خدایی که از بی نظمی متولد شد: تمدن مدرن و ایران باستان از نظرگاه مذهب سازی های یهودی: بخش2
نویسنده: پویا جفاکش


کامینسکی در ادامه مینویسد:
به گفته ی گلوگچوفسکی، عواقب پرستش خدای مصنوعی عمیق است:«
"به اصطلاح معتقدان به کتاب مقدس (یهودیان ارتدوکس و اکثر مسیحیان پروتستان) این خدای مصنوعی و مجازی را «خوب» می دانند."
بنابراین آنها چیزی را که مصنوعی است خوب می دانند. متضاد «مصنوعی» «طبیعی» است; بنابراین، هر چیزی که طبیعی است باید برای آنها "شیطان" باشد: نور طبیعی - به ویژه نور خورشید که با علامت هندواروپایی صلیب شکسته نمادین است - شر است، در حالی که نور مصنوعی البته خوب است، به ویژه نور از menorah ،شمعدان مقدس عبری. پرستندگان YHWHاز کودکی در تحقیر همه ی قوانین طبیعی، که توسط "ارباب" بی جان آنها (خداوند) در اولین فرمان او تحقیر شده اند، آموزش دیده اند. این متنفران از طبیعت طبیعتاً قوانین مصنوعی را می پرستند که در کتاب مقدس آنها جمع آوری شده است. از آنجایی که یک مرد همیشه به عنوان یک موجود زنده ی طبیعی متولد می شود، کشیشی مصنوعی از طریق یک مراسم مصنوعی ختنه باعث می شود که فرزندان پسر تا پایان عمر خود نشانه ی پنهان عضویت خود را در مردم برگزیده مصنوعی حمل کنند. طبیعتاً این "برگزیدگان" در یک جدایی مصنوعی از زیرگونه ی طبیعی ("حیوان") دیگر انسان ساکن خواهند شد. و البته ظاهراً رفتار تصنعی و ریاکارانه این "برگزیدگان" بر رفتار طبیعی و صریح "حیوانات" انسان شجاع و سالم - و بنابراین "لعنت الله" - حاکم است. چشم انداز طبیعی البته بد است، در حالی که چشم انداز مصنوعی برای پروردگار نامرئی خود دلپذیر است. بنابراین پرستندگان YHWH ساکنان شهر مشتاق هستند. آنها مردمان به اصطلاح "توسعه نیافته" را که در هماهنگی با طبیعت زندگی می کنند، با تحقیر در نظر می گیرند. طبق اولین فرمان دکالوگ آنها، همه خدایان طبیعی در برابر خداوند مصنوعی خود تعظیم خواهند کرد، در حالی که همه ی حیوانات روی زمین - از جمله "حیوانات انسانی" - از طریق اهلی شدنشان برده خواهند شد، یا از زمین منقرض خواهند شد. همه ی این بقایای گذشته ی «آنیمیست» (و «حیوان گرا») ناپدید خواهند شد و جای خود را به قلمرو جهانی مصنوعی خواهند داد که به طور مداوم با نورهای مصنوعی روشن می شود و با درختان مصنوعی و گل های مصنوعی تزئین می شود. این دنیای جدید قرار است پر از مردان ربات مصنوعی باشد که عشق مصنوعی ایجاد می کنند و با قانون مصنوعی مطابقت دارند و فرهنگ مصنوعی و علم مصنوعی خود را به همه جا تحمیل می کنند. همانطور که برجسته ترین پیامبر مصنوعی، به نام اشعیا، 2500 سال پیش فریاد زد، ."یک آسمان (مصنوعی) و یک زمین جدید (مصنوعی) وجود خواهد داشت . "Glogoczowski مینویسد: «همه ی مورخان تحصیلکرده و متخصص در باستان میدانند که تلاشها برای سازماندهی جهان به شیوهای کاملاً مصنوعی در اوایل دو یا سه هزار سال پیش وجود داشته است.» در آن زمان "خدای قدرت مصنوعی" مامون نامیده می شد ، خدای ثروت، که به ویژه در فنیقیه (کارتاژ) و اسرائیل پرستش می شد. ویلیام شکسپیر ، نمایشنامهنویس دوره ی رنسانس ، در «سرود شکوه طلا» که در نمایشنامهاش «تیمون آتنی» موجود است، فرهنگش کاملاً توصیف کرد: «فضیلت» معجزهآسای