خرابکاری رسانه ای: درباره ی ایران اورولی مریدان پیامبری به نام محمدعلی فروغی

نویسنده: پویا جفاکش

مراسم یادبود زنده یاد جواد بازیاران در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

در ابتدای دهه ی 1380 که سریال چینی «افسانه ی شجاعان» پخش شد، مخاطبان جوان استقبال زیادی از آن کردند. یک دلیل موفقیت این کار، دوبله ی خوب و کم نقص آن به مدیریت نصرالله مدقال چی بود. بنابراین هفته ی پس از اتمام سریال، در زمان پخش آن در ساعت 10شب روز سه شنبه صحنه هایی از پشت صحنه ی دوبله ی فیلم و گفتگو با برخی ارکان دوبله ی فیلم را پخش کردند، ازجمله علیرضا باشکندی گوینده ی نقش اصلی که دومین بار بود چهره اش را میدیدم (دفعه ی اول در یک برش کوتاه از پشت صحنه ی دوبله ی فیلم "ژولیوس سزار" او را دیده بودم) و همچنین مدیر دوبلاژ یعنی نصرالله مدقال چی. مدقال چی میگفت فیلم 65 بازیگر داشته و آن را با 52 گوینده ی ایرانی دوبله کرده است. ولی به جز خودش و باشکندی فقط یک گوینده ی زن –الیزا اورامی- و دو گوینده ی مرد مورد مصاحبه قرار گرفته بودند. آن دو گوینده ی مرد انتخاب شده بودند احتمالا چون هر دو بازیگر بودند: زنده یاد جواد بازیاران و زنده یاد ولی الله مومنی. بعدا فهمیدم استاد بازیاران دستی در فیلمنامه نویسی و برنامه سازی عروسکی هم داشته است. قبلا بازی او را در فیلم «دام» دیده بودم ولی نمیدانستم دوبلور است و در دوبله ی فیلم "دام" دارد به جای خودش حرف میزند. در سال 1376 در پشت صحنه ی دوبله ی "قلعه ی هزار اردک" از برنامه ی «شما و سیما» هم دیده بودمش؛ ولی زیاد به قیافه اش دقت نکرده بودم. بازیاران گوینده ی مشهوری است هم در بین دوبله باز های عشق سینمای قبل از انقلاب و هم در بین نوستالژیست های دهه ی شصتی. علیرغم نقش گویی هایش در فیلم های فارسی –از پوتیفار در "یوسف و زلیخا" گرفته تا نقش غول در یکی از فیلم های صمد- او در دوران قبل از انقلاب، بیش از هر چیز به دلیل صحبت در نقش جن فیلم جن گیر و نیز ارنست بورگناین در «این گروه خشن» شناخته میشود. صحنه هایی از نقش گوییش در جن گیر را در آپارات دیده ام. «این گروه خشن» را ندیده ام اما در سال 1384 ارنست بورگناین با صدای بازیاران در یکی از سریال های خارجی تلویزیون یکی از دو نقش اول بود که چند قسمتی از آن را دیدم (مدیر دوبلاژ سریال، غلامعلی افشاریه بود که یادم هست در یکی از قسمت ها «بدمن» آن قسمت را صحبت میکرد). نوستالژیست های دهه ی شصتی بیش از هر چیز بازیاران را با نقش ابن ملجم مرادی در فیلم امام علی، آقای ایگور در انیمیشن قلعه ی هزار اردک، رئیس کوچیک و رئیس پلیس در انیمیشن شهر دایناسورها، و بلاخره انت (جن درخت مانند ریشو) در «ارباب حلقه ها» (نسخه ی دوبله شده به مدیریت امیر زند در سال 1383) میشناسند. ولی من وقتی قیافه ی بازیاران را در ویژه برنامه ی دوبله ی افسانه ی شجاعان دیدم، هیچکدام از اینها را در ذهن نداشتم و فقط آقای ایگور بعد از اندکی به ذهنم آمد. اما اول از همه نقشی که بازیاران در فیلم سیاه و سفید "خرابکاری" اجرا کرده بود به ذهنم آمد شاید چون صدای گرم بازیاران در آن فیلم، چندان از صدای اصلیش فرق نکرده بود. هنوز هم وقتی اسم بازیاران را میشنوم، احساس میکنم که قیافه اش شبیه آن شخصیت است. اسم شخصیت را به خاطر نمی آورم، ولی شغلش بود که مهم بود. او یک سینمادار بود که درگیر یک عملیات تروریستی در لندن شده بود. پلیس که به او ظنین شده بود، یک افسر اسکاتلندیارد با صدای زنده یاد حسین معمارزاده را در لباس یک میوه فروش مامور تحت نظر گرفتن آقای سینمادار کرد. ازقضا برادر-زن نوجوان آقای سینمادار –یکی از آن بچه های فضول قدیمی که عاشق دوست شدن با مردان بزرگ تر از خود بودند- با میوه فروش دروغین دوست شد و او را به خانواده ی آقای سینمادار نزدیک کرد. فیلم روند غم انگیزی پیدا کرد. عملیات انفجاری آقای سینمادار، جان برادر-زنش را گرفت و همسرش –با صدای زهره شکوفنده- در یک جنون لحظه ای، شوهرش را با چاقوی آشپزخانه به قتل رساند و به سرعت پشیمان شد. اما وقوع یک انفجار دیگر، آثار جرم را از بین برد و سرباز یاد شده ی اسکاتلندیارد که خودش عاشق همسر آقای سینمادار شده بود، او را وادار به سکوت درباره ی قتل کرد و فیلم هم همینجا تمام شد.

دراینباره مطمئنم که این فیلم بعد از انقلاب دوبله شده، چون نقش برادر-زن آقای سینمادار را شوکت حجت صحبت کرده که سال 1363 وارد دوبله شده است. حدس من این است که زمان دوبله ی فیلم باید اواخر دهه ی 60 یا اوایل دهه ی 70 باشد. فیلمی با این پایان ضد اخلاقی برای چنین بازه ی زمانی ای در ایران خیلی غیر طبیعی بوده است. حدس من این است که پخش فیلم، واکنشی به تروریسم دهه ی 60 بوده و قصد داشته مردم را با عواقب شوم تروریسم روبرو کند که الحق فیلم دراینباره خیلی خوب با احساسات بازی کرده است. طبیعتا اولین برخورد من با فیلم در کودکیم کاملا احساسی بود. معمولا در آن سن، آدم با فیلم داستانی مثل یک رویداد واقعی برخورد میکند. صدای بازیاران دقیقا به خاطر روبرویی پیاپیم با آن در انیمیشن های کودکان، در این بازی با احساسات خیلی نقش داشت. چون دلم میخواست هر طور شده، عملیات به هم بخورد و زندگی مرد از هم نپاشد که این اتفاق نیفتاد. مدلی که او به جای سینمادار حرف زده بود، بسیار نزدیک به همان مدلی بود که با آن به جای ژان والژان در انیمیشن اروپایی «بینوایان» صحبت کرده بود و از دید یک کودک ایرانی، حالتی پدرانه را نسبت به کوزت پیدا میکرد (نقش ژان والژان را اول حسین معمار زاده گفته بود که بعد با مرگ معمارزاده، بازیاران جانشین او شد). ازقضا آقای سینمادار فیلم خرابکاری هم یک مرد سنتی بود، آدمی بسیار سرد و بیشتر اهل کار که به زحمت عصبانی میشود. سعی نشده بود او را بد نشان دهند. شاید به خاطر این که او در جای پدران فکری خود فیلمساز هم قرار داشت، یعنی کسانی که باعث علاقه مند شدن و حتی پیشرفت فیلمساز در کارش شده بودند. این دقیقا همان چیزی بود که در گفتگو با دوبلورهای افسانه ی شجاعان، در آن سن دبیرستان موقع دیدن چهره ی بازیاران و یاد آوردن فیلم خرابکاری، در وقتی که دیگر اعضای خانواده در رختخواب بودند در ذهنم درخشید. شاید چون صحبت کردن درباره ی دوبله ی فیلم در تلویزیون هم دارد از فیلم اسطوره زدایی میکند و یادآوری میکند فیلم ها داستان هایی به روایت فیلمسازان هستند. سوالی که آن موقع در ذهنم بود این بود که چرا فیلمساز در فیلمی که اسمش «خرابکاری» است یک مرد نمایش دهنده ی فیلم را عامل تروریسم و ناامنی تصویر کرده و ترجیح داده بانوی زیبای او همسر یک پلیس باشد تا یک نمایش دهنده ی فیلم؟ آیا پلیس در مقام مجری قانون، مقابل صنعت فیلم قرار گرفته تا فیلم دشمن قانون تلقی شود؟ آن موقع، زمانی که جز فیلم هایی که تلویزیون برایمان تجویز میکرد، فیلمی ندیده بودم و از دنیای عظیم فیلم بی اطلاع بودم، فکر میکردم این باید سوالی کودکانه باشد. چطور ممکن است صاحبان صنعت فیلم دشمن مردم باشند وقتی مثلا در همین فیلم خرابکاری، بر ضد تروریسم سخن میگویند؟ اما در گذر زمان دیدم که چطور فیلم ها کمر به نابودی نظم جوامع مقاوم در مقابل سلطه گران سیاسی آمر به سینما میبندند. سینما برای خرابکار بودن لازم نیست حتما خودش دست به عملیات تروریستی بزند. کافی است این را در فیلم هایش برای نسلی از قهرمانان آینده ی یک کشور، الگو کند و حتی نه، فقط اخلاقیات آن مملکت را نشانه بگیرد و با زیر سوال بردن مقام پدر و مادر در یک خانواده، زمینه ی شورش فرزندان ناخلف علیه پدر و مادر و سپس پدر سیاسی یعنی رهبر را فراهم کند، کاری که در خود امریکا در ده ها و بلکه صدها فیلم انجام شده و از دوره ی دوم خرداد هم نمونه های ایرانی متعددی داشته است: از فیلم سینمایی "کما" بگیرید تا سریال "نرگس". اگر تا حالا کوچکترین تردیدی درباره ی احتمال مصلح بودن این نوع فیلم ها در ایران وجود داشت، فیلم به عیان ضد سنت و ضد خانواده ی "برادران لیلا" به طور کامل به این شائبه پایان داد و شاید فیلم خرابکاری هم وقتی سینمادار مردسالار سنتی را میکشت و یک مرد جوانتر و برونگراتر را به جای او قهرمان فیلم میکرد، داشت یادآوری میکرد که به زودی، نوع خرابکاری فیلمسازانی مثل سازنده ی خود فیلم، از طریق جوانگرایی فرهنگی به پیش خواهد رفت. حتی احساس میکنم انفجار سینما در آخر فیلم خرابکاری هم اتفاقی نبود و میخواست به ادامه ی فیلم در صحنه ی خیابان تاکید کند. الان موبایل ها خیابان را به صحنه ی فیلم تبدیل کرده اند و فیلم بازی کردن در این صحنه به مراتب خطرناک تر از فیلم بازی کردن روی پرده ی سینما است. یادم هست در نیمه ی دوم دهه ی 1380، منتقدی در مجله ی فیلم گله میکرد که مردم این روزها افتاده اند در کار خرده گرفتن از کار سینماگر و پیدا کردن ایرادهای فیلم، و دلش تنگ شده بود برای زمانی که مردم هرچه در فیلم میدیدند را واقعی میپنداشتند و باور میکردند. الان من آرزو میکنم ای کاش مردم همانطورکه دروغین بودن تکنیک های سینمایی را فهمیده اند، یک کمی هم برای پیدا کردن دروغ های داخل صحنه های به اصطلاح شکار شده با موبایل تلاش کنند و بفهمند که باز هم دیگران دارند فیلم را به جای واقعیت بارشان میکنند.

الان در ماجرای اعتراضات سال 1401 هم همین برنامه را داشتیم، یعنی فیلم های قطعه چینی شده ای که سر خیابان گرفته شده بودند افکار عمومی را به سمت این یا آن گروه تغییر میدادند. اما اگر قرار است از این قطعه بریده های متعدد یک داستان درست شود و به صورت فیلمی با معنایی مشخص درآید، فیلم نیاز به یک کارگردان دارد. با توجه به این که الان فیلم بینی، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی اکثر جوان های جوگیر درگیر در اعتراضات است آن قدرتمداران و کله دارانی که دنبال گوش شنوا برای گفتمان هایشان میگشتند سعی کردند خود را تبدیل به کارگردان فیلم کنند. سید جواد طباطبایی، اندیشمندی که آنقدر خودش را و از آن بدتر تاریخ ایران را جدی گرفته بود که در به در دنبال یک ملک شاه میگشت که نظام الملک او باشد، بعد از شکست های پیاپی در لابی کردن با قدرت هایی که امیدوار بود ملک شاه باشند –که البته اصلا امکان ندارد در دوران مدرن، هیچ قدرتی خود را ملک شاه یک نظام الملک تلقی کند- ناگهان امیدوار شد که بتواند جوانان توی خیابان را به صورت یک ملک شاه واحد درآورد و آنها را که همه شان هم کله شان از دروغ هایی که امثال خودش در دانشگاه و رسانه درباره ی ایران قدیم در کله شان ریخته بودند انباشته بود، هدایت کند و ناگهان جوگیر شد و از تریبون امریکا سخن از «انقلاب ملی» زد. طباطبایی زیاد عمر نکرد و اسفند همان سال از دنیا رفت ولی پیروانش در مجله ی «آگاهی نو» با سبک خاص گزارش امور در این مدت نشان داده اند که اصحاب او بعد از اطمینان از فروپاشی اپوزیسیون خارج و اجبار به ادامه دادن مسیر از داخل، میخواهند انقلاب نو را به شیوه ی خودشان ادامه دهند و از همه بدتر این که آن که وظیفه ی دفاع از «انقلاب ملی» آقای طباطبایی را در مجله به عهده گرفته، دکتر موسی غنی نژاد پدرخوانده ی نئولیبرالیسم در ایران و یکی از ایدئولوگ های بدبختی های اقتصادی فعلی ایران منجمله گرانی افسارگسیخته ای است که با سیاست لیبرالی حذف تدریجی یارانه ها از زمان احمدینژاد تا حالا مملکت را دچار جو روانی مجنونی کرده و اتفاقا سال قبل هم دقیقا به خاطر اجرا شدن مرحله ی بعدی آن، یک جهش ناگهانی در قیمت ها داشتیم که با فروکش نسبی موجش در امسال، تردیدی در ارتباط بخشی از مشکلات اقتصادی با لیبرال سازی اقتصادی ایران باقی نمیماند. بدبینان میگویند هاشمی که سر اصلی توطئه ی لیبرالیسم علیه انقلاب عدالت طلبانه ی امام خمینی بوده است، خودش احمدینژاد را آورد تا به او فحش بدهد و با این پوشش مردم فریبانه، طرح های لیبرالی او را جلو ببرد و فقط وقتی روابطش با او واقعا به هم خورد که احمدینژاد، سعی کرد مافیای خودش را جانشین مافیای هاشمی کند. حقیقت هرچه باشد، کسی که در این جابجایی از جای خود تکان نخورده بود، غنی نژاد بود. غنی نژاد یکی از دشمنان مردم ایران است که مردم مثل همیشه و فقط به خاطر جو سازی لیبرال ها حول دو مصاحبه ی مشکوک او در رساله ی ملی، به اشتباه او را قهرمان خود پنداشته اند و حالا قرار است شور و شوق غیر عادی سید جواد طباطبایی به شاه سازی حکیمانه به مدل دروغین ایران باستان را هم به این کلاف سردرگم لیبرال سازی ایران گره بزند. ترسناکی قضیه در این است که مردم شورشی سال قبل، دشمن قسم خورده ی آخوندیسم بودند و طباطبایی داشت آخوندیسم را لیبرال میکرد و غنی نژاد هم قطعا سر همین قضیه حیفش می آید «انقلاب ملی» او زمین بماند.

