نسبت پدری-پسری، عاشق یک زن شده اند، نشانه ای از چنین جامعه ای در مرزهای خود است و کاملا طبیعی است که این تصویر در پایان یک عصر، که به نام امپراطوری هان توسط نفوذی های یهود خودی شده است، ایجاد شود. توجه کنید که اتفاق گزارش شده درباره ی رابطه ی لوبو-دنگ ژو، دقیقا حول همان بخش از کتاب اخلاق چینی یعنی "لی چی" (کتاب مناسک) میگردد که درباره ی لازمه ی متفاوت بودن انسان از حیوانات، انذار میدهد: «اگر آدمیان همچون وحوش و به دور از اصل نزاکت میبودند، ممکن بود پدر و پسر، جفت مشترکی داشته باشند.» ("ذهن چینی": کریستوفر بولاس: ترجمه ی سحر اعلایی: نشر ققنوس: 1402: ص75) کتاب مناسک، مجموعه قوانین اخلاقی است که ادعا شده در اوایل دوره ی ژو مدون شده اند و چون کنفسیوس (کونک فو تزو)، آن را قبول داشته است، حالت کتاب مقدس یافته است. تصور شده در زمان نوشتن این کتاب، مردم اینقدر به دوران ماقبل تاریخ نزدیک بوده اند که وقتی کتاب را میخوانید، فکر میکنید دارد به کودکان آموزش میدهد، مثلا جایی که میگوید: «اگر کسی از دور تابوتی دید که در آن جنازه ای بود نباید آواز بخواند.» (همان: ص74) و اتفاقا هم مثل بقیه ی کتاب های کنفسیوسی، به افراد کم سن و سال آموزش داده میشد. چون یک پایه ی فرض باستانی بودن کتاب، همین بود که فرد تازه دارد قوانین می آموزد انگار که قوانین پدرانه و ازاینرو مردانه با عملکرد های غریزی دوران نوزادی که با واکنش پذیرنده ی مادر در یک نظم تعبیر شده به زنانه روبرو میشدند جانشین میشوند.:

«به نظر میرسد کنفسیوس ضمن تاکید بر مناسک به عنوان ابزاری برای شکل دادن به بشریت، اشاره به فرمی از دانش دارد که جایی میان نظم مادرانه و نظم پدرانه قرار میگیرد. میتوانیم بگوییم اصول موضوعه ای که مادر آموزش میدهد در رفتار مناسک گونه ی او قابل مشاهده است. او آنها را اجرا میکند و نوزاد آنها را میگیرد و با هستیش یکی میکند. مناسکی که بعدها نظم اجتماعی از خود مطالبه میکند با مناسکی که در نظم مادرانه متعین میشوند، بار متفاوتی دارند ولی حتی اصول نظم پدرانه جهت تقویت خود از نظم مادرانه بهره میگیرند. میتوانیم میان مناسک پیشاکلامی و کلامی، یعنی میان مناسکی که در همبستگی با نظم مادرانه شکل میگیرند و مناسکی که طی عبور از دوره ی ادیپی تحمیل میشوند، تمایز قائل شویم. با این حال، همانطورکه ناخودآگاه مادرانه نوزاد را متعین نمیکند، نظم پدرانه نیز کودک پساادیپی نمیسازد. شخصیت بشر پیش از هر گونه مواجهه با دیگری به صورت مجموعه ای از خلق و خوی ناخودآگاه شکل میگیرد و بخشی از آن درست در تضاد با مناسکی خواهد بود که به وی توصیه میشود. با این حال، مناسک مد نظر کنفسیوس مواردیند که "خود" self باید به عنوان بخشی از شیوه ی زندگی بپذیرد. زیرا گرچه مناسک گهگاه ممکن است مظهر تحمیل دستورهای خسته کننده و قاعده محور باشند، میتوانند حکم مجموعه ای از قوانین را جایگزین حضور شخصی دیگری سرکوبگر و مسلط کنند. اگر "خود" این قوانین را به فرم های رفتاری منظم تر و عادی تر تبدیل کند، و مشاهده کند که سایر "خود" ها نیز همین کار را میکنند، میتوانیم بگوییم که گروه بر قانون ابتدایی پدر چیره شده است.» (همان: ص77-76)

بدین ترتیب، هرچقدر گروه بزرگتر شود، امکان معوج شدن قانون اولیه بیشتر است و این، سختگیری اولیه را که از ابتدا فقط به منظور رسیدن به یک تعادل مطبوع بین قانون و طبیعت، یا نظم های پدرانه و مادرانه بود، خنثی میکند. ازاینرو است که مذاهب کنفسیوس و تائوئیسم، علاقه مند به تشکیل جوامع کوچک بودند. اما مذاهب مدرن یعنی یهودیت، مسیحیت یهودی تبار و اسلام یهودی تبار، و البته فراورده هایشان چون کمونیسم و فاشیسم و ناسیونالیسم و امپریالیسم، مذاهب قدیم را به همراه جوامع کوچک از بین میبرند تا همه را زیر اطاعت یک خدا که فقط یک نماینده دارد –یعنی حکومت ملی کشور- متحد کنند. حالا این واحدسازی به حد نهایت خود رسیده و مذهب ناسیونالیستی هر کشور، به منظور تخریب حکومت آن به نفع یک حکومت جهانی، مورد همان دست سیاه نمایی هایی قرار میگیرد که پیشتر خودش با آن، مذاهب ریشه دار واقعی کشور را از بین برده بود. چون جایگزینی قبلی از ابتدا با از بین رفتن بالقوه ی ارزش اخلاقیات همراه بود، تنها کاری که مذهب جهانی باید بکند، این است که آن بی اخلاقی بالقوه را بالفعل کند که در عصر رسانه های فرا ملیتی، چنین امری اصلا مشکل نیست. تنها اثر این عملکرد، تقویت بی اعتمادی به هر گونه جمعی و در نتیجه تنها تر شدن آدم ها و بی اعتمادیشان به هم است که این، برای حکومت جهانی که از جمعیت بزرگ میترسد خوشایند است. افسانه ها میگویند جوامع با بزرگ تر شدن، بیشتر تجزیه میشوند، همان اتفاقی که برای امپراطوری های دیائو چان و ترکان خاتون افتاد؛ جوامعی که در آنها ظهور زنان فتنه گر، نمادی از پیروزی نظم زنانه بر نظم مردانه، و مبین از بین رفتن تعادل اخلاقی بر ضد انسانیت بود.