پول، که «میتواند همه چیز را بخرد، حتی فضیلتهای انسانی» را . سه قرن پس از شکسپیر، کارل مارکس مورد تحقیر همه جهوییست ها جرأت کرد که بگوید: «پول و تجارت خدای واقعی اسرائیل است» و اینکه «پول خدای جهان شده است که همه ی خدایان بشری دیگر باید در برابر آن تعظیم کنند». Glogoczowski اصرار دارد که کشورها و گروههای اجتماعی که بیشترین پول را خرج میکنند ، به مصنوعیترین شکل زندگی میکنند و بدین ترتیب «خداوند» نامرئی خود را خشنود میکنند. این به ویژه در ایالات متحده صادق است، جایی که، وفور متناسب زباله های پس از مصرف به طور سیستماتیک زمین ما را به یک زمین بایر پوشیده از زباله تبدیل می کند. فیلسوف لهستانی در ادامه خاطرنشان می کند:
به عنوان یک نتیجه ی تجمعی از ادامه ی زندگی در شرایط مصنوعی "بهبود"، که مشخصه ی تمدن آنگلوساکسون است، تعداد افرادی که چاق، شل و ول، کوته بین، فاقد رنگدانه و دچار به کاهش ظرفیت های ذهنی می شوند، به طور قابل توجهی افزایش یافته است، بالاتر از کشورهایی که هنوز به طور کامل "توسعه نیافته اند." در این کشورهای "متمدن تر" است که ما انتظار شیوع آسیب شناسی های متوالی، فوق صنعتی، تجاری و فرهنگی را خواهیم داشت. این آسیب شناسی های جدید، مانند تعبیر معروف آمریکایی - که در شرایط آن با خود تناقض دارد - " جنگ علیه تروریسم "، خطر نابودی کامل سیاره ما را به دنبال دارد. Glogoczowski فرآیند ارگانیکی را توصیف میکند که در آن موجوداتی با پیچیدگی و هوش کمتر شروع به انگلی کردن بافتهای پیچیدهتر میکنند، که هم توصیفی از تمدن غرب و هم توضیحی دقیق از سرطان است. مشکل این است که فردی که بدون تعامل قوی با همسایگان "قبیله ای" خود بزرگ شده است، عملاً قادر به رسیدن به مراحل بالای رشد اخلاقی خود نیست، زیرا این ویژگی ها به عنوان الگو برای جوان ترها عمل می کند. هر گاه رشد فردی در مرحله ی به اصطلاح «خودمحوری نوزادی» (همانطور که در مورد یعقوب کتاب مقدس رخ داد) به طور مصنوعی مهار شود، چنین شخصی به طور طبیعی شروع به رفتار «بیگانه» میکند که با زندگی جمعی و قبایل اطراف خود دشمنی میکند.
Glogoczowski اشاره میکند که همین امر در مورد ریز بخشهایی از بافتهای حیوانی نیز صادق است که برای مدت طولانی بهطور مصنوعی از سایر سلولهای فعال در حرکات ارگانیسم جدا شدهاند. پس از چندین هفته "عدم آموزش" توسط سلول های اطراف، این گروه های "انتخابی" از سلول ها (با جداسازی آنها) تمایل به تشکیل تومورهای "خودخواه" را هنگامی که دوباره به اندام های والدین ادغام می شوند، پیدا می کنند. باز هم، بین توسعه ی تمدن و چگونگی گسترش سرطان، مشابهی وجود دارد. و در جامعهشناسی در میان جمعیتهای آنگلوساکسون، که توسعهیافتهترین جمعیتها در نظر گرفته میشوند ، جدایی شدیدی بین «غنی» و «فقیر» وجود داشته است، به طوری که طبقات بالا عملاً از تودههای «کمتر طرفدار» جدا شدهاند. سیستم آموزشی خصوصی برای کودکان و پایان دادن به باشگاهها، بیمارستانها و گورستانهای اختصاصی برای بزرگسالان و سالمندان. همانطور که در بالا نوشتیم، چنین جدایی مصنوعی باعث می شود که ابرثروتمندان در کشورهای خود فقرا را به عنوان "خارجی" در نظر بگیرند، که "خارجی های مصنوعی" برای آنها فقط به اهداف استثمار