به همین دلیل هم هست که بخش اعظم شماره ی اخیر مجله ی آگاهی نو (شماره ی 11: بهار 1402) به تسویه حساب با میراث خواران انقلاب ملی طباطبایی شده که فعلا وابستگان به سلطنت سابقند. دلیل این علاقه ی آنها به طباطبایی هم مشخص است. کسی که همه اش درباره ی خلاصه کردن فرهنگ ایرانی در شاهان ایزدی صحبت کند و معادل های اسلامی به اصطلاح شاهنشاهی ایران را هم کپی برداری از ایران باستان هخامنشیان و ساسانیان میخواند، معلوم است که طرفدار پهلوی ها به نظر میرسد. ولی مریدش محمد قوچانی که سردبیر، مدیر مسئول و صاحب امتیاز مجله ی آگاهی نو است، در اولین مقاله ی مجله به نام «کدام انقلاب ملی؟» ادعا میکند که مسیر طباطبایی نه همان راه پهلوی ها بلکه یک راه سوم است. راه اول، راه رضاشاه پهلوی است که ادعای بازگشت به ایران باستان را کرد ولی هرچه کرد فقط غربی کردن مملکت بدون کوچکترین توجهی به فرهنگ ایرانی بود. راه دوم، راه مصدقی ها است که ناسیونالیسمی نا باستان گرایانه پدید آوردند که هدف آن، حفظ موقعیت ایران از آسیب های استعمار غرب بود. خلیل ملکی و جداشدگان از حزب توده به راه مصدق رفتند و از مسیرشان آل احمد و شریعتی و بلاخره انقلاب اسلامی پدید آمدند و کار به جایی رسید که روحانیون، دشمنیشان با مصدق را پنهان کردند و او را آدم خوبی خواندند که در اعتماد کردن به امریکایی ها گول آنها را خورد و همان ها او را ساقط کردند و این ثابت میکند که هیچوقت نباید به امریکایی ها اعتماد کرد. راه سوم اما بازگشت به راه فروغی است. فروغی بود که رضا شاه را با تکیه گاه فرهنگی و وعده ی احیای ایران به قدرت رساند و ادبیات فارسی و آثار فلسفی ایرانی ها را که خودشان نمیدانستند دارند به آنها معرفی کرد، اما همزمان طرفدار فقه آخوندی بود و آن را مکمل گنجینه ی ادبیات فارسی میدانست و از این که حقوق جدید ره آورده ی آقای داور جای فقه شریعت را میگیرد شکایت داشت. اما رضا شاه ترجیح داد به راه غربی سازی غیر شیعی و ضد فقهی که تیمورتاش تجویز میکرد برود [و میدانیم که فروغی و تقی زاده که هر دو سرسپردگان انگلیسند نقش مهمی در بدبینی رضاشاه به تیمورتاش و درنتیجه قتل تیمورتاش توسط رضاشاه ایفا کردند]. به خاطر همین اعتراض فروغی به عدم توجه به فرهنگ بومی شیعه ی ایران در غربی سازی افراطی پهلوی ها بود که او از چشم رضا شاه افتاد و خانه نشین شد و روحانیت هم پس از آن بی سر و البته سرکش شد. طباطبایی قصد داشت راه مغفول فروغی را احیا کند و ازاینرو گفتارهای هانری کوربن درباره ی قورت داده شدن و از نو ساخته شدن اسلام مهاجمین عرب توسط ایرانیان را که در فرانسه آموخته بود، به قورت داده شدن و از نو ساخته شدن آموزه های مهاجمین غربی توسط فرهنگ ایران و بدین ترتیب ایرانی کردن آموزه های غربی از طریق سنت به قول خودش «ایرانشهر» دوخت و البته ایرانشهر او حتما باید توسط یک شاه آسمانی، یک خدای مجسم و یک جانشین خدا روی زمین به شکل شاهان ساسانی رخ دهد. اما بعد از پایان دوره ی اصلاحات و در آغاز به کار احمدینژادیسم، نسبت به عقاید طباطبایی بدبینی هایی پدید آمد و خود او هم روی رقیب احمدینژاد در انتخابات بعدی یعنی میرحسین موسوی سرمایه گزاری نکرد چون میترسید موسوی به خاطر عقاید سوسیالیستی سابقش، به تمام پیشرفت های لیبرالیسم در ایران طی این مدت پشت پا بزند. اما با قدرت گرفتن اصولگرایان معتدل در ایران از همان ابتدای ریاست جمهوری روحانی، طباطبایی دوباره پر و بال گرفت و از امکانات موجود برای گسترش آموزه های خود در امریکا استفاده کرد. در همین زمان نشست و برخاست های او با وابستگان به سیستم پهلوی که تز ایرانشهر او را خوشایند دانسته بودند باعث شد تا در ایران به عنوان یک «سلطنت طلب» بدنام شود. از طرف دیگر، دکتر عباس میلانی، بر ضد طباطبایی در امریکا لابی کرد و ایادی او را سرسپردگان جمهوری اسلامی خواند که در حال نفوذ در امریکایند و با نقش بر آب کردن زحمت های طباطبایی در امریکا، به قول قوچانی مرگ طباطبایی را تسریع کرد. قوچانی ادعا میکند میلانی این ضربه را به خاطر کینه ی شخصی به طباطبایی زده، چون بازگشت طباطبایی به دانشگاه در ایران با اخراج میلانی از دانشگاه و جلای وطن کردن او همزمان بوده و میلانی طباطبایی را عامل اخراج خود میدانسته است. به هر حال، آقای طباطبایی که از عرصه های قدرت در غرب و شرق ناامید شده بود، با استقبال از «انقلاب ملی» در ایران عملا به یک اندیشمند بزرگ در تبلیغات سلطنت طلب ها تبدیل شد. اما به زودی طباطبایی باز هم زیر شک و تردید رفت زمانی که به دنبال اتحاد امانوئل مکرون فرانسه با مسیح علی نژاد علیه جمهوری اسلامی، طباطبایی افشا کرد که واسطه ی این اتحاد، "هانری برنارد لوی" نظریه پرداز طرفدار آشوب و تجزیه طلبی در کشورهای اسلامی خاورمیانه به نفع اسرائیل است. یک دفعه به نظر رسید طباطبایی هنوز دل در گرو جمهوری اسلامی دارد. البته قوچانی میگوید او دل در گرو ایران دارد و نمیخواهد آن تجزیه شود چون طباطبایی وطن پرست است. اما من فکر میکنم طباطبایی بیشتر از این بابت نگران بود ایران تجزیه شود که اگر ایرانی نباشد دیگر بازگشت به ایرانشهر هم معنی ندارد و ایشان هرگز به یک خواجه نظام الملک مدرن تبدیل نخواهد شد. برای طباطبایی مهم این بوده که حکومتی باقی بماند و به زور ایران را متحد نگهدارد چون بر اساس سنت قلابی ایرانشهری که امثال کوربن توی کله اش ریخته بودند امکان ندارد بدون یک حکومت مقتدر مستبد که به سنت قهرمانان شاهنامه به جنگجویی و کشتار میبالد بتوان این مملکت را متحد نگهداشت. ولی در این مورد با قوچانی موافقم که او با پژوهش هایش درباره ی مفهوم «جمهوری» و جمهوری خوانی از دیدگاه «شهریار» ماکیاولی –یک شهریاری توی مایه های شاه ریاکار انگلستان در مشروطه ی تقلبیش- درواقع به نوعی به تلطیف این استبداد توجه داشت و به همین دلیل هم با توجه به فقهایی بودن نظام فعلی، میخواست آخوندهای مدافع مشروطه را احیا کند تا استبداد آسمانی فعلی تبدیل به یک مشروطه ی آسمانی شود.

وقتی مطلب قوچانی را دراینباره میخواندم، فهمیدم که خودم از دو سال بعد از ابتدای مطالعات غیر درسیم و از طریق خود قوچانی، در تماس مستقیم با عقاید طباطبایی بودم. در تابستان 1385 و در چند قدمی سالگرد صد سالگی انقلاب مشروطه، در روزنامه ی شرق آقای قوچانی، مدام به تبلیغ روشنفکران مشروطه میپرداختند و در این میان، به طرزی غیر قابل انتظار، جایگاه بالایی به آخوند خراسانی و علامه نائینی داده شده بود که هر دو از طرفداران نظریه ی ولایت فقیه بودند؛ ولی به ادعای آن روزنامه، ولایت فقیهشان خیلی نرم تر از «ولایت مطلقه ی فقیه» امام خمینی بود که بعدا در انقلاب اسلامی به اجرا درآمد. یادم هست مدام سعی میشد توبه ی نائینی از همدلی با مشروطه و همکاری بعدیش با استبداد رضاشاهی را نتیجه ی سرخوردگی نائینی از بدکرداری روشنفکران غربگرا بخوانند و نه بی اعتقادی نائینی به خود مشروطه. البته در صحبت از تحقیقات درباره ی اینها همیشه یا اسم محسن کدیور وسط بود یا خود او. اما حالا با خواندن مطلب قوچانی فهمیده ام که همه ی اینها بخشی از فرهنگسازی تیم طباطبایی بود و خود قوچانی در مدیحه اش بر طباطبایی، در صفحات 20 و 21 مجله و در گزارشی که بخشی از آن احتمالا داستانسرایی و لاپوشانی است، این را افشا میکند:

«طباطبایی که برخلاف نسل اول ناسیونالیست های ایرانی رنسانس ایران را نه در روبرو، که در پشت سر تاریخ ایران میجست و معتقد بود رنسانس ایرانی در قرون چهارم و پنجم هجری رخ داده است، اینک از نوزایشی دیگر سخن میگفت: در تداوم نظریه ی ایران، سید جواد طباطبایی از مکتب تبریز به نظریه ی حکومت قانون میرسد و پس از سی سال که روشنفکران ایرانی با انقلاب اسلامی، فاتحه ی نهضت مشروطیت را خواندند در 15 مرداد 1385 در حاشیه ی کنگره ی یکصدمین سالگرد نهضت مشروطیت ایران از ضرورت احیای مشروطه خواهی حرف میزند. این کنگره در اولین سال خروج اصلاحطلبان از حکومت به سعی سه تن، زنده یاد احمد بورقانی، سید مصطفی تاج زاده، و محمد قوچانی، با حمایت روزنامه ی شرق در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی برپا شد که سید جواد طباطبایی اتاقی در آن داشت و از کنار سالن کنگره در حال گذار بود. به درخواست سردبیر وقت روزنامه ی شرق [یعنی خود قوچانی] پشت تریبون میرود و با مطایبه ای به روزنامه نگاری سخن را آغاز میکند. هیچ متن آماده ای در کار نبود. [؟!] طباطبایی مستقیم از پشت پروژه ی تحقیقاتیش بلند شده بود و قدم زنان به سالن جلسه آمده بود اما معلوم بود ذهنش درگیر مشروطیت است. از آخوند خراسانی تجلیل کرد و میرزای نائینی را ستود و گذار از فقه به حقوق و از شریعت به قانون را توضیح داد همانگونه که محمدعلی فروغی قبلا به آن اشاره کرده بود و طباطبایی آن را با پژوهش بسط داد. طباطبایی که به نظریه پرداز زوال اندیشه ی سیاسی در اسلام مشهور شده بود، ناگاه به نظریه پرداز نوزایش اندیشه ی سیاسی در اسلام آن هم با تجلیل از یک فقیه، مجتهد و مرجع مسلم شیعه بدل شد. جلسه در بهت فرو رفت. پس از ده ها سخنرانی آغشته به سیاست روزمره یا گفتارهای کلاسیک و خسته کننده ی دانشگاهی یا خطابه های بی مایه ی سیاسی ناگهان سخنی خلاف آمد عادت ارائه شد. سید مصطفی تاجزاده در گوشم نجوا کرد که این سید هم مثل آن سید دیگر، جلال آل احمد، به دامان اسلام و روحانیت بازگشته است. گفتم اگر به گوشش برسد از ناسزا کم نمیگذارد که اساسا احیای آخوند خراسانی از سوی سیدجواد طباطبایی، پاسخی است به گفتار جلال آل احمد در ستایش شیخ فضل الله نوری که "نعش آن بزرگوار را بر سر دار، پرچمی برافراشته به نشانه ی پیروزی غربزدگی پس از دویست سال کشمکش در ایران" خوانده بود. طباطبایی به صراحت، نظر به پژوهش های محسن کدیور در باب آخوند خراسانی داشت و خود نیز در آرای میرزای نائینی (رساله ی تنبیه الامه و تنزیه المله) تامل کرده بود. از آن همایش آنچه بیش از همه به چشم می آمد همین گفتار کوتاه طباطبایی بود که در روزنامه ی شرق برجسته شد و تا بالاترین سطوح حاکمیت هم رفت و نجاتبخش جبهه ی اصلاحات در برپایی همایش بزرگداشت مشروطیت شد که مورد انتقاد اصولگرایان قرار گرفته بود که وقتی سید محمد خاتمی با اعتراض حاکمیت به برگزاری این گردهمایی مواجه شد چاره ای جز ارجاع به دفاع طباطبایی از آخوند خراسانی نیافت و پاسخ شنید که باز هم به طباطبایی که از نهاد روحانیت و مرجعیت یادی کرد! همایش های غلامعلی حداد عادل کمرنگ شد و یک حرف متفاوت درباره ی مشروطیت به عنوان سرآغاز نوزایش دوم ایران در صدر اخبار اندیشه قرار گرفت. همان افرادی که به دروغ، نقل قولی از طباطبایی درباره ی اسلام سیاسی را به کلیت دیانت اسلام تعمیم میدادند اکنون با فیلسوفی مواجه بودند که نه تنها اسلام سنتی که اسلام فقاهتی را دروازه ی گذار ایران از سنت به تجدد میخواند و از نوعی اصلاح دینی دفاع میکرد که از اساس با اصلاح دینی مورد توجه روشنفکران دینی متفاوت بود و به جای آن که شریعت (فقه) را به نام معرفت (عرفان) حذف کند، آن را به مهمترین متغیر در اصلاح دینی بدل میکند و از فقه به حقوق و از شرع به قانون میرسد که این دو، حقوق و قانون، به عنوان مبنای نظریه ی حکومت قانون، گوهر تجددند... فقه البته اگر به رکود بیفتد دچار بحران میشود اما با احیای عنصر اجتهاد میتوان فقه را از جمود خارج کرد و آن را در طول زمان به قانون بدل کرد. این همان برنامه ی درسی محمدعلی فروغی بود در مدرسه ی علوم سیاسی که سید جواد طباطبایی آن را با مهارت توضیح میدهد و به مسئله ی قانون مدنی اشاره میکند که در عهد پهلوی اول از درون فقه اما با پرسش های جدید برآمده از عصر جدید و دوران تجدید به مهمترین سند حکومت قانون در ایران بدل شد، همانطورکه قانون اساسی مشروطیت چنین بود.»

با همین طرز فکر، قوچانی در صفحه ی 25 مدعی میشود که طباطبایی «"انقلاب ملی" را در انقلاب اسلامی میخواست و نه بر آن. انقلاب ملی از "بیرون درون" انقلاب اسلامی برمیخیزد و همین به معنی پیوست آن است و نه گسستی که طبقات اجتماعی و احزاب سیاسی پرچمدار آن باشند.» عجیب است چون ظاهرا از دید این آقایان لیبرال، همه چیز حق دارد پیوست ایرانشهر شود و در آن هضم گردد جز مارکسیسم و هر کلیشه ای که آدم را یاد مارکسیسم می اندازد، مثل عدالت، اتحاد و مساوات در رعایت حقوق؛ شاید چون اگر مردم به صورت قانونی با حاکم برابر باشند و حاکم الهی نباشد، دیگر شاهنشاه معنی ندارد و وقتی هم که شاهنشاهی نباشد، اسم سیستم دیگر «ایرانشهر» و اصلا «ایران» نیست. برای این که به نظر نرسد دارم قوچانی را بیش از حد گنده میکنم، تریبون را میدهم دست خود غنی نژاد بزرگ که در صفحه ی 136 مجله در گفتگو با خود قوچانی «انقلاب ملی» طباطبایی را چنین معنی میکند:

«انقلاب ملی طباطبایی به معنی ریختن در خیابان و براندازی نیست... ما میخواهیم با این نهضت چه اتفاقی در ایران بیفتد؟ میخواهیم حکومت قانون ایجاد شود. منظور طباطبایی از "انقلاب ملی" همین است. ما که به دنبال منافع شخصی نیستیم. طباطبایی همیشه میگفت (نقل به مضمون): "این اصلاحطلب ها به دنبال پست و مقامند، نه منافع ملی". میگویند اینجا تقلب شده است؛ یعنی این که ما بیاییم سر کار، اما بعدش را دیگر نمیگویند؛ یعنی نمیگویند وقتی بر سر کار آمدند میخواهند چه کنند. خب، باید پاسخ این پرسش را بدهند. من گفتم که با براندازی خشن، بدون خشونت و حتی با انقلاب مخملی مخالفم. پس چه باید کرد؟ همان کاری که الان صورت میگیرد. مگر فکر میکنید دستاورد کمی داشته ایم؟ شما نگاه کنید که در جامعه چقدر با این موضوع همدلی وجود دارد. اگر حتی فقط ده درصد با این زنان همدلی نداشتند، آنها نمیتوانستند این کار را بکنند. این بزرگترین دستاورد این نهضت است. آقای صحافی گفت باید به تدریج حرکت کنیم. بله، باید به تدریج حرکت کرد. ما که نمیخواهیم قدرت را از حاکمیت بگیریم و خودمان بر سر کار بیاییم یا به شخص دیگری بدهیم.»

میبینید؟ آقای غنی نژاد دارد همین فیلم بازی کردن های خرابکارانه با بازپخش کارگردانی شده شان در رسانه های غربی را موفقیت انقلاب ملی میخواند و این همان «بیرون» قوچانی است که قرار است به «درون» پیوند بخورد و «درونی» شود یعنی بخشی از سیستم شود. نتیجه چه چیز وحشتناکی خواهد شد جز دروغپردازی هرچه وسیع تر داخلی به نام مردم ولی از بالا، طوری که دیگر هیچ کس به هیچ کس اعتماد نکند؟ من دلم برای کسانی که تابع جو زمانه شده و جانشان را در این بازی به خطر می اندازند و دستگیر سیستم امنیتی میشوند میسوزد، ولی از این که سیستم امنیتی جلو اینها را نگیرد و این افیون خرافی ایران باستان بلعنده و ازخود کننده، دشمنان ایران را بیش از پیش درونی کند بیشتر نگرانم. تناقض آمیز این که در همین مجله و در صفحه ی 220، میلاد حسینی –دبیر بخش ادبیات مجله- در مقاله ی «تصویر برادر بزرگتر» مینویسد که احساس میکند ایران و انگلستان و امریکا و روسیه ی امروزی همه شده اند مصداق این جمله ی جورج اورول در کتاب 1984 که میگوید: «هرکه گذشته را کنترل کند، آینده را کنترل خواهد کرد، هر که زمان حال را کنترل کند گذشته را کنترل میکند.» مشکل این است که مدتها است گذشته ی ما را بیگانگان کنترل کرده اند و تکلیف «حال» ما از همین جمله معلوم است.

مطلب مرتبط:

ابن خلدون، جواد طباطبایی و محمد فاتح پور

لات های دوست داشتنی: فیلمفارسی از اول هم قرار بود برگردد.

نویسنده: پویا جفاکش

شاه ییمه رئیس جهنم چینی ها در سکانس پایانی انیمیشن قدیمی افسانه ی توشیشان به همراه دوبلورهای فارسی حاضر در آن سکانس

این روزها که فیلم فارسی پیروز و بی هیچ خجالتی برگشته و حتی خود را در فضای قبل از انقلاب بازتولید میکند و مسئولین در روزنامه ها بر ضد تبلیغ آن در جم تی وی عربده میکشند، زیاد به مجله ی فیلم فکر میکنم. خیلی وقت است آن را نگرفته ام اما آن موقع که میگرفتم شگفتزده بودم که چطور ممکن است در جمهوری اسلامی، کسانی اینقدر دقیق فیلم های قبل از انقلاب را به لحاظ فلسفی موشکافی کنند و حتی بعضیشان متعرض لغت فیلمفارسی شوند؟ یادم است هر وقت میخواستند یک سریال ایدئال مثال بزنند میرفتند سراغ دایی جان ناپلئون. من سریالش را ندیده ام ولی رمانش را سال 1384 خوانده ام برای همین هم برایم عجیب بود که وقتی اسماعیل داورفر فوت شد نویسنده ی سوگنامه ی او در مجله ی فیلم، افسوس میخورد که درباره ی بازیش در سریال دایی جان ناپلئون با او مصاحبه نکرده است. از خود میپرسیدم آیا کارهای دیگر استاد فقید مثل "آژانس دوستی" و حتی "آقای هالو" خیلی مفیدتر از دایی جان ناپلئون نبودند؟ داستان جلب شدنم به این مجله هم خیلی عجیب است. امروز میدانم که فیلم مجله ی خیلی مهمی است. چون در برهوت دهه ی شصت و فقدان مجلات متنوع، توانست سلیقه ی خود را در انتخاب فیلمساز خوب –کیارستمی، بیضایی، تقوایی، ... از همه مهمتر: مسعود کیمیایی- به تقریبا تمام مردم ایران طی دهه های آینده قالب کند. ولی در سال 1384 که تازه داشتم مجله خر حرفه ای میشدم این را نمیدانستم. سرتیتر مجله را نگاه میکردم میدیدم عنوان های خوبی دارد. اما طرح جلدش همیشه عکس سلبریتی بود و آدم را به یاد مجلات زرد می انداخت. بلاخره در یک روز پنجشنبه ی زیبای بهاری، در راه بازگشت از دانشگاه، مقاومت را شکستم و یکی از زردترین جلدهایش با طرح محمدرضا گلزار را که در فروردین 1385 منتشر شده بود، از یک دکه ی روزنامه فروشی در رشت که امروز موجود نیست خریدم. طرح محمدرضا گلزار مربوط به فیلم معروف آتش بس تهمینه میلانی بود که منتقدان یکسره آن را کوبیده بودند. همان موقع احساس کردم که طرح و متن این با هم نمیخوانند. در ماه های آینده هم پشت سر هم ماهنامه ی فیلم خریدم. در پاییز همان سال در دانشگاه دیدم درباره ی این مجله دارند بحث میکنند. یکی میگفت آیا واقعا خوب است؟ گفتم مجله ی خوبی است، فقط چون طرح روی جلدش شبیه مجلات زرد است گول میزند، آن طرح ها را هم حتما برای جلب مشتری میزنند. دانشجوی دیگری که از طرفداران مجله بود گفت که این طرح ها زرد نیستند و فقط چون عکس هنرپیشگانند زرد به نظر میرسند. ولی من باز هم تکرار کردم که معتقدم این طرح ها را برای فروش میزنند. خدا هم مرا زد و الان خودم هم مثل مجله ی فیلم متن های سنگین را کنار عکس ها و منظره های عامه پسند میگذارم و اتفاقا معلمانم در این کار، یکی ژان بودریار است و یکی همین مجله ی فیلم.

شماره ی مزبور مجله را اکنون ندارم اما از معدود مطالبش که در خاطرم هست مقاله ای درباره ی دوبله ی فارسی لوک خوش شانس است. نویسنده اطلاعات غلط زیادی درباره ی دوبله ی فارسی فیلم درج کرده بود و اسم گوینده ها را پس و پیش گفته بود. میگفت تنها دوبله ی خوبش همان سری اول (1373) بود که مدیر دوبلاژش خسروشاهی بود ولی گوینده ی آوریل دالتون در دوبله ی خسروشاهی را جواد بازیاران معرفی میکرد که در دوبله ی ناصر ممدوح به جای آوریل دالتون حرف زده بود. گوینده ی آوریل دالتون در دوبله ی خسروشاهی، زنده یاد حسین معمارزاده بود که نویسنده به اشتباه، او را گوینده ی جو دالتون خوانده بود (جو دالتون را در دوبله ی خسروشاهی، استاد اکبر منانی گفته است). ظاهرا مقاله نویس یا اصلا دوبله ها را ندیده بود یا با هم قاطی کرده بود. پس چرا اینقدر با اطمینان میگفت فقط دوبله ی خسروشاهی خوب است؟ این را اول نمیدانستم. ولی بعد فهمیدم این مجله عادت دارد بگوید همه چیز سینما بعد از انقلاب بد بوده جز آنچه که به مسیر قبل از انقلاب برگشته یا تداوم راه فیلمسازان تحصیلکرده در آن دوره بوده است. ازاینرو دوبلورهای محبوب مجله هم فقط گوینده های لات های نقش اول فیلمفارسی و مدیر دوبلاژهای فیلم های خاصی مثل فیلم های علی حاتمی و کیمیایی در بعد از انقلاب هستند که خسروشاهی هم جزو این دسته قرار میگیرد. فضای فیلم های قبل از انقلاب ایران مثل فیلم های امریکایی به شدت آرتیست محور و ستاره پرست بود و دوبله هم از دید اینها ستاره پرستی میخواست که خسروشاهی هم به خاطر صحبت کردن به جای ستاره هایی مثل آلن دولن در این راستا جای میگرفتند. اما کسانی که بعدا در دهه ی هشتاد ستاره ی دوبله شدند –مثل حسین عرفانی و منوچهر والیزاده و زهره شکوفنده- از دید مجله ی فیلم، در جمع این ستاره ها راه نداشتند. من با این فضا هیچوقت اخت نبودم. در بیشتر فیلم ها و کارتون هایی که نسل من در دهه های شصت و هفتاد با آنها بزرگ شد، قهرمان ها بچه ها یا بچه مانند هایی مملو از حماقت بودند و آدم از شخصیت های اطراف آنها بیشتر چیز یاد میگرفت. اتفاقا فرق لوک خوش شانس با بقیه ی قهرمان های ما این بود که دقیقا به خاطر این که یکی از معدود شخصیت های امریکایی تلویزیون ایران در آن زمان –سال 1373- بود، به بزن بهادرهای نوستالژی های هوشنگ گلمکانی و دیگر بنیانگذاران مجله ی فیلم نزدیک بود و شاید یک دلیل مهمتر رفتنشان سراغ این سوژه همین بود. با این حال، لوک خوش شانس فقط برای مجله ی فیلم مهم نبود بلکه بچه ها نیز به دلیلی که خودشان هم دقیقا نمیدانند او را دوست داشتند. این یکی از دلایل در ذهن ماندن مقاله ی مجله ی فیلم برای من است. چون یادم است نویسنده ی مقاله از قول منوچهر والیزاده –دوبلور لوک خوش شانس- نقل کرده بود که با وجود این که والیزاده خیلی کم کارتون کار کرده است ولی متعجب است که همه او را به نام دوبلور لوک خوش شانس میشناسند و بعد گفته بود: «شاید لوک واقعا خوش شانسی می آورد.» این جمله ته ذهنم ماند تا 14 سال بعد موقع تماشای مستند "78 سالگی" به دادم برسد. در این مستند که به مناسبت 78 سالگی حمید منوچهری استاد دوبله به روی آنتن شبکه ی مستند رفت، استاد ابراز تعجب میکرد که خیلی کم کارتون صحبت کرده است ولی همه او را با یکی از همان معدود شخصیت های کارتونیش یعنی شخصیت "کلاه" در کارتون کارآگاه گجت میشناسند درحالیکه این کلاه فقط یک عدد دست بود که از توی یک صندلی بیرون آمده بود و یک گربه را نوازش میکرد یا عصبانیتش را سر آن گربه خالی میکرد و هیچ چهره ای نداشت که فکر کنیم کار خاصی بوده است.

به نظر من، تعجب این آقایان جواب دارد. لوک خوش شانس و رئیس کلاه، جلوه های بیرونی کهن الگوهای خاصی هستند که بچه ها از فعال شدن آنها در خود خوشحال میشوند. چون برای بچه های دهه ی شصت به بعد این کهن الگوها اولین بار از طریق کارتون ها فعال شده اند در ذهن مانده اند درحالیکه نسل هوشنگ گل مکانی آن کهن الگوها را به شیوه ای متفاوت در سالن های سینما و در فیلم های ستاره محور کشف کرده اند. ازاینرو است که جواد بازیاران –دیگر استاد دوبله- را در مجله ی فیلم، تحت عنوان دوبلور ارنست بورگناین و جن داخل فیلم جنگیر میشناسید ولی برای معرفی کردن او به بچه های دهه ی شصتی باید بگویید او دوبلور "آقای ایگور" و "رئیس کوچیک" است. اگر نگاه کنید آقای ایگور به ارنست بورگناین نزدیک است و جن فیلم جنگیر هم به بعضی شخصیت های کارتونی پس از انقلاب استاد بازیاران مثل جناب تناردیه در کارتون بینوایانی که داود نماینده دوبله اش را مدیریت کرده بود. درواقع شخصیت ما چنان پاره پاره و تو در تو است که تقریبا از تمام تیپ های شخصیتی محبوب و معمولی تر فیلم ها و کارتون ها چیزی درون ما هست. اگر بسیاری از این شخصیت ها حیثوانیند دلیلی جز سرشت حیوان پرست نخستین بشر ندارد که بخصوص در بچه ها خوب ظاهر میشود. اما این که کدام یک از این شخصیت های گوناگون حیوانی و انسانی یا جانمند شده کم کم در ما برجسته شوند بستگی به این دارد که اولا چقدر با احساسات ما بازی کرده باشند، ثانیا چقدر تکرار شده باشند و ثالثا چقدر در فرهنگ ما زمینه ی رشد داشته باشند. درباره ی قهرمان پرستی بازگشته به سبک فیلمفارسی باید به این نکته ی سوم توجه کرد و اتفاقا سرنخ را یکی از داستان های سوژه ی فیلم به من داده است که برعکس امریکا در ایران چندان مورد توجه واقع نشده است ولی اتفاقا عدم توجه به آن نه به خاطر بی اهمیتیش بلکه به خاطر این است که هرچقدر برای امریکایی حیرت انگیز باشد تجربه اش برای ایرانی به حد زندگی روزمره معمولی است. منظورم فیلم نارنیا است.