تبدیل می شوند. همان چیزی که در مقیاس میکروسکوپی اتفاق میافتد، زمانی که سلولهای نئوپلاستیک با تمایز ضعیف، که از همسایگان بالغترشان جدا شدهاند، شروع به در نظر گرفتن بدنی میکنند که آنها را به عنوان "علف" در نظر میگیرد و به آنها اجازه میدهد به خودخواهی خود دست یابند. هدف تلئونومیک رشد مستمر بدون تمایز از نژاد فوق العاده ی آن است. اما همه ی اینها نتیجه ی "پرده" ای که برگزیدگان نابالغ اخلاقی را از طبیعت جدا می کند، یعنی کتاب مقدس است که به خوانندگان خود دستور می دهد که "پربار باشید و زمین را پر کنید. ترس و وحشت از شما در همه ی جانوران زمین خواهد بود" و غیره. (پیدایش 9: 2 را ببینید). اگر فقط نویسنده ی این قسمت - آیا خود یهوه بود؟ - میتوانست دید زیبایی طبیعت زنده را تحسین کند و به یاد داشته باشید که انسانها اعضای همان دنیای حیواناتی هستند که مؤمنان عهد عتیق قرار است آنها را به وحشت بیاندازند. Glogoczowski نتیجه می گیرد:
در مقیاس میکروسکوپی، «اخلاق» ناشی از چنین «نعمت تروریستهای جهانی» به بهترین وجه توسط یک تومور معمولی درک میشود، که در واقع فاقد گیرندههایی است که به او اجازه میدهد حالتهای بالاتر رفتار را از همسایگان بالغ خود تشخیص دهد.
هویت از قبل مشخص شده ی اهداف (هدف، غایت شناسی) تمدن یهودی-مسیحی با الهام از "خداوند" آن، با هدف "گیاهی" تومور برای تکامل به سمت بدخیمی، به ما امکان می دهد تصور کنیم که تمدن ما تحت چه نوع آینده ای قرار دارد. خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب، هم برای اعضای خود و هم برای دنیای اطراف، آماده ی «اورشلیم جدید» می شود.
خدای مصنوعی که از چیزهای طبیعی متنفر است؟
بازدیدکنندگان فرازمینی که ما را خلق کرده اند و ما را کنترل می کنند؟
نشانه هایی از شکارچی های فانتزی در اعماق ناخودآگاه ما برنامه ریزی شده است؟
آیا هرگز صادقانه با سم روانی که هم در کتاب های مقدس ما و هم در خودمان وجود دارد برخورد خواهیم کرد و به وضوح خواهیم دید که چگونه با خونی که ریخته ایم پیوند دارند؟
همانطور که زنگهای کلیسا به صدا در میآیند، و خون همچنان به جریان میافتد، واضحترین توضیح برای اینکه چرا همه چیز همچنان اتفاق میافتد، ممکن است هر لحظه در اعماق دخمههای قلب ما آشکار شود.»
“Somos nostros o ellos?”: john Kaminski: editorial estreicher : dec2011
اگر سفر انلیل یا یهوه، همان سفر یهوه در هیبت انسان یعنی مسیح باشد که با تاسیس دوباره ی ملکوت خدا در زمین با بازگشت مسیح پایان می یابد، پس هرچه در این بین رخ میدهد، شیطانی است و فقط کسی میتواند ادعای خدا بودن کند که بیش از همه تاسیسات مصنوعی جذاب و باشکوه تولید کرده باشد. در این شرایط، در هر کشوری، فقط تمدنی میتواند برحق به نظر برسد که آنها که تکنولوژی مبهوت کننده دارند آن را برای مردم آن کشور، فوق العاده نشان داده باشند. شاید به همین دلیل است که در اوج عملیات رسانه ای ضد اسلام، خیلی وقت است که هیچ فیلمی مثل سیصد و الکساندر که علیه ایران باستان به نظر برسد، تولید نشده است چون ایران باستان، الان یک حربه علیه اسلام در ایران است، درحالیکه در اواسط دهه ی 1380 شمسی که آقای عالمی ضد فیلم اسکندر حرف میزد، برای بیشتر ایرانی ها هنوز اینطور نبود.

