نارنیا را از کودکی و با سریالش که در اواسط دهه ی هفتاد از شبکه ی دو پخش شد میشناختم. ما بچه ها اسم نارنیا را راحت تلفظ نمیکردیم و اسم سریال را به نام دومش «شیر، جادوگر و جالباسی» میخواندیم (یا بهتر است اعتراف کنم، میگفتیم: «شیر، کمد و جادوگر»!). آن موقع به نظر ما خیلی هیجان انگیز بود ولی آنها که سینمایی نارنیا را اولین بار در نوروز 1386 دیدند چنین نخواهند گفت. مسلما نارنیای قدیمی که داخلش دو تا آدم در پوست سگ آبی رفته بودند تا خانم و آقای سگ آبی را معرفی کنند قابل مقایسه با نارنیای جدید که با کامپیوتر جانورانی بسیار شبیه به واقعیت خلق کرده اند نیست. به هر حال، سوژه ی ملکه ی جادوگری که زمستان را بر جهان حاکم کرده، سوژه ی آشنایی بود. حداقل دو اقتباس کارتونی و یک اقتباس عروسکی از داستان "ملکه ی برفی" هانس کریستین اندرسن را یادم هست که از تلویزیون ایران پخش شده اند. البته ملکه ی زمستانی قبل از آن با داستان بومی ننه سرما در ذهن های ایرانی نشسته است. ولی به دوران ننه سرمای ایرانی، یک پیرمرد مهربان به نام عمو نوروز یا همان خضر نبی خاتمه میدهد نه شیر درنده ی نارنیا با نعره های ترسناکش. علتش این است که عمو نوروز و ننه سرما، شخصیت های اختراع فرهنگ هایی صلحجو هستند اما فرهنگ های دیگری بودند که باور نمیکردند زمستان سرد با زبان خوش میدان را خالی کند و حتما باید برایش جنگ میتراشیدند. احتمالا این فرهنگ ها بیش از حد شاهی بودند و برای همین هم پای شیر را وسط کشیده بودند که هم الگوی شاه است و هم الگوی ارتش. فقط میتوانم بگویم که مطمئنم جنگ مزبور اختراع نویسنده ی نارنیا نیست. چون همان را یک جادو و جنبل ماوراء الطبیعی دیگر که اسم خودش را ساینس یا علم گذاشته است، به زبانی شبیه تر به ماتریالیسم، جور دیگری توضیح داده است. آقای علم، در تاریخ زمین یک دوره عصر یخبندان گنجانده که همان یخبندان نارنیا در سرزمین ملکه ی جادوگر است. این یخبندان 12 هزار سال پیش تمام شد. زمانش را هم برخلاف آنچه ادعا میشود کربن سنجی تعیین نکرده که هنوز درباره ی چگونگی و حتی گاهی اعتبارش بین دانشمندان خود درگیری وجود دارد. بلکه دلیل اصلی این است که طبق تخمین های منجمین (!) در 12 هزار سال پیش، زمین از عصر صورت فلکی سنبله یا دوشیزه که به شکل یک زن است خارج شده و وارد عصر صورت فلکی اسد که به شکل یک شیر است وارد شده است. چون شیر جانور خورشید است به یخبندان ننه سرما که همان بانوی سنبله است خاتمه داده و به همین ترتیب در نارنیا هم زمستان ملکه ی جادوگر با بازگشت اصلان شیر پایان می یابد. معادل علمی این تغییر پادشاهی به عقیده ی اربابان «علم» این است که عصر زن سالاری به پایان رسیده و رهبران مردسالاری که خوی شیران را داشتند قدرت را به دست گرفته اند ولی این خیلی تدریجی اتفاق افتاده است. چون اولش تولد خورشید (همان اعتدال بهاری و وقوع نوروز بهاری) هر سال در مرز صورت های فلکی اسد و سنبله رخ میداده و بنابراین خورشید نیمی از این بوده و نیمی از آن. تصویر اسفنکس یونانی که شیری با سر یک زن را نشان میدهد همین تصویر دوگانه بوده است. دراینجا بدن شیر دارد هنوز با سر زن جادوگر فکر میکند و باستانیان این را به الهه ای انسانی که شیران در خدمت اویند نیز تعبیر کرده اند. ولی کم کم شیر نرینه مثل اصلان نارنیا استقلال خود را اثبات میکند و علیه جادوگری زنانه میشورد. این هم مبنای نبرد خدای شیرشکل یهود علیه جادوگری کافران میشود و هم مبنای شکار زنان جادوگر توسط کلیسای همان خدا به مرکزیت رم.

هیچکدام از این اتفاقات بین 12هزار تا 3200 سال پیش که مثلا موسی از مصر بیرون آمد رخ نداده اند. چون قطعا 12 هزار سال پیش اگر خدای نکرده آدمی هم وجود داشت قطعا هیچ صورت فلکی ای اختراع نکرده بود که از رویش برای خودش و قبیله اش تصمیمات نجومی بگیرد. اما آن یهودی ای که بعدها داشت اسد را به خاطر شیر بودنش به خدمت این ایدئولوژی درمی آورد، خشم خودش را تا حد خشم کشنده ی شیر بزرگ کرده بود. این خشم انتقامجویانه را در تورات و دیگر متون یهودی میبینید آنجاکه با لذت میگویند چطور خدای یهود، سامری ها و دیگر دشمنان خودش را به شیران دچار کرد و شیرها را به خیابان های شهرهایشان فرستاد تا آنها را تکه پاره کنند. استراون معتقد است که این داستان ها بر یک نفرین ماقبل یهودی و پرکاربرد در خاورنزدیک استوارند که به طرف میگفتند: «الهی به پنجه های شیر آدمخوار گرفتار شوی.» به گفته ی استراون دلیل این نفرین آن است که در قدیم که شهرها کم بودند و مردم از همه طرف توسط طبیعت محاصره شده بودند، رودررو شدن با درندگان یکی از بزرگ ترین و همیشگی ترین ترس های آنها بود و در بین درندگان، شیر از همه بزرگتر و ترسناک تر بود. البته خرس هم گاهی به بزرگی شیر میشد و ندرتا موقع نفرین میگفتند: «الهی به پنجه های خرس گرفتار شوی.» ولی اتفاقا جایگزینی شیر با خرس دلیل دیگری هم دارد که ما را با سویه ی دیگر کتاب مقدس آشنا میکند. خرس قهوه ای خاورمیانه موسوم به خرس سوری، وقتی در حدود بزرگ خود دیده میشد، نه فقط خیلی در نیرومندی به شیر نزدیک بود، بلکه با علاقه ی قبلی آدم ها در تشبیه کردن آدم بدوی به خرس بازی میکرد. بنابراین خرس میتوانست واسطه ای بین شیر و دشمنان انسانی باشد. پس تشبیه شیران به قهر و غضب الهی، میتواند جای به انتقام خدا از یهودیان ناسپاس توسط لشکریان بابل و آشور بدهد. این لشکریان، خود توسط شاهانی اداره میشوند که خود را در نیرومندی به شیر همانند میکنند. آنها نسخه ی پیشرفته ی همان مللی هستند که شیر را انعکاس غضب الهی در آسیب رساندن خدا به آدم های ناسپاس و گناهکار میبینند. البته این شاهان، خودشان هم آدم های گناهکاری هستند و بنابراین به طور آیینی به شکار شیر میروند، امری که در عراق، ایران، مصر و بسیاری جاهای دیگر، یکی از تصاویر آشنای شاه در ادبیات و آثار هنری بوده است. داستان دانیال نبی که داریوش شاه شوش، او را به گودال شیرها انداخت و به امر خدا شیرها به او آسیبی نرساندند انعکاسی است از این خرافه که خدا نمیگذارد سر آدم های خوب بلا بیاید. این بلا فقط جانی نیست بلکه مالی هم هست وقتی که شیر و درندگان دربارش به احشام مردم صدمه میزنند. اتفاقا داود که پادشاهی یهود به او گره میخورد، قبل از شاه شدن، جلو این خسران را میگیرد. زمانی که اولین شاه یهودیان شائول در مصاف با دشمنان پلستینی به سد جالوت غول برمیخورد داود چوپان نوجوان جلو می آید و میگوید میتواند پهلوان پلستینی را بکشد و در تایید خود میگوید که شیر و خرسی را که قصد شکار گوسفندانش را داشته اند کشته است پس از پس یک آدم پلستینی هم برمی آید. دراینجا میبینیم که باز هم شیر و خرس و دشمن انسانی با یکدیگر هم وزن میشوند. از طرفی گوسفندان چوپان حکم رعیت شاه را دارند و داود میتواند از مردمش نیز حمایت کند. شائول و پسرش جاناتان هم در تورات، قدرتمندتر از شیران توصیف شده اند. اما شیرکشی داود، شیرکشی معمولی نیست بلکه غلبه بر روح شیر است یعنی همان خدا. به همین دلیل است که شائول و جاناتان به دست پلستینی ها کشته میشوئند تا راه برای شاه شدن داود باز شود. استراون دراینباره یادآوری میکند که مردم خاورنزدیک درحالی خدا را به شیر تشبیه میکردند که در وقت مناسب خود، در کشتن شیر تردید نمیکردند. شیرکشی آیینی شاه در خاورمیانه در حکم نبرد با تقدیر الهی بود. حالا یهودیت یک گام به جلو نهاده و شیرکشی فیزیکی شاهان را تبدیل به یک نبرد متافیزیکی بین شیر قدیم و شیر جدید کرده بود. داود شیری را کشته بود ولی حیوانش هنوز شیر بود چون او صورت انسانی یهوه ی شیرگون بود که به جنگ مردم دیگری میرفت که خدا در نزد آنها هم به شیر تشبیه میشد. این را میتوان در دیگر دشمن یهودی قسم خورده ی پلستینی ها یعنی سمسون دید. اگر سمسون به تنهایی یک لشکر پلستینی را حریف بود، قبل از هر چیز قدرت خود را با کشتن یک شیر اثبات کرده بود. سمسون البته یک شاه نبود و داود هم اگر قدرتی زمینی یافته بود ولی هنوز خدمتکار ساده ی یهوه بود اما یهوه هم یک جایی بین آدمی در کسوت شاهانه و یک شیر گیر کرده بود. نسبت داود و یهوه همان نسبت انکیدو و گیلگمش است. انکیدو نخست وحشی ای است که دوست حیوانات و منجمله شیرها است. ولی بعد متمدن میشود و به سلک چوپانان میپیوندد و جالب اینجاست که یکی از نخستین ملزومات تمدن که فراهم میکند سلاح هایی برای کشتن شیرها است. شب ها که چوپانان با ترس و اضطراب، برای مراقبت از گله شان در مقابل گرگ ها بیرون کشیک میدهند، انکیدو خواب کشتن شیرها را میبیند. همین انکیدو در ادامه ی هماوردجویی هایش به کشتی گیری با شاه گیلگمش میرود که خود یک پهلوان شیرکش است. انکیدو حریف گیلگمش نمیشود و خدمتکار و برادرخوانده ی او میگردد و این تز، در صورت جایگزینی انکیدو با داود، قابلیت توسعه یابی به صورت خدمتگزاری و تامین الیگارشی یهودی در دستگاه شاهان حکومت های بیگانه را هم دارد:

“what is stronger than lion?: leonine image and metaphor in the Hebrew bible and the ancient near east”: brent a.strawn: university of Zurich press: 2005 :P234-248

من فکر میکنم نسبت یهوه و داود که همان نسبت گیلگمش و انکیدو است در برادرخواندگی لیوبی شاه شوهان با گوان یو خدای جنگ در داستان چینی سه پادشاهی –در ایران معروف به افسانه ی سه برادر- تکرار شده باشد. در این داستان، جایی داریم که در میدان جنگ، هوآ شیان ژنرال دنگ ژو نیروهای یوان شائو را به وحشت می اندازد و هیچکس جرئت جنگیدن با او را ندارد. یوان شائو با نگرانی و سراسیمگی درست مثل شائول حاضر به دادن ثروت فراوانی به کسی میشود که سر هواشیان را برای او بیاورد. گوان یو که درست مثل داود مردی معمولی و ناشناخته بود داوطلب جنگ شد و با کشتن هواشیان، مایه ی حیرت همگان و پله ی شهرت برادر خود لیوبی شد. لیوبی به کمک گوان یو و دیگر خادمانی که به مرور یافت به پادشاهی قدرتمند تبدیل شد ولی با کشته شدن گوان یو به دستور متحد سابقش سان کوان، به قلمرو سان کوان حمله برد و علیرغم پیروزی های اولیه در نبردی با آتش، بخش اعظم ارتشش را از دست داد و پس از آن، باقی عمر خود را دور از دیگران در باغی به انزوا گذراند. این یادآور مرگ انکیدو و تلاش گیلگمش پس از آن برای غلبه بر مرگ است. شکست گیلگمش همان شکست لیو بی با آتش است که نماد نیروهای جهنمی و مرگ آور است. صحنه های پایانی زندگی لیوبی، سقوط بودا از یک شاهزاده به یک زاهد را به یاد می آورد و نیز تبدیل رم به پایتخت زاهدان مسیحی پس از سقوط امپراطوری باشکوهش را. در ایران نیز این صحنه به صورت تبلیغ زندگی روستایی و زاهدانه در فیلم ها به جای عربده کشی مستانه ی لات های فیلم فارسی در پس از انقلاب تکرار میشود. در رم، رنسانس با زنده کردن یاد یونانی ها و رومی ها دوران لذتپرستی و اصراف و مستی را برگرداند و ظاهرا بازگشت فیلمفارسی به سینمای ایران نیز بلاچاره و هرچند هنوز تدریجی بود. نکته ی جالب این است که آنچه تاریخ رسمی مدعی است غرب پس از هزار سال قرون وسطی به فکر بازگرداندنش افتاده، ایرانی ها در عرض 40 سال به آن بازگشته اند. آیا ایرانی ها خیلی با هوش ترند یا خیلی سست عنصر تر؟

دانلود کتاب« عاشقانه های خطرناک: داستان های عاشقانه جایی بین معنویت مذهبی و پرده ی تلویزیون»

نویسنده: پویا جفاکش

بخشی از کتاب:

...در ایران، اولین باسوادان تحت تاثیر غرب که چیزهایی درباره ی سنت اسلامی کپی شده از یهودیان و مسیحیان رومی-غربی میدانستند بلافاصله تحت تاثیر این دوگانگی قرار گرفتند. برای آدم های غرب دیده و چشم دریده، به اندازه ی خود غربی ها تضاد معنای جنسی یافت و اولین جلوه ی آن، ممنوع شدن "حوری" در زمین توسط خداوند اسلام، و دادن آن به حد وفور به مردان در بهشت بود و این سوال دائم که اگر حوری بد است پس چرا در بهشت آن را به ما میدهند؟

در همان دوران، بهاء الله همین سوال را گرفت و برای تایید تمام عیب و ایرادهای خلقت خدا و جهان تحت اداره ی او، همه ی شبهه ها را «حوری» نامید. از دید بهاء الله، هر چیزی که در دنیا جایز است و با قوانین خدا جور درنمی آید حوری است. مثلا این که چرا آدم بدکار راست راست راه میرود و آدم درستکار مریض میشود و درمان نمی یابد «حوری» است؛ یا این که چرا خداوند اجازه میدهد جای حضرت محمد را که انسان درستکار و مردمدوستی بود، متشرعینی فاسد، ریاکار و جنایتکار بگیرند که مذهب محمد را از درون تحریف کنند و باعث انحطاط اسلام محمد شوند، باز «حوری» است. بهاء الله روی این جملات قرآن که حوری را "لولو مکنون" –یعنی مروارید قرار گرفته در شکم صدف- میخواند و میگوید زمانی که مرد بهشتی به حوری دست می یابد دست هیچ جن و انسی به آن نرسیده، تمرکز میکند و نتیجه میگیرد در تمام این تضادها یا حوری ها گوهری برای شناخت و عرفان یابی رهرو وجود دارد و تجربه ی پیش رو مختص خود رهرو و در حکم رسیدن قهرمان به یک دوشیزه ی زیبا در ادبیات شوالیه ای است.:

“unveiling 2 critical mysteries: son of god , seal of the prophets”: john hatcher: bahaiteachings.org

با این که این آموزه ی بهاء الله به شدت بوی وحدت وجود میدهد و در دوره ی نفوذ استعمار در ایران، به نظر میرسد قصد کاهش مقاومت ایرانیان در برابر انگلیسی ها را داشته است، اما از جهاتی قابل توجه است. درحالیکه دراینجا حوری همتای فاحشه است و بیشتر به دنبال خیال پردازی شرقیان غربزده درباره ی اخلاقیات غرب پس از مشاهده ی سرسری عشرتکده های اشراف غربی پدید آمده، ولی هنوز در بستر جامعه ی غیرت پرست شرقی متجلی میشود. حتی امروزه و در زمانی که لباس های زنان بسیار آزادتر است نمیتوان از روی لباس یک زن به راحتی قضاوت کرد که او فاحشه هست یا نیست؛ چه رسد به آن سال ها که حتی در غرب هم زن فاحشه و زن مومن لباس های مشابهی میپوشیدند و تشخیص سره از ناسره راحت نبود. در ایران و جهان دیروز و امروز به یک اندازه ولی در ظواهر متفاوت، امور درست و نادرست به اندازه ی هم عادی بوده اند و مردم از هم تقلید میکرده اند و میکنند بی این که مطمئن باشند آنچه عموم به آن دست می یازند درست هست یا نه. در چنین شرایطی، تشخیص درست از نادرست، به اندازه ی تشخیص فاحشه از زن مومن، و به همان اندازه تشخیص حوری از خداپرستی بی معما سخت است و فقط با تجربه میتوان آن را آزمود. با این حال، اگر شما دانشتان زیاد باشد و زمانی که تجربه میکنید، احساس کنید عاقبتتان دارد به سرنوشت بد بعضی آدم هایی که از نزدیک یا از طریق مطالعه شناخته اید نزدیک میشود، آن وقت میتوانید جلو اتفاق تلخ را بگیرید و مطمئن شوید که یکی از بخش های نادرست اجتماع را کشف کرده اید و معمای یکی از حوری ها در زندگیتان حل شده است.

نکته ی جالب تر دراینجا این است که پایه ی بحث شک در خلقت خدا به هیچ وجه در بهاء الله نیست و خود قرآن آن را با مطرح کردن لغت "فتنه" به معنی آزمایش الهی زنده نگه داشته است. لغت "فتنه" از «فتن» به معنی انداختن سنگ طلا در آتش می آید که هدف از آن، جدا کردن مس از طلا بوده است یعنی همان جدا کردن سره از ناسره. صحنه های ناپسند و اذیت کننده ی جهان مادی و زندگی مادی ما هم فتنه هایی هستند که طلای وجود ما را از ناخالصی پاک میکنند و میتوانند روح ما را بهبود ببخشند. اما به طرز مشکوکی، بحث بهاء الله، بسیار با آزمایش های پر شکست مردم امروز نزدیک تر است. انگار بهاء الله که ظاهرا از بیشتر ایرانی ها بهتر روم شوالیه ها را میشناخته، میدانسته که قرار است ایرانی ها به زودی و تحت بهبود شرایط مادی زندگیشان به قول دکتر شریعتی از «عقده ی شکم» به «عقده ی زیر شکم» پیشرفت کنند و آنگاه به مذهب «حضرت سه ایکس دامت برکاته» روی آورند بطوریکه برای بسیاریشان حتی طلا هم فقط برای شکار حوری ارزش داشته باشد.

بدون شک، مهمترین دلیل سر رسیدن این لحظه، ادبیات داستانی عشقی پیشیانند که بیش از واقعیت جامعه، از یک فضای مذهبی در حال نابودی ناشی شده اند که فقط سیطره ی مذاهب مذهب کش ابراهیمی، میتوانست آنها را بدون ادبیات انسانی شده شان از بین ببرد. این مذاهب، اخلاقی ولی ناظر به اتحاد نیروهای مذکر و موئنث خدا بودند. اگر عیش و نوش جنسی از داستان های عشقی قدیمی غایب است، تا حدود زیادی نتیجه ی آن است که جفت های به هم رسنده لزوما عشاق جنسی نبودند و ممکن است بشود فقط آنها را برادر و خواهر تلقی کرد؛ همانطورکه آپولو و آرتمیس، تموز و عیشتار، و ازیریس و ایزیس با هم برادر و خواهرند."الیزا برت گمبل" در فصل سوم از کتاب "ایده ی باستانی خدا" بیان میکند که نیروهای مذکر و مونث دراینجا مستتر در نور خورشیدند و خدای دوجنسه ی خورشید را نماینده ی یک خدای واقعی تر نشان میدهند که همان خدای نادیدنی چینی ها و منقسم به نیروهای نرینه و مادینه است. حتی "اوم" مقدس هندوان هم برخاسته از نام خدای عربی است که در وجه نرینه اش "عم" و در وجه مادینه اش "ام" نامیده میشود و عرب ها مادران را به نامش "ام" [و عمو را به نامش "عم"] میخوانند. "علیم" که همان علی یا ایلی یا ال یا اله است، در حالی با یهوه خدای یهودیان برابر شده است که نامش هم عنوان عشتاروت مادینه بوده است و هم عنوان بعل زبوب نرینه.

این کم اهمیتی اولیه ی جنسیت قهرمانان در داستان، باعث چشم بستن مردم بر داستان های عشاق مرد و زن شد و آنها را از تاثیرات نامطلوب این داستان ها بر فرزندانشان غافل کرد. کریس هچز در مقاله ی دیگری از وبلاگ bahaiteachings به نام the spiritual case for avoiding cyclical relationships به خطر "ادبیات داستانی" و دنباله هایشان در صنعت فیلم توجه میکند و این که عبدالبها پسر بهاء الله به سادگی و صراحت میگفت بیشتر اوقات، چیزی که مردم انتظار دارند عشق باشد عشق نیست و «رابطه های تبدیل پذیر» است. این وضعیت دقیقا از برخورد سهل انگارانه ی ادبیات و فیلم ها با موضوع عشق سرچشمه میگیرد. به قول هچز:

«اگر به سمت تصور نادرستی از چیستی عشق یا آنچه عشق قرار است باشد رانده شویم، جستجوی ما ناگزیر زندگی ما را به عنوان یک دنباله ی رقت انگیز و شکسته از "تک همسری سریالی" یا روابط ناموفق تبدیل میکند. این رشته ی سریالی از روابط ناموفق همگی به همین ترتیب خاتمه می یابند زیرا آنچه ما میخواهیم –هرچقدر هم که ممکن است توسط سنت و داستان های رمانتیک تایید شده به نظر برسد- یک توهم بدون هیچ مبنایی در واقعیت است. کسانی که به دنبال توهم هستند هرگز آن را به دست نمی آورند. در اینجا بدیهی است که اغلب به آن اشاره شده است: دیوانگی. انجام یک کار، بارها و بارها، با انتظار نتایج متفاوت... ازآنجاکه ما آموزش دیده ایم تا این ایده ی افسانه ای و توهم آمیز عشق را که فورا کامل است و نیازی به تلاش یا تنظیم دقیق ندارد، به عنوان واقعیت بپذیریم، به نظر میرسد که کاملا راضی هستیم که خود و فرزندانمان را در معرض سریال های تلویزیونی مختلفی قرار دهیم که در آن شخصیت های اصلی مختلف روابط عاشقانه ی واقعا عمیقی داشته باشند که برای یک قسمت یا شاید دو یا سه قسمت دوام می آورند. اگر همین شخصیت ها خانواده یا دوستان ما بودند، ممکن است چنین رفتاری را مضحک، غیر اخلاقی یا خودزنی تعبیر کنیم. اما اگر این نمایش ها را به عنوان چیزی در مرز واقعیت بپذیریم، در سطحی باید به اندازه ی خود شخصیت های داستالنی دیوانه باشیم. امیدواریم که شور و اشتیاق شدید ادامه داشته باشد، با این حال میدانیم که اگر جستجوهای دراماتیک دیگری برای عشق وجود نداشته باشد، سریال باید با یکسانی خسته کننده ی زندگی روزمره پایان یابد. خوشبختانه آنها دوش میگیرند، به خانه های جداگانه ی خود میروند، چیزی را که در مورد یکدیگر دوست ندارند، پیدا میکنند و هفته ی آینده این روند را دوباره با شخص دیگری شروع میکنند. اما بلاخره این واقعیت نیست؛ این فقط تخیلی است؛ یک کمی سرگرمی و انحراف برای ما پس از یک روز سخت انجام کار نه چندان پر زرق و برق جهت کسب درآمد و تشکیل خانواده؛ چیزهایی که به دلایلی هرگز توضیح داده نشده اند. به نظر نمیرسد که این شخصیت ها هرگز مجبور به انجام این کار نباشند مبادا طرح قصه تاریک یا تفکربرانگیز شود. این فرمول شکست در عشق، آنقدر به دور از مرز [واقعیت] است، آنقدر هذلولی است که ممکن است به آنچه می آموزد فکر نکنیم. اگر همین طعنه ها با موفقیت ما را ترغیب میکند تا برخی از محصولات دارویی یا زیبالیی را بخریم که نوید جوانی و شادی ماندگار را برای ما به ارمغان می آورد، آیا نباید نگران تلاش برای جلوگیری از قرار گرفتن فرزندانمان یا حتی خودمان در معرض چنین بی خیالی باشیم؟ مطمئنا چنین مانتراهای بی امان به اندازه ی سیگار برای سلامتی ما خطرناک هستند و با این حال، ما با اجازه ی تبلیغات تلویزیونی برای تنباکو بیشتر مبارزه میکنیم. بنا به دلایلی ما متقاعد شده ایم که بچه های ما این درس ها را یاد نمیگیرند یا از این رفتار تقلید نمیکنند، حتی اگر بهترین دوستانشان ممکن باشد چنین کنند. ما مطمئن هستیم که از طریق نوعی اسمز، فرزندانمان نمونه ی بالغ تری از خوشبختی را جذب میکنند که مطمئنا از ما الگوبرداری میکنند مگر این که آنها ما را در حال تماشای این چیزها تماشا کنند، به آن بخندند و قصد کشف این که آیا درنهایت، شکارچی تنها، کارآگاه سرسخت، یا پزشک معیوب عاطفی، سرانجام در یک رابطه ی عاشقانه ی پایدار، آرامش و رستگاری خواهند یافت را نمایند.»

...

دانلود کتاب عاشقانه های خطرناک

پریتوی راج و لشکر دیو های راتاش

نویسنده: پویا جفاکش

در زمانی که بابری ها هندوستان را فتح کردند درآنجا با جمعیت پیشین مسلمانان برخورد کردند و مطابق طبع تاتار جنگجویشان، حضور آنها را به سلسله ای از فاتحان ترک با نام های محمد و محمود نسبت دادند که همه شان نسخه های محلی محمد پیامبر اسلام بودند. در ابتدا کمتر کسی ممکن بود فکر کند روزی این داستان ها خوراک ملی گرایی هندو شوند ولی قطعا هیچکس نمیتوانست انتظار داشته باشد مشهورترین افسانه ی حماسی ناسیونالیستی هندو از یکی از بی اهمیت ترین قصه ها بیرون بتراود. داستان این بود: سلطان محمد غوری در اجمر مورد استقبال پریتوی راج شاه محلی قرار میگیرد؛ اما وقتی بر دیوارهای کاخ پریتوی راج، نقاشی های مسلمانانی را که به دست خوک ها کشته میشوند میبیند از شدت خشم با شمشیر خود، سر از تن پریتوی راج جدا میکند. این داستان بعدا به این شکل تغییر میکند که پریتوی راج شاه اجمر، علیه حکومت سلطان محمد غوری شورش میکند و به سزای این عمل کشته میشود. در روایتی دیگر، پریتوی راج در سفری به اقامتگاه سلطان، از کامبوزیا نخست وزیر او میخواهد که یک تیر و کمان به او بدهد تا با آن سلطان را بکشد و در ازایش هر دو از قدرت بیشتر سهم ببرند. کامبوزیا تیر و کمان را به او میدهد ولی از آن طرف سلطان را هم مطلع میکند. مطابق توافق این دو، سلطان عمدا در جایی قرار میگیرد که تیر پریتوی راج خطا رود که چنین میشود و با آشکار شدن خیانت او خونش حلال میشود. پریتوی راج توسط جینیست ها به ادبیات غیر اسلامی راه می یابد. جینیست ها او را شاه بدکردار و خیانتپیشه ای توصیف کرده اند که به سزای اعمال خود رسید. اما راجپوت ها یا اشراف محلی هندو چرخش دیگری به داستان دادند و موقعیت پریتوی راج را وارونه کردند. آنها که میخواستند از اطاعت بابری ها خارج و مستقل شوند پریتوی راج راجپوت را سخنگوی خود کردند و شاعران و حماسه سرایان را به استخدام درآوردند تا داستان های قیام قهرمانانه ی پریتوی راج علیه بیگانگان مسلمان را در بین مردم محبوب کنند. مشهورترین این ادبیات در حال حاضر، "پرزیتوی راج رازو" است که انگلیسی ها چند نسخه ی مختلف از آن را در قرن 19 از چند راجپوت گرفتند و قدمت قدیمی ترینشان به قرن 17 نسبت داده شده است. ادعا شده این منظومه را چاندباردای شاعر شخصی پریتوی راج سروده است. مطابق این متن، پریتوی راج زندانی در غزنین درحالیکه چشمانش را درآورده اند سلطان محمد غوری را از روی صدایش تشخیص میدهد و با پرتاب تیری به قلبش میکشد. جالب این که در ادامه چاندباردای و پریتوی راج یکدیگر را میکشند تا به دست دشمنان کشته شوند. دانشمندان هندو و هندشناسان انگلیسی حامیشان که هنوز در اصالت تاریخی متون هندو گیرند مدعیند که تکه ی مردن چاندباردای شعر خودش نیست و توسط پسرش جلحه اضافه شده است (در منطق هندی به این میگویند پیشرفت!). اما جالبترین چرخش در این تکامل افسانه واکنش بابری ها به این ادبیات راجپوت بود. قلم به مزدهای حکومت بابری، پریتوی راج را از حالت یک حاکم محلی اجمر درآوردند و به «آخرین امپراطور هند» و سلطان دهلی تبدیل کردند تا ادعا کنند الگوی امپراطوری خودشان در هند بازگشت مدل حکومت پریتوی راج است و پریتوی راج هندو را سخنگوی خودشان و نه راجپوت های جدایی طلب نشان دادند. اما واقعا چرا پریتوی راج؟ چه چیزی در این شخصیت بود که او را اینقدر شایسته ی داستانپردازی نشان میداد؟ اول از همه اسمش: پریتوی راج یعنی شاه زمین. اما چرا شاه زمین باید شاه یک شهر به نام اجمر باشد؟ یادمان باشد اجمر او به وسعت هندوستان بابری ها بزرگ شده است و هندوستان را مردمش بهارات یعنی سرزمین مقدس مینامیدند. اجمر نیز شهر مقدسی بود دستکم برای مسلمانان، چون مقبره ی معین الدین چشتی پیشوای بسیاری از فرقه های صوفی هند درآنجا بود. معین الدین مثل سلطان غوری از افغانستان آمده بود و افغانستان برای مردم شبه قاره یک سرزمین معمولی نبود. اینجا قلمرو یهودیان پیرو مسلک سلیمان شاه یهودی بود که بعدا افغان نامیده شدند. زندانگاه اجنه ی در خدمت سلیمان موسوم به تخت سلیمان در بالای کوهستان سلیمان در مرز هند و افغانستان قرار داشت. این اجنه به بیرون نفوذ کرده و با زنان آدمی آمیخته و نژاد غول هایی را پدید آورده بودند که مجسمه های عظیمشان در مناطق بین بلخ و کابل در صخره ها کنده شده بودند. این غول ها بودند که معماری سنگی را که بیگانگان به هند آورده بودند به راه انداخته بودند. رئیسشان "راتاش" یعنی شاه لقب داشت که "رته" یا "ارته" یعنی قانون گیتی را حمایت میکرد. نام اصلی او اکمون و در اصل جن حامی یک پادشاه بابلی به نام "لیک بگا" بود که اهرام را بنا نموده بود. راتاش و لشکر اجنه یا دیوهایشان همان دواها یا خدایان هندوئیسم تلقی میشدند. به نظر میرسد اکمون باید همان اشمون خدای کابیری یا نژاد آهنگران ایزدی فنیقی در روایت سانخونیاتون بوده باشد. اشمون کوچکترین پسر "صادق" خدای تمدن بود که توسط برادران دیگرش کشته و به شکل یک سنگ سیاه مکعب شکل مسخ شد که هشت گوشه اش هشت فرشته ی سازنده ی جهان مادی را نمایندگی میکردند و روح این گیتی، اور یا اوریم نامیده میشد که اوریم همان حیرام معمار معبد سلیمان در افسانه های معماران و درواقع نسخه ی فراماسونی اشمون است:

“the arcane schools”: john yarker: part1: hermetics.org

اهمیت اجمر نیز در نسبت با یهودیان شمال جلوه گر میشود که ظاهرا اولین نمایندگی این اجنه یا خدایان هندو به نظر رسیده اند. اجمر یا ایامر یعنی کوهستان شکستناپذیر. ایا یا اجا از "ای" به معنی پیروز در عبری می آید و اشاره به پیروز بودن ایاه یا یاهو یعنی همان یهوه خدای یهودیان دارد. از طرفی اجا در عبری معنی بز و گوسفند میدهد و تلفظ های دیگرش عزه و غزه به معنی بز هستند. غزه همان شهر محل مبارزه ی بنی اسرائیل و پلستینی های کرتی تبار در تورات است که به یونا نیز مشهور بوده است. صحبت از کوهستان غزه یادآور صهیون و طور سینا در سرزمین مقدس است. اگر غزه را با تلفظ دیگرش کاس یا کش جانشین اجا در اجمر کنیم، "کشمیر" خاستگاه مهم دیگر هندوئیسم و جولانگاه دیگر یهودیان عرفانگرا را نیز در موقعیتی مشابه با آن و شاید اصل اجمر می یابیم. در یک روایت، بودا متولد شهری به نام گاجا یا گایا بود:

“anacalypsis”: v1: godfrey Higgins: longman: 1836: p605-6

یونا که نام محل غزه است با اصطلاح یونان یا ایونیه در اطلاق به مجموعه ی سرزمین های هلنی، گره خورده است. چون سرزمین هلاس را پسران هرکول به پا داشتند و هرکول به تصریح سینکلوس، با سمسون پهلوان یهودی غزه تطبیق میشد. غزه به معنی بز در دایره البروج با بز صورت فلکی جدی تطبیق شده بود که نماد انقلاب زمستانی یعنی زمانی است که عیسی مسیح در آن متولد میشود. از طرفی سمسون از قبیله ی دان است که نمادشان عقرب حیوان پاییز و ایام ضعف خورشید است. کشتن شیر که اولین خوان هرکول و سمسون –هر دو- بوده، به حیوان تابستان بودن شیر مرتبط است. تابستان دوران اوج خورشید است و هرکول این اوج را برای خورشید قبلی از بین میبرد تا در انقلاب زمستانی، خورشید بعدی متولد شود. نام سمسون نیز از شمس خدای خورشید می آید. پارخورست، هرکول را یک «منجی آینده» ارزیابی کرده بود. بنتلی نیز معتقد بود کشف خرابه های معبد هرکول در طیوه ی مصر همزمان با تولد عیسی مسیح اتفاقی نیست بدین معنی که عیسی مسیح درواقع زندگی یافتن مجدد هرکول بود، اما هرکول در حضیض و خفت خود، همانطورکه در یک خرابه ی متروکه در چنین موقعیتی به نظر میرسد. این بی احترامی، همتای زیست عیسی مسیح به عنوان شاهزاده ی یهودا در میان مردم بدبخت طبقات پایین بود. هرکول نیز به این سرنوشت دچار شده بود. او به خاطر گناهانش به بردگی رفته بود و ازجمله به بردگی زنی به نام اومفال درآمده بود. این صحنه، درواقع ادامه ی دستگیر شدن سمسون به دست روسپی پلستینی به نام دلیله بود که به مرگ سمسون در معبد پلستینی ها انجامید. این خدای قربانی شونده در شهر فنیقی قادس در اندلس پرستیده و محافظ دروازه های شهر تلقی میشد و از این جهت تکرارگر داستان مراقبت شدن قدس توسط یهوه بود. گفته میشد هرکول، هندی ها را که همان اتیوپیایی ها یا سیاهان بودند از سرزمینش فنیقیه تا صحرای لیبی عقب رانده بود و علت پرستشش در مصر و فنیقیه نیز همین بود. این پیروزی، همتای پیروزی یوشع ابن نون بر کنعانیان حامی و تسخیر ارض مقدس آنها بود. لغت یوشع، تلفظ دیگر نام یسوع یا عیسی و درست به مانند آن به معنی منجی است. مرگ یا به بردگی گرفته شدن هرکول (سمسون) به دست پلستینی های یونانی تبار، ادامه ی سرنوشت یوشع یا عیسی بوده است. از طرفی هرکول به خاطر قدرتنمایی خود علیه هندیان، توسط خود سیاهان نیز پرستیده و یاری خواسته شده شده بود. در هندوستان که خود را با هند داستان هرکول تطبیق کرده بود، هرکول با همان هویت کریست به کریشتا یا کریشنا تبدیل شد و دو چهره ی عیسی و هرکول او به ترتیب به بودا و بالاراما تبدیل شدند. سمسون نیز در بین هندوها به "ساما جایا" شناخته میشد که یکی از مدل های ویشنو یعنی همان خدایی بود که کریشنا تجسد او محسوب میشد. در بین هندیان، کریش هم معنی سیاه میدهد و هم معنی خوب و درست، و علت این هم معنایی آن است که سیاهپوست بودن در بینشان نرمال بود چنانکه در فرانسه لغات سفید و خوب به جای هم به کار میروند و فرانسویان شاه خوبشان را "هنری سفید" میخواندند:

“Samson, Hercules, cristna/Krishna, jesus: all the same black god”: godfrey Higgins: egyptsearch.com

به نظر میرسد انتقال ذهنی شکست خوردن سیاهان از هرکول در خاورمیانه به منطقه ی هندوستان سبب همترازی لغات هند و بهارات شده است اما نکته این که این هرکول هم یونانی است و هم مسیح، و ترکیب یونانی گری و مسیحیت، اولین صحنه ی انتقال قصه را در روم شرقی صدورگاه مسیحیت به سراسر جهان قرار میدهد. سرزمین روم شرقی پس از مدت ها تحت الحمایگی دولت عثمانی بلاخره به دست سلطان محمد فاتح از عثمانی فتح و فرمانروایش کشته شد. بدین ترتیب اجمر که همان غزه و یونان هندوستان است را یک نسخه ی محلی از روم شرقی، و سلطان محمد غوری را نسخه ی هندی سلطان محمد فاتح می یابیم. طبیعتا پریتوی راج یا شاه زمین نیز مابه ازای یک لقب برای جایگاهی بوده که از امپراطور روم به ذهن ها متبادر میشده است. درواقع انتقال ذهنی هند به شبه قاره ی بزرگ جنوب آسیا به سبب جانشین شدن آن با روم نیز بوده است. چون معماری و پیکرتراشی لشکر دیوان راتاش که پیشتر از آن صحبت کردیم اساسا یونانی است. شری بهاکتی اناندا گوسوامی، پیکر تراشی یونانی را تقلید انسانی از خلقت در نسبت با جلوه گر شدن اله (خدا) در کالبد مادینه ی خودش یعنی جهان مادی که الهه رضاء یا راضیه باشد میخواند و این نسبت در یونانی بین هلیوس و همسرش رودها وجود دارد که جزیره ی رودس نام از او دارد. کریست نیز دراصل کورس لقب هلیوس است و زوج کورس-رودها در هندوستان به زوج کریشنا-رادا تبدیل شده اند. آنها معادل زوج یهوه-شخینه در یهودیت هستند و شخینه جنبه ی مادینه ی خدای یهودیان لغتا همان شاکتی جمع آمده ی همه ی الهگان هندو است.:

“merenta excavation-frasikleia-kouros (greek radha Krishna)”: collected works of sri bhakti ananda goswami

نکته ی مهمی است. چون آپولو که فرمی از هلیوس خدای خورشید است خدای هنرها نیز هست و مجسمه سازی و معماری نیز هنر هستند. ولی حاملان هنر یونانی به درون هندوستان، سکاهای ترک تبار بودند و هند فقط وقتی میتوانست یک یونان مقدس و یا یک غزه باشد که مدتی از حکومت ترکان بر آنجا گذشته و دوره ی شکوه بابری ها بالفعل شده باشد. به عبارت دیگر، هندوستان کنونی چون بابری ها در آن بودند بهارات یا سرزمین مقدس بود. بی دلیل نیست که حتی وقتی هندوها یک فیلم حماسی ناسیونالیستی با جلوه های ویژه ی عالی درباره ی پریتوی راج میسازند او و همرزمانش همه عمامه ی تاتاری بر سر دارند و تشخیصشان از دشمنان تاتارشان ممکن نیست چون جنگجوی هندو بدون عمامه ی تاتاری قابل تصور نیست.

با این حال، باید سویه ی دیگر این مسئله را نیز دید. سمسون برای آن شیر را کشت که یک کندوی عسل را از دهان او دربیاورد. او چند روز بعد هم که از کنار جسد شیر میگذشت آن را آغشته به عسل و زنبور دید و باز هم عسل برداشت. عسل به مانند شیر رنگ خورشید دارد و نماینده ی خورشید قبلی و مذهب او است. خدای مسیحیت و مذاهب مسیحی زده ی هرکولی نیز از باورهای ابتدایی خدایان پیشین تغذیه میکند اگرچه آن مذاهب را از بین میبرد. این باورها همگی به جایی میرسند که در جامعه های اولیه ی احاطه شده توسط خطرهای طبیعت، مرد جنگاوری ظهور میکرد که از جامعه اش در مقابل درندگان و نیروهای دشمن خوی طبیعت محافظت مینمود. هرکول شیرکش، شکل توسعه یافته ی این قهرمانان نخستین است. تصویر بدوی پهلوان در هر جایی که انسان وجود داشته بوده باشد به راحتی میتوانسته زمینه ی ناسیونالیسم جنگی را فراهم آورد اما اول از طریق مذهب جنگی. بهاکتی اناندا گوسوامی این مسئله را در هند به شدت نتیجه ی تبعیت سران هندوئیسم از نظریه ی نژاد آریا در غرب میبیند و آن را همان جرثومه ی فاسدی میداند که هنوز هم موجه کننده ی وجود نظام طبقاتی هندو و شکاف فقیر و غنی در هندوستان است. او انگلیسی ها، هندی ها و ایرانی ها را به این خاطر که هنوز هم به وجود نژاد آریا معتقدند و آن را حامل مذاهب اخلاقی میخوانند شماتت میکند و میگوید نظام اخلاقی بشر به طور خودبخودی در بیشتر ممالک دارای ستون فقرات ثابتی بوده و از ابتدای پدید آمدن بشر، به همراه مهاجرت انسان ها از افریقا به دیگر سرزمین ها به همه جا رفته است. این نظام اخلاقی جایی برای برجسته بودن تفاوت نژادی بین مردم سرزمین ها نداشته و مطرح شدن نژاد آریا در جهان از طریق متون هندو نیز از خوانش خاص اروپایی از این متون تغذیه کرده است. بعضی از این محققان اروپایی مثل گادفری هگینز، تحقیق خود را از ابتدا با فرض رسالت نژادی آریایی شروع کردند ولی طی تحقیق خود کشف کردند که بساط بیشتر اعتقادات بشر، افریقایی-سامی و مشابهت ها جهانی است و چیزی نیست که از نژادی خاص (آریا) و یا یک ناحیه ی جغرافیایی پسین خاص (هندوستان یا روسیه یا اسکاندیناوی) برون تراویده باشد. برداشت اروپایی ها از آریایی های هندوئیسم بیشتر نتیجه ی فرهنگ خودشان بود که به مسیحیت انجیلی پیچیده بود. عیسی مسیح خودش را قربانی میکرد و مسیحیت اروپایی هم با ادعای ضرورت قربانی دادن، خشونت و جنگ را توجیه مینمود. مبنای ماقبل مسیحی این ایده نیز روشن است. وقتی مسیح در شام آخر، نان و شراب را نشان میدهد و میگوید از این پس در این شب به جای گوشت و خون مسیح، نان و شراب خورده شوند یعنی دارد داستان کشته و خورده شدن دیونیسوس توسط تیتان ها را تکرار میکند. قربانی شدن دیونیسوس بهانه ی پیدایش مذهب باخیسم و ارتکاب اعمال جنون آمیز، جنایتکارانه، خونین، مخدری و شهوانی به تقلید از صحنه ی قتل خداوند و عادی کردن این مسائل برای مردم بود. اما آن فقط یک برداشت از داستانی بود که در ابتدای دیونیسوسیسم به گونه ای دیگر بود و از چنین اعمال وحشی ای به شدت فاصله داشت. برداشت اولیه را شما در خود هندوئیسم میبینید جایی که پوروشه یا پرجاپتی میمیرد و از هیکلش جهان پدید می آید تا مردگی خدائیت در جهان مادی و خشن ما مورد تاکید قرار گیرد و این که ما انسان ها وظیفه داریم خدائیت را زنده کنیم، یعنی چیزی ضد برداشت باخیسم و مسیحیت، و این تفاوت ازآنرو است که دو مذهب یاد شده دیونیسوس و مسیح را افرادی در وسطای تاریخ تصویر کرده اند و نه خدایی در ابتدای آن.:

“religion and the modes of nature”: bhakti ananda goswami: radha name: 18/6/2021

وقتی به رسالت ملی مثلا از طریق عضو بودن در نژاد آریا فکر میکنیم تحت تاثیر این اندیشه ایم که ما مثلا ملت پریتوی راج هستیم و از او نیرو میگیریم. این بازمانده ی همان کهن الگوی پهلوان است که مایه ی افتخار قبیله اش بود و قبیله از او حیثیت میگرفتند. کارل گوستاو یونگ به اهمیت این کهن الگو در اروپای قبل از جنگ اول جهانی پرداخته و نیچه -پیامبر نازیسم- را یکی از اولین متوجهان به آن خواند آنجاکه در مورد مردم زمانه اش در بخش یکم "چنین گفت زرتشت" فصل «درباره ی مگسان بازار» نوشت: «بسا مهربانانه به نزد تو می آیند. اما این همانا زیرکی ترسویان است. آری، ترسویان زیرکند. با روان های تنگشان به تو بسیار می اندیشند و همواره از تو اندیشناکند.» یونگ درباره ی این جملات میگوید:

«او دراینجا به توصیف عقیده ای کلی میپردازد که هنوز به سطح آگاهی نرسیده، در ناخودآگاه جمعی قرار دارد و همانطورکه گفتم موجب آلودگی آگاهی میشود که به شکل خود بزرگ بینی رخ مینماید. میدانید که وقتی کسی محتوایی در ناخودآگاهش دارد مثلا یک کهن نمونه ی خاص در آن شکل گرفته، خودآگاهش که نمیداند جریان از چه قرار است، مملو از امواج و تشعشعات حاصل از آن کهن نمونه ی فعال شده میشود. و فرد، ناخودآگاه به گونه ای رفتار میکند که گویی خود آن کهن نمونه است، ولی هویتش را به صورت شخصیت "من" فرد بیان میکند، به این ترتیب هر انسان خوش فکر و بی غرضی میگوید: "اوه، بسیار خوب، این آدم دچار خود بزرگ بینی شده، پر فیس و افاده است، مضحک است." زیرا او ناخودآگاهانه نقش بازی میکند و میکوشد چیزی را مجسم کند که زندگی خود انگاشته است البته نه آن خودی که در فلسفه مد نظر است بلکه فقط شخصیت "من" ای که با هجوم تشعشعات کهن نمونه ی ناخودآگاه، بزرگ تر از آنچه هست نمایانده میشود. دقت کنید که ناخودآگاه یا کهن نمونه ی فعال شده مانند خورشید در حال طلوع است، منبعی از گرما یا انرژی که "شخصیت من" را از درون گرم میکند و بعد "شخصیت من" شروع به درخشش و نورافشانی میکند انگارکه این نور از خودش است. ولی رنگ های خود را با این نور ساطع میکند و با شیوه ی خود به بیان کهن نمونه میپردازد، درنتیجه به نظر می آید که "من" خیلی مهم است. درحالیکه واقعیت این است که "من" دراینجا هیچ اهمیتی ندارد بلکه فقط از درون مورد هجوم قرار گرفته، به جلو رانده شده و مجبور شده به مهم بودن تظاهر کند. اهمیت در عظمتی است که در پس آن نهفته است. برای مثال در اوپانیشاد به اسطوره ی کیهانی پرجاپتی برمیخورید، نخستین موجود که وقتی متوجه شد کاملا تنها است و چیزی غیر از خودش وجود ندارد، با عظمت خویش شروع به صحبت کرد یا به عبارت دیگر، عظمت درونیش با او سخن گفت. میبینید که اندیشه ی فلسفی آغازین میان این دو تفاوت قائل است: "من" می اندیشد: "من تنهای تنها هستم"، و این وضعیت رنج آوری است. ولی عظمتی هم هست که به طرز خاصی متعلق به من است، ولی خود من نیست؛ با من سخن میگوید و حتی چیزهایی میگوید که من نمیدانم. پس این بازتاب آن اندیشه ی آغازین است که به وضوح میداند نظرات خودآگاه، اهمیت چندانی ندارد بلکه عظمتی در پس خودآگاه نهفته که حقیقت را بر زبان می آورد. اما اگر کسی به این عظمت آگاه نباشد، طبیعتا دچار خود بزرگ بینی میشود و به گونه ای رفتار میکند که گویی عظمت از آن خود او است. حال وقتی کسانی را میبینید که به روشنی دچار خود بزرگ بینی اند، مسلما میتوانید به دلیل تفرعنشان و به عنوان بازیگرانی که نقش مضحکی را در زندگی پذیرفته اند، نکوهششان کنید ولی در عین حال درک میکنید که آنان به وسیله ی نیرویی درونی که نمیبینندش، برانگیخته شده اند و بیان نمادین آن نیرو هستند. و اشتباه نمیکنید اگر بپندارید به اهمیتی عظیم دست یافته اند که بر ایشان تاثیر میگذارد و به سوی معنایی میراندشان که شاید خود در جست و جویش نبوده اند. ولی جالب اینجاست که وقتی به آن دست یافتید، نمیتوانید رهایش کنید، نمیتوانید به آن "نه" بگویید. اگر کسی بپرسد: "آیا شخصیت شما برجسته و اعجاب برانگیز نیست؟"، میگویید "نه،نه!" ولی اگر تاج سلطنت کمی نزدیکتر بیاید، تصاحبش میکنید. پس این جور چیزها ناشی از آن آلودگی است.» ("سمینار یونگ درباره ی زرذتشت نیچه": کارل گوستاو یونگ:ترجمه ی سپیده حبیب: نشر قطره: 1398: ص 7-275)

یونگ در ادامه مینویسد که لذت همین احساس به گفته ی او «احساس ابرانسان» بودن است که سبب جاه طلبی شدید گروهی از انسان ها برای تبدیل شدن به انسان های معنوی میشود. اما امروزه این جاه طلبی با پمپاژ رسانه ای شدید ابرانسان جنگجوی هرکولی که اصل کهن الگو را باعث بوده، به راحتی انسان ها را با پیروی از ابر انسان های نظامی و سیاسی، در توهم ابرانسان بودن قرار میدهد. میگویند دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید. همین بزرگنمایی است که ما را به ما به ازاهای امروزین هرکول های قدیمی جلب میکند. در هندوستان مدرن هندو وش، اول باید پریتوی راج به عنوان هرکول هندوستان به وجود بیاید تا بعد مردم دنبال پریتوی راج های تقلبی راه بیفتند درحالیکه مثلا روسیه که محل اثرگذاری شدید فامیل های همان تاتارهای فاتح هند است، وقت کافی برای تولید انواع اقسام تزارها، استالین ها و الکساندر دوگین ها را داشته است. برای این که هرکول داشتن لازم به نظر برسد اول باید دشمن وجود داشته باشد. برای روسیه این دشمن سال ها است که غرب است و برای غرب نیز متقابلا. اما در هندوستان، این دشمن تکه ی سابق خاک کشور خودش و پرستندگان و پیروان آن، همخون های خود هندیانند: پاکستان. دعوایشان هم بر سر کشمیر است: همان ما به ازای سرزمین مقدس تورات که اتفاقا خود کشمیری ها هم فکر میکنند موسی ملتش را از مصر بدانجا آورده و سلیمان بر کشمیر حکومت میکرده است. همان جنگ مقدس بین مسلمانان و یهودیان در فلسطین اشغالی، کپی و در صهیون شرقی یا کشمیر به صورت جنگ مقدس بین هندوها و مسلمانان پیست شده است. آیا این اتفاقی است؟

دانلود کتاب "اشکهای جوکر"

نویسنده: پویا جفاکش

«اخیرا کتاب "افسانه های گیلان" آقای غلامدوست را از یکی از خویشان قرض گرفتم و بعضی داستانهایش را خواندم. از آن میان، داستان "مرد و نامرد" از لاهیجان به روایت "مسعود نیاکان لاهیجی" توجهم را جلب کرد. این داستان که شباهتهایی با داستان "راه و بیراه" که انیمیشنش را در دوران کودکی دیده ام، دارد، در عین حال، ویژگی های بومی قوی نیز دارد. "مرد" پس از سرگردان شدن در جنگل در اثر ستم "نامرد"، از ترس حیوانات وحشی در زیر پالان خری مخفی میشود غافل از این که این پالان، میعادگاه شبانه ی حیوانات وحشی است. به زودی شیر و خرس و پلنگ و شغال و گراز و ماری در محل ظاهر میشوند. شیر بوی آدمیزاد را حس میکنند ولی دیگران او را از حساسیت بازمیدارند. در بین گفتگو، "خوک" (گراز) از گنج خود شامل جواهرات و مرواریدهای گرانقیمت میگوید که در زیر پل مندلی دفن شده اند و هر شب، "زربانو"یی روی محل آنها ادرار میکند و بعد در محل غلت میزند. [زربانو نوعی سمور است که در گیلان به "زربانکای" و "گنج بانوی" نیز شهرت دارد که جمله ی این کلمات به معنی نگهبان کوچک گنج هستند.] بعد از رفتن حیوانات، مرد خود را به زیر پل مندلی میرساند، با دیدن زربانو، محل گنج را می یابد، آن را خارج میکند و با فروش آن در شهر، به ثروت میرسد.همان موقع، نامرد او را می یابد و راز پولدارشدنش را از زیر زبانش میکشد. نامرد به طمع یافتن گنج، خود را به میعادگاه حیوانات رسانده، در زیر پالان خر مخفی میشود اما زمانی که گراز از راه میرسد و از چپاول گنجینه اش شکوه میکند، حیوانات به وجود آدمیزاد مطمئن میشوند و نامرد را می یابند و تکه تکه میکنند.

برعکس داستان راه و بیراه که صحنه ی اصلی وقایع در آسیاب خرابه ای در صحرا است، محیط قصه ی لاهیجانی، جنگلهای انبوه گیلان قدیم است. اما تفاوت به همینجا ختم نمیشود: در راه و بیراه، سه حیوان در میعادگاهند (شیر و خرس و روباه) که هر یک در ضمن بیان اخبار، رازی درباره ی ثروت برملا میکنند. در مقابل، در قصه ی لاهیجانی، حیوانات به حد تمام جانوران ناخوشایندی که یک گیله مرد ممکن بود بشناسد، گسترش یافته اند ولی فقط گراز است که گنجی میشناسد و این گنج متعلق به خود او است. این داستان عامیانه و پندآموز، منعکس کننده ی باورهای قدیمی و فراموش شده درباره ی "سنگ خوک" است: مجسمه ی سنگی گراز که نشان وجود دفینه محسوب میشد و برای جویندگان گنج بسیار مهم بود. در نواحی داخلی ایران، گراز نماد جنگجویان بود و درست به مانند آنان با چپاول محصولات دهقانان امرار معاش میکرد. انسان درستکار، از چپاول گنج گراز، طرفه ی درستی بستهبود. ولی در طول زمان، حکمتها فراموش میشوند؛ گراز از نماد بودن درمی آید و صرفا یک حیوان وحشی تلقی میشود. تمام عناصر نمادین طبیعت، وقتی که دنیا بزرگ میشود و عناصر غیربومی و ناشناخته، به اندازه ی عناصر بومی عادی میشوند، به حد اشیاء فروکاسته میشوند؛ قصه های بزرگسالان در مقابل قصه های گوناگون تر و مهیج تر جدید، رنگ خود را از دست میدهند و از یادها میروند....»

دانلود کتاب "اشکهای جوکر"

کنفرانس ضد ایرانی در روز ولنتاین

نویسنده: پویا جفاکش

روزهای 24 و 25 بهمن ماه 1397 درحالی به عنوان روزهای برگزاری کنفرانس "مهار ایران" در لهستان انخاب شده اند که 25 بهمن ماه به عنوان روز ولنتاین، معرف حضور عده ای از ایرانیها هست و احتمالا هم الان دارند بی خیال همه چیز، خود را برای آن روز آماده میکنند.رهبری این کنفرانس ضد ایرانی را امریکا به عهده دارد که احتمالا جایی بهتر از لهستان نمیتوانست پیدا کند.دولت آنجا به شدت راستگرا  و مردمش بیش از هرجای دیگری در دنیا، طرفدار ترامپ هستند.البته شگون برگزاری چنین کنفرانسی در روز عشق سرخ، برای لهستان هم کم نیست.چون نماد ملی لهستان همواره در زمینه ی سرخ قرار دارد و این رنگی است که در لباس بومی لهستانی هم زیاد به کار میرود و حتی در نقاشی معروف ملکه آنا (قرن16) هم بلاخره تمثالی از نماد سرخرنگ در گوشه ی تصویر دیده میشود تا آرامش ملکه در لباس مومنانه اش به نوعی ترسناک جلوه کند.قرمز در باور لهستانی ها رنگ طوفان است و در کشوری با سابقه ی طولانی تسخیر بیگانگان، همواره سعی شده تا از این رنگ، برای شکست ناپذیر به نظر رسیدن استفاده شود.اتفاقا امریکا هم به تازگی حس مشترکی با لهستان یافته است که داستان جالبی دارد.