اگر به مقاله ی دیدیه (دیتریش) لاکاپله برگردیم، میبینیم که عدم تناقض ایران با اسلام در ذهن مردم ما درست بوده و طبق معمول، ایرانی ها از بین تعالیم متناقض و در هم بر هم کارگزاران پهلوی درباره ی چیستی ایران به مردم، آن بخش هایی را که بیشتر با ادراکات قبلیشان هماهنگ بوده است، برگزیده اند و سپس آنها را به شکلی معنی بدهد با گفته های جدید رسولان دانشگاهی غرب ترکیب و از آنها داستان های جدیدی بیرون کشیده اند. مهمترین بخش این داستانسازی این است که دین عشق که اساس عرفان و تصوف تلقی میشود، چیزی ایرانی و فارسی است که رنگ عربی و اسلامی خورده است. البته چنین چیزی غیر ممکن است چون تمام اصطلاحات فنی این شق از اسلام، کاملا عربیند اما دقیقا همین اصطلاحات عربی، نشان میدهند که یک اساس اسلامی برای این بخش وجود دارد که قدیمی تر از شق خشن آن است و نسبت به این بخش قدیمی، علاقه ای در ایرانی ها وجود داشته است، اما آنچه لاکاپله به تکمیل این مبحث می افزاید، آن است که دقیقا شق خشن و استبدادی متاخر است که پارسی است، نه به خاطر ریشه داشتن در پادشاهی استبدادی ایران باستان، بلکه به سبب ریشه داشتن در استبداد اشرافیت داوودی یهود.
لاکاپله معتقد است پارس یا فارس همان پاروشیم یا فریسیان هستند که اشرافیت داودی یهود را حمایت میکنند و با جان هیرکانوس یا یوحنای هیرکانی، به سبب در دست گرفتن همزمان پادشاهی و کهانت، دشمنی ورزیدند چون در سیستم داود و پیامبرش سموئیل، کاهن اعظم و شاه یعنی مقام های حکومت دنیوی و مذهبی، از هم جدا بودند. لاکاپله نشان میدهد که یوحنای هیرکانی، نسخه ای دیگر از پرستر جان یا شاه یوحنای مسیحی افسانه ای شرق دور در قلمرو تاتارها در تفکرات اروپایی است که چون تاتارها از سمت روسیه وارد اروپای مرکزی شده اند، این امکان به وجود آمده تا به صورت ایوان مخوف، در تاریخ روسیه بازسازی شود چون ایوان، تلفظ روس لغات یوحنا و جان است. لاکاپله در بازسازی زندگینامه ی ایوان مخوف، ترکیب فومنکو را برمیگزیند که مطابق آن، چندین شاه مختلف به نام ایوان، جنبه های مختلف ایوان مخوف را نشان میدهند و زندگی های تو در تو دارند. با حذف اضافات، میبینیم که ایوان مخوف فومنکو، همسرش سوفیا پالیولوگوس را کنار گذاشته و تحت تاثیر همسر بعدیش النا والاخیا قرار گرفته است. این زن دوم که تاثیر زیادی بر ایوان مخوف گذاشته است، نفوذی اشرافیت های لوتری آلمان است و یهودیان را که کارگزاران آنها هستند در کشور قدرتمند میکند. اما ایوان بعدا توبه میکند و النا والاخیا را طرد میکند و مسیحیت ارتدکس را در کشور قدرتمند میکند. لاکاپله مینویسد که این داستان بنیادین، اساسا همان داستان اخشوارش یا کورش شاه ماد و عیلام که بعدا همانطورکه هرودت نوشت، سیروس شاه پارسیان خوانده شد است چون اخشوارش مطابق کتاب استر تورات، همسر اولش وشتی را از خود راند و استر را ملکه ی یهودی خود کرد و تحت تاثیر استر، یهودیان و مبلغان یهودی مآبی را در کشور قدرتمند نمود و مردمی که علیه قدرت گیری یهودیان شوریدند را قصابی نمود. پس حکومت کورش و سر سپردنش به استر یهودی و فامیلش مردخای، باعث ایجاد پارس یا جریان فریسی میشود. به نظر میرسد درگیری بعدی یوحنای هیرکانی با فریسیان به بخشی از زندگینامه ی کورش/ایوان برمیگردد که او علیه نفوذ استر مقاومت میکند. لاکاپله داستان ایوان مخوف را از جهات دیگری نیز مکمل داستان کورش میداند بدین طریق که او نام های سوفیا و النا برای زنان نامبرده را کاملا نمادین معنی میکند: سوفیا همان حکمت است که حکمت جویان به نامش فیلوسوفیا(فیلسوف) یعنی دوستدار سوفیا خوانده میشوند. وی عنوان صوفی برای عارفان دنیای اسلامی را برگرفته از نام سوفیا میشمرد و میگوید تغییر ایوان توسط النا میتواند داستانی برای تغییر قلمرو مغولی مسلمان روسیه به سمت غربگرایی منسوب به پطر کبیر باشد. او در عوض، نام النا را مرتبط با هلنا مادر کنستانتین کبیر میشمرد که قدیسه ی مسیحیت رومی است چون مشوق پسرش در گسترش دادن مسیحیت در امپراطوری روم بوده است. دراینجا روم، روم مقدس اروپایی به مرکز مذهبی واتیکان است که با جنگ های صلیبی، ایدئولوژی خود را گسترش میدهد. فردریک سوم، مشوق پاپ در صدور فرمان جنگ های صلیبی، بزرگ شده توسط جان هون بود که به آشیل سکایی معروف بود. اینجا یک نسخه ی دیگر یوحنا را میشناسیم و متوجه میشویم که حماله ی اشرافیت نیمه تاتار اروپایی به شرق، شورش آن علیه جریان قبلی تاتار است که به پرستر جان نسبت داده میشد. آشیل با تیری در پاشنه ی پایش مجروح شد و درگذشت و این یادآور دیگر شخصیت افسانه ای محبوب تاتار در غرب یعنی امیر تیمور است که به دلیل لنگی، TAMER LANE یا تیمور لنگ خوانده میشد. اندرو پسر تامس فرمانروای صلیبی پلوپونز که قستنطنیه پایتخت کنستانتین کبیر را فتح یا به قول اروپایی ها آزاد نمود، با زنی به نام سوفیا ازدواج نموده بود. این نشان میدهد که او خود یک نسخه از جریان قبلی تاتاری یعنی یوحنا است که اکنون سرسپرده ی جریان یهودی-مسیحی غرب شده است. بنابراین او با کورش هم قابل تطبیق است و آزادسازی قستنطنیه توسط او همان آزادسازی یهودیه توسط کورش است. قبل از کورش، یهودیه مستعمره ی بابل بود و استر و مردخای، تنها تلقی هایی یهودی از عیشتار و مردوخ خدایان بابلی هستند. مسیحیت ارتدکس قستنطنیه که بعدا توسط تزارهای آلمانی ارتدکس شده به روسیه سرایت می یابد، توسط این جریان صلیبی پدید می آید و بعد جاهایی از مسیحیت کاتولیک متفاوت میشود درست مثل یهودی مآبی نایهودیان که به حکومت کورش نسبت داده میشود و پس از آن، دشمنی یهودیان و نایهودیان در خاورمیانه هم زیاد متفاوت از دشمنی مسیحیان کاتولیک و ارتدکس نیست. در عین حال، این هم درست است که هر دو جریان یهودی مآب، جانشین یک جریان الهی معدوم شده اند. در داستان ایوان مخوف، آن را در ماجرای سرکوب بویارها می یابیم جایی که ایوان وانمود میکند که میخواهد رهبر بویارها را شاه کند، پس او را با لباس و خلعت شاهی بر تخت سلطنت مینشاند و ناگهان به او چاقو میزند. به نظر لاکاپله، این همان گذاشتن تاج خاری شبیه تاج قیصران بر سر مسیح و مسخره کردن مداوم او به عنوان شاه یهودا در لحظه ی اعدام است. ظلم و ستم رومیان و انحرافات ایوان مخوف، هر دو میتوانستند باعث مقدس شدن دیگر مدعی شاهی –مسیح و رهبر بویارها- شوند. بدین ترتیب، تاج و تخت مسیح، یک تاج و تخت از دست رفته است و بر اساس تشبیهات رومی درباره ی این که الهه ایزیس تخت حکومتی ازیریس –اولین فرعون- است و آن همان صورت فلکی کاسیوپیا –همسر قیفاووس شاه اتیوپیا- است که در مکاشفه ی یوحنا، تخت شاهی مسیح خوانده شده است، این تخت حکومتی یک زن است. اعدام این زن مقدس توسط دار و دسته ی کلیسای رم را در اعدام ژاندارک می یابیم. ژیل دو رایس، مشاور و کارگزار ژاندارک به مبارزه ی خود ادامه داد تا این که به جرم جادوگری دستگیر شد. گفته میشد ریش سرخ او در اثر نفوذ شیطان به وجودش آبی رنگ شده است. این یادآور افسانه ی ریش آبی است که همسران خود را میکشت تا با زن جدیدی ازدواج کند. ریش آبی، هفت بار ازدواج کرد، به تعداد همسران ایوان مخوف. لاکاپله میگوید ریش موقع تازه درآمدن میتواند موقتا حالتی آبی رنگ بیابد، بنابراین ریش آبی، کنایه از مردی است که ریش خود را میتراشد درحالیکه یهودیت، تبلیغ ریش گذاری مرد را میکند و ازاینرو است که ریش آبی/ ژیل دو رایس، مردی شیطانی است. طرفداران ژیل دو رایس، با کمال میل، سوختن در آتش را پذیرفتند و این یادآور قتل مسیحیان در آتش در روم باستان است قبل از این که مدعیان مسیحیت به قدرت برسند و آن را تحریف کنند همان ادعایی که اسلام صوفیانه میکرد و مسیح را پیامبر خود میشمرد. طبیعتا در یک منطقه ی اسلامی غیر روسی شامل قستنطنیه، حکومت عثمانی که علیه مسیحیت رومی و روسی یکجا شوریده بود، ادعای بازگشت به اسلام را داشت. جان هیرکانوس از حکومت یهودی حشمونیان بود که لاکاپله نام آنها را تلفظ دیگری از عثمانی میشمرد.:
“chronology8”: d. lacapelle: theognosis: 28 feb 2024




















دیدیه لاکاپله مانند بیشتر منتقدان تاریخ، از جریان رسمی مورخین نمی آید و درواقع از تاریخ نان نمیخورد. او دارای مدرک کارشناسی مدیریت و اقتصاد بهداشت است و در این پیشزمینه این ایده را پذیرفته که اقتصاد پولی فقط در ذهن مردم وجود دارد و این داستانی بودن ذهنیت ها از همه چیز را به تاریخ های ملی کشورها نیز فرافکنی کرده است. درواقع برجستگی تاریخ به این برمیگردد که به اندازه ی اقتصاد، کسانی که به آن، شکل و شمایل واقعی میدهند، از جادوگری تقلید میکنند. لاکاپله در مقاله ی «جادوی آشوب» که در نقد مجموعه ی آشوب پیتر جی.کارول نوشته است، انتقاد خود از جادو را تا حدودی توضیح داده است:
«
پیتر جی. کارول از جایی شروع می کند که من آن را ترک می کنم. اثر او Chaos Compendium – The Magic of Illuminati of Thanateros مجموعه ای از مقالات در مورد جنبش جادویی است که او مشهورترین نماینده ی آن است: جادوی آشوب. این اثر توسط نسخههای کلاسیک Camion Noir منتشر شده و توسط Soror DS (که تلفن همراهش را در صفحات سفید پیدا کردم، یعنی نام مستعار متعدد بیفایده است) و Spartakus FreeMann ترجمه شده است. این بیشتر یک مانیفست است تا یک کار عملی، به شما این امکان را می دهد که با اصول Chaos Magic (جادوی آشوب) آشنا شوید. کارول این روند را به آستین عثمان اسپیر، که از آیینهای پیچیده ی آلیستر کراولی برای جادوی شخصیتر و غریزیتر، از فلسفه ی آنارشیستی جدا شد، ردیابی میکند. «جادوی آشوب» جادویی است که قوانینی را که بر اساس آن ها کار می کند بهتر درک می کند. علم به ما اجازه می دهد تا قوانین جهان را بهتر درک کنیم، و «جادوی آشوب» از رجوع به فیزیک کوانتومی دریغ نمی کند تا بگوید که واقعیت جادو را ثابت می کند. دین واقعی به ما کیهان شناسی واقعی می دهد. و سحر و جادو همیشه عمل مرتبط با این قوانین و این کیهان شناسی بوده است، این عمل دارای پیشرفت خاصی نسبت به نظریه است. می توان گفت که Chaos Magic از علم بهتر و کیهان شناسی بهتر استفاده می کند تا پایه ی نظری بهتری برای خود فراهم کند و در نتیجه خود را از دام های بیهوده ی جادوی قدیمی خلاص کند. علم، معنویت و جادو با هم تکامل می یابند، قابل پیش بینی بود. در گذشته، فلسفه اضافه می شد، زیرا علم واقعی، دین و فلسفه هر سه راه رسیدن به حقیقت هستند. اما فلسفه امروز چیزی نیست جز علمی که فرضیه هایش آزمایش نشده است، دین باطل و جادو نادیده گرفته شده اند. اصل اولیه ی Chaos Magic این است که یک باور یک وسیله است نه یک هدف. کارول می گوید: شعبده باز شدن فقط یک چیز را شامل می شود: پذیرش یک باور.
او ادامه میدهد: "به راحتی میتوان دید که چگونه مردم، و حتی کل فرهنگها، با باورهایی که مشاهده میکنند، قدرتمند و ناتوان میشوند ."
هر ساختار هر ساختار اجتماعی چیزی بیش از نتیجه ی یک فرآیند ذهنی نیست. این همان چیزی است که اخیراً نوشتم. ساختارهای اجتماعی، مفاهیم زبانی، باورهای معمولی اختراعات ذهن هستند. پس از ایجاد عدالت، شایستگی و غیره به لحاظ نظری. در واقع ساختارهای اجتماعی را ایجاد می کند که مفاهیم عدالت یا شایستگی را آشکار می کند: ارگان های دادگستری و دادگاه ها و نخبگان فارغ التحصیل. من ادامه دادم که باید تعیین کنم که کدام باور و حتی کدام شخصیت برای من مفیدتر است. برای این روش، شعبده باز باید تفکر گفتمانی را متوقف کند (توقف جهان برای کاستاندا، تفکر غیر بودایی، مراقبه به سادگی به روشی صحیح تمرین می شود. در اینجا ما از "Gnosis" یا عرفان صحبت می کنیم). سپس بر بازنمایی نمادین میل تمرکز می کنیم. کارول همچنین به درستی بیان می کند که اراده ی ما آزاد نیست. حتی یک خود اصیل وجود نخواهد داشت که شخصیت های متعدد تشکیل شده باشد و بر اساس شرایط خود را نشان دهد. در اینجا ما شروع به واگرایی می کنیم. من این شخصیتهای چندگانه را میشناسم، میدانم که آنها مانند انگلها میچسبند و ما اغلب نمیتوانیم آنها را کنترل کنیم. من همچنین احساساتی را می شناسم که به بدن فیزیکی می چسبند و باورها را طوری تثبیت می کنند که نمی توان آنها را انتخاب کرد. اگر خود واقعی وجود نداشت، چیزی برای تصمیم گیری در مورد چه باورها و احساساتی وجود نداشت. آنها خودشان را تحمیل می کردند و هیچ جادوگری وجود نداشت. برای یک انسان معمولی، این باورها، احساسات، شخصیتهای چندگانه است که حاکم است. زمانی است که خود واقعی بر باورها و احساسات خود کنترل می کند که شعبده باز ظاهر می شود. جالب اینجاست که کارول پس از ادعای عدم وجود خود اصیل، این خود اصیل را از طریق مفهوم کیا معرفی می کند. جادوگران آشوب بر این باورند که هیچ حقیقت عینی خارج از ادراک آنها وجود ندارد، هیچ علیت، هیچ قانونی خارج از هرج و مرج وجود ندارد. اما چرا کارول از فیزیک کوانتومی استفاده می کند؟ طبیعت کوانتومی متشکل از قوانین متفاوت از قوانین قطعی مکانیک است، اما فقدان قوانین نیست. و هرج و مرج مخالف علیت مکانیکی نیست، فقط کلمهای فراگیر است که به ما امکان میدهد از بیان قوانین طبیعت که هنوز بر آن مسلط نشدهایم اجتناب کنیم. علاوه بر این، این ادراکات هستند که به ما امکان دسترسی به واقعیت را می دهند، اما در واقع واقعیتی خارج از ادراکات وجود دارد. قرمز وجود ندارد، اما طول موج 400 نانومتر وجود دارد و انرژی وجود دارد. این چیزی است که جادوگران معمولاً درک می کنند، یعنی واقعیتی اثیری وجود دارد که از انرژی تشکیل شده است، که واقعیت معقول فقط فرافکنی آن است. از این منظر، حکم فقدان واقعیت خارج از ادراکات، قهقرایی برای جادو است. گزاره های جادوی آشوب گاهی آزاردهنده هستند. با حکم عدم وجود یک خود واقعی، او تصمیم می گیرد با شخصیت انگلی همذات پنداری کند که گویی جادوگر می تواند او را بدون خود کنترل کند. با حکم به اینکه فقط آنچه درک می شود واقعی است، به ماتریالیسم فلسفی باز می گردیم که همیشه نقطه ی مقابل تفکر جادویی بوده است. این یک جادو است که فقط تمرین می کند، اما نادیده گرفتن علل را انتخاب می کند. بله، جادو کار می کند، اما نه، همه چیز ممکن نیست. حتی همه ی ما توانایی های یکسانی نداریم. احساسات کنترل نشده بر شما مسلط خواهد شد. بدهی های کارمایی ما را فراموش نمی کنند. تجسم در بدن انسان محدودیت های وحشتناکی را تحمیل می کند. کسی که تصورات خود را به واقعیت تبدیل می کند، یک فریب تمام عیار است. از آنجایی که ادراکات او بر اساس خواسته های او ساخته می شود، بنابراین خواسته های خود را واقعیت می داند. ما یک انتخاب داریم که چه چیزی را نشان خواهیم داد. من تمایل دارم آن را به دو گزینه ی کلی در نظر بگیرم: قاطعانه تصورات خود را با واقعیت اشتباه بگیرید، یا در نظر گرفتن اینکه واقعیت و انتخاب برای مطالعه ی قوانین واقعی آن وجود دارد. گزینه ی دوم به نظر من با شیوه های معمول Chaos Magic ناسازگار نیست، اما فلسفه به شدت آن را رد می کند. با این حال، پیتر کارول به فیزیک کوانتومی علاقه مند است. بنابراین به نظر می رسد که قوانین برای او جالب است، حتی اگر او به طور متناقض ادعا کند که وجود ندارد. جادوی آشوب، هنگامی که جنبه ی آنتروپیک و خطرناک خاص هر تمرین شخصی را کنار بگذاریم، جادویی به روز است، دسترسی آسان و بنابراین برای مطالعه ی عمیق این قوانین بسیار مفید است.»:
La Magie du Chaos: Didier Lacapelle: kaosphorus.net: 28 AUT 2011
یکی از نظردهندگان وبلاگ بالا در زیر این مقاله نوشته است که جادوی آشوب، مانند جریانی است که تفکرات جزمی دیگر را رد میکند تا خودش تبدیل به یک جزم شود. این بی شباهت به یهوه ای که دیدیم در میان جادو و آشوب دست و پا میزد و خود را محور قدرتمندترین و جهانگیر ترین جزم فکری تاریخ نمود، نیست. بنابراین باید حواسمان باشد زمانی که از یک اسلام جزم اندیش آمیخته به جادوگری میگریزیم، مراقب باشیم که به جادوگری های جزم اندیش دیگری که به خود ظاهر علمی میدهند پناه نبریم، چون ممکن است همگی، ماسک های مختلف یک فرقه از جادوگران باشند که شخصیت های گوناگون و مختلف ما را در هر جا که لازم بیفتد به خود جذب میکنند.




















مطلب مرتبط:
خدایی که از بی نظمی متولد شد: تمدن مدرن و ایران باستان از نظرگاه مذهب سازی های یهودی : قسمت1