 

 مردم لهستان و رنگ سرخ

 

در 1ژانویه ی 2018 که مصادف اولین روز آن سال میلادی بود، یک ابرماه در شب هنگام ظاهر شد (ابرماه زمانی اتفاق می افتد که ماه در نزدیکترین فاصله ی خود با زمین قرار داشته باشد).به طرزی عجیب، دومین و آخرین ابرماه آن سال هم در آخر همان ماه (31 ژانویه) اتفاق افتاد که از قضا این یکی یک ماه خونین بود یعنی حالتی که در اثر افتادن سایه ی زمین بر روی ماه، ماه، سرخرنگ به نظر میرسد.اگرچه این پدیده، تنها در منطقه ی بین غرب امریکا تا شرق چین قابل مشاهده بود، اما به لطف تکنولوژی، اثر روانی آن در ورای این نواحی منتشر شد.چرا که ماه خونین در نزد ملل قدیم همیشه واقعه ای فراطبیعی تصور میشده است.اینکاها آن را به جاگواری نسبت میدادند که با گازگرفتن ماه، آن را زخمی کرده و سعی میکردند با سروصدا و واداشتن سگها به پارس کردن، جاگوار را فراری دهند.هوپی ها نیز آن را به زخمی شدن ماه تعبیر و برای بهبود زخمهایش دعاخوانی برگزار میکردند. در فرهنگ یهودی، خونین شدن ماه و گرفتن خورشید، نشانه ی آخرالزمان است درحالیکه مسیحیت، به صلیب کشیده شدن مسیح را به ماه خونین تشبیه میکند.

 

 

 

اما این که در قرن 21، هنوز چنین مسائلی فراطبیعی تلقی میشوند، را باید مدیون john hagee کشیش امریکایی باشیم که چندی پیش، کتابی با عنوان four blood moons منتشر و رخ دادن چهار ماه خونی در سالهای 2014 تا 2015 به همراه یک ماه گرفتگی در میانشان را نشانه ی در راه بودن آخرالزمان خواند نشان به این نشان که سه تایشان در روز تعطیل یهودی رخ میدهند!هگی متعلق به جامعه ی "مسیحیان متحد برای اسرائیل" است که بزرگترین سازمان طرفدار اسرائیل در امریکا است و 1.3میلیون عضو دارد.پس تعجبی ندارد که نظریه ی هگی توسط رسانه هایی مثل usatoday و واشنگتن پست مورد توجه قرار گرفت.هگی مدعی بود هربار که در تاریخ، قمر خونین روی داده، با اتفاقی مهم برای یهود همراه بوده است.مثلا در 1492، اسپانیا یهودیان را اخراج،ولی به زودی کلمب امریکا را کشف کرد که محل استقرار یهودیان شد.در 1948، دولت صهیونیستی اسرائیل تشکیل شد.در 1967، اسرائیل،اورشلیم را تصرف کرد.در 2014 نیز جنگ حماس و اسرائیل، ظهور داعش و راهپیمایی های ضد یهودی در اروپا جلب توجه میکنند.از این رو هگی برای یهودیان مظلومنمایی کرده به cbnnews (فوریه ی 2014) گفت که تا راه حل نظامی به کار گرفته نشود، اسرائیل از سایه ی "بمب هسته ای" ایران نجات نخواهد یافت و اضافه کرد: « وقتی همه چیز گفته و انجام شود، پرچم اسرائیل بر روی دیوارهای شهر اورشلیم پرواز میکند زمانی که مسیح می آید و برای همیشه خواهد ماند.هر کشوری که در قبال اسرائیل قیام کند، به شدت مجازات خواهد شد.» متاسفانه رخداد ماه خونین 2018 در اولین ماه میلادی نگذاشت تا زهرافکنی های هگی فراموش شوند.

 

  از همه بدتر این که دیلی اکسپرس،در گزارشی، از قول نوستراد اموس، برای سال 2018، وقوع جنگ جهانی سوم را پیشبینی کرده بود که البته حتی تمام شدن سال 2018 بدون وقوع چنین جنگی، اثر موضوع را خنثی نکرد چون عده ی دیگری همان موقع میگفتند که جنگ جهانی سوم در 2019 رخ خواهد داد درعوض، مدتی بود که صحبتهای ضدونقیض فراوانی از قول "بابا وانگا" حکیم بانوی نابینای بلغارستانی معروف به "نوستراداموس بالکان" (درگذشته به 1996) بیان میگردید که گفته میشد توانایی های فوق طبیعی داشته وقایع متعددی همچون واقعه ی 11سپتامبر و جنگ متعاقب آن در خاورمیانه، و خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا در 2016 را پیشبینی کرده است.ازجمله مطالبی که باباوانگا برای سال 2018 داشت، این که آن سال، سکوی پرتاب چین به مقام ابرقدرت اول جهان خواهد بود.20سال پیش که سهم چین از اقتصاد جهان 4.1درصد بود، این زیاد جلب توجه نمیکرد اما حالا ماه خونین 2018 در هاوایی از ایالات امریکا، انگار اقتصاد امریکا را نشانه رفته بود.چون نه تنها اقتصاد امریکا تا حد زیادی در دست یهود است، بلکه در استرولوژی نیز برج اقتصاد امریکا، صورت فلکی سرطان است که خانه ی ماه به حساب می آید.آیا این سرخی پرچم چین نیست که ماه سفید امریکا را خونین کرده است؟

 

 

 الان که در 2019 هستیم، ستاره شناسان از یک ماه گرفتگی در 21ژانویه (1بهمن) خبر داده اند و هنوز هیچ نشده، عوام درباره ی آن از اصطلاح ماه خونین یاد میکنند.طوری که متالهین حکومتی در امریکا مدام تبلیغ میکنند که ماه خونین آخرالزمان اشاره به یک سحابی دارد نه یک ماه سرخ معمولی، تا ترس عمومی را کاهش دهند.ولی ظاهرا زیاد فایده ای نداشته چون امریکایی ها شروع کرده اند به این که سرنوشت امریکا را در بدبیاری های ایران بجویند و این که در آرم جمهوری اسلامی ایران نیز چهار هلال ماه دیده میشود.زمانی لیندون لاروش سیاستمدار منتقد امریکایی گله میکرد که شرقشناسی بر عکس انگلستان هرگز در امریکا رواج نداشت و همین سبب شد که نفوذی های انگلیس در امریکا، بتوانند ایالت متحده را به انقلاب اسلامی در ایران ترغیب کنند واقعه ای که پس از آن، سرنوشت امریکا از ایران جدا نبوده است.فکر میکنم این صحبت سیاسی، در امریکا هیچگاه به اندازه ی امروز، فراطبیعی نشده بوده باشد.علت هم در یک تز سیاسی معروف نهفته که به "ویلیس هارمون" از موسسه ی پژوهشی استنفورد و سرپرست نوشتن کتاب "دگرگونسازی تصورات آدمی" منسوب است.بر اساس این تز، باید آنقدر درباره ی حماقتها و بدسرشتی های سیاستمداران بنویسید و بگویید تا مردم باورشان شود که خودشان عیبی ندارند و تمام مشکلات مملکت زیر سر سیاستمداران شیطانپرست یا ریاکار است و درنتیجه هیچ تکانی برای اصلاح شدن به خود ندهند و خیالتان هم میتواند جمع باشد که مردم هراسان از خطر تروریسم، چیزی نخواهند بود جز بچه های احمقی که از پدرومادر بداخلاقشان شکایت دارند ولی بدون آنها هم نمیتوانند زندگی کنند.البته ترس امریکایی های امروز از رنگ سرخ واقعی است ولی این سرخی، نه در پرچم چین، که در ناخودآگاه اروپایی تبار خودشان ترسناک است ناخودآگاهی که نسب به پاگانیسم ماقبل مسیحی اروپا میرساند.

 

پیر ماکسیم شول،اسطوره شناس، پاگانیسم اروپایی را هرچند به زحمت ،از لای داستانهای خدایان چندین کارکردی یونان بیرون کشیده، با ریسک پذیری به سه قسمت تقسیم میکند:

1-اسطوره های خدای مذکر عاشق که معشوق مذکرش میمیرد و او عزادار میشود (آپولو و هیاسینت، هرمس و کروکوس، دیونیسوس و آمپلوس...)

2-ایزدبانویی که جلوه های مختلفی دارد و به تفاوت، خشمگین،مهربان،عاقل،حسود،شهوتران... ظاهر میشود.هرکدام از این فرمها در اساطیر یونان به گونه ی الهه ای منفرد درآمده اند (آتنا، آفرودیت،هرا،دمتر...)

3-کیشهای شرقی شامل کیش آپولو و کیش دیونیسوس

رنگ سرخ که بنگاه های قدرت در امریکا و اروپا آن را به گونه ی رنگ عشق و روز ولنتاین وانموده اند در اساطیر اروپایی اصل گروه اول، به نشانه ی رنگ خون قربانی ظاهر میشود که با خشونت مریخ (سیاره ی سرخ) در اساطیر شرقی تکمیل میگردند.در شرق، سرخ به عنوان رنگ مریخ، در مقابل آبی که رنگ زهره است قرار دارد.آبی اشاره به تیامات هیولای آبزی دارد که فرم کهن زهره بوده و به دست مردوک خدای مشتری که بانی نظم جهان است کشته شده است.مشتری،مریخ و زهره در اساطیر یونانی با سه ایزد به ترتیب: زئوس،آرس و آفرودیت تطبیق میشوند، و آرس معشوق آفرودیت، هنوز سرخ و هنوز خشن است.ظاهرا قرمز امریکایی ها آنقدر ها هم که فکر میکنند عاشقانه نبوده است.

 

 

 برای فهم بهتر موضوع، به یک اثر امریکایی آن هم بسیار نزدیک به بدنه ی قدرت، یعنی هرکول دیزنی رجوع میکنیم.در این انیمیشن، از نسل نخست خدایان یونان، سه تن را میبینیم: زئوس،هادس، و هرا.این سه خدا با سه رنگ اصلی مشخص شده اند:زئوس با زرد درحالیکه هادس با آبی، ولی هرا با قرمز متمایل به بنفش (ترکیب با آبی) نمایش داده شده اند و هرکول زرین مو پسر زئوس و هرا، شبیه پدر خود است.خدایان دیگر، بسته به شخصیتشان ترکیبی از سه رنگ موجودند.آرس هنوز قرمز است و در مقابل او آتنای دو شیزه آبی رنگ است: آنها با هم سر دعوا دارند.اما آفرودیت الهه ی عشق دوشیزه نیست.او احتمالا در اثر زیاد خوابیدن با آرس، رنگ سرخ را به خود گرفته، بنفش رنگ با موهای نارنجی شده است.درحالیکه بدن اولیه اش،آبی هادس را به یاد می آورند و موهای اولیه اش زرد زئوس بودند ولی به جای این که با هم ترکیب و به مانند دمتر مادرصفت، او را سبز رنگ کنند هریک جداگانه رنگ خون آرس را به خود گرفته اند."مگ" معشوقه ی هرکول و نماد نسل آینده ی زنانی که با دیدن این کارتون بزرگ میشوند، به پیروی از آفرودیت لباس بنفش پوشیده و البته برخلاف آفرودیت، موی زرد ندارد.از آن بدتر وضعیت آپولو خدای هنر است که امروز این به اصطلاح عشق را در جامعه تبلیغ میکند و خود این انیمیشن نماد چنین هنری است:لباس و کلاهخود سرخ بر روی بدنی به رنگ آبی پررنگ.از درون افسرده ولی در بیرن شجاع و چشمگیر (مشهور).بر فرقش هم یک تاج زرد قلابی دارد ولی موهای زنانه ی سیاهش که از زیر کلاهخود بیرون آمده اند زود اثر آن را خنثی میکنند (برای یک رسانه ی امریکایی،اعتراف شجاعانه ای است).نهایت هنری که این خدای هنر در حد خود توانسته بکند این است که بنفش نباشد که البته پیروانش (هنرمندان) نتوانسته اند چنین کنند چرا که هرچه باشد آپولو یک ایزد است.او به خشونت دامن میزند و تبلیغش میکند بی آن که از ته دل، خشن باشد.فقط نمیخواهد "د مده" به نظر برسد.

 

   پس، سرخ هنوز نه رنگ آفرودیت که رنگ آرس است و آرس چه مقامی دارد؟ خدای جنگ و ستیزه جویی است: همان چیزی که انسانها را از هم دور میکند.این درحالیست که عشق باید انسانها را به هم نزدیک کند.ولی واژه ی استفاده شده برای عشق همه چیز را لو میدهد: love تلفظی از "رب" یا ارباب در عربی است: عشق در مفهوم غربی یعنی ریاست طلبی خدایی، نه مهر ورزیدن و مهر طلبیدن.

من فکر میکنم به خاطر همین است که در ایران، با وجود تمام شباهتهایش به امریکا، ماه خونین سروصدایی نکرده است.درست است که با توجه به سابقه ای که ما ایرانی ها برای ماه چیده ایم –از "عکس امام" گرفته تا آرم پپسی- قرمزشدن دیگر برای ماه باید چیزی عادی به نظر برسد، ولی شاید اگر روز ولنتاین و رژلب سرخ تند در ایران نیز به مانند امریکا، حالتی فراتر از نیمه مشروع یافته بود، افسردگی ماه سرخ، ما را نیز آلوده کرده بود.هورا کشیدن برای ترامپ چه در امریکا و چه در لهستان برای فرار از چنین ترسی بلند میشود و خط و نشان کشیدن برای یک خطر احتمالی مثل ایران در روز عشق سرخ یعنی ولنتاین، یک نیاز دلگرم کننده است.از یک روز قبل، خط و نشان میکشی و روز بعد، در اوج سرخی خشن روز ولنتاین، به نتیجه میرسی.اما این که نتیجه گیریت واقعی باشد و بتوانی یک دشمن خیالی را سرکوب کنی، بستگی به این دارد که مردم چقدر تخیلاتشان را جدی گرفته باشند.گاهی دعواهای واقعی، از شوخی های خرکی آغاز میشوند؛ بخصوص درباره ی دولتی با سیاست چندپاره شده همچون امریکا.

 

مطلب مرتبط:

رابطه ی لایکینگ و روز ولنتاین(نقدی بر کتاب تاویستاک از دکتر جان کولمن)

طالعبینی،ضریب هوشی و بانکداری اسلامی

  دانلود کتاب «اسکندر و میترائیسم(فرصتها و تهدیدهای پان ایرانیسم اصلاح شده)»
 

"خدا بدون متون مقدس": نتیجه چه خواهد بود؟

نویسنده: پویا جفاکش

به عنوان یک شرقی متولد دهه ی 1980میلادی، کودکی خود را با فلسفه هایی کمی پیچیده گذراندم که دلیل اصلیش دور بودن از فضای فکری غرب (به سبب حساسیتهای سیاسی وقت) بود. "قصه های آشنا" نمونه ای از این نوستالژی های پیچیده بود.در قسمت "کی از همه پرزورتره؟" از این انیمیشن ایرانی (محصول 1367) پرنده ای کوچک را میبینیم که در اولین زمستان زندگیش، با یخ سخت برخورد میکند و فکر میکند آن قویترین موجود دنیا است.اما طی گفتگوی متعاقب آن، یخ، خورشید را (که یخ را آب میکند) قوی تر از خود میداند.پرنده به سراغ خورشید میرود اما خورشید (با صدای پرویز نارنجیها) میگوید که در مقابل ابر که جلو نور او را سد میکند ناتوان است و ابر قوی تر از او است.پرنده به سراغ ابر میرود اما ابر، حرکت خود را به باد ، و قویتر بودن را به همو نسبت میدهد.پرنده با باد صحبت میکند اما باد، خود را در مقابل استقامت کوه، ضعیف توصیف مینماید.به همین ترتیب، کوه پیش پرنده از ناتوانیش در مقابل علفی که تنش را خراش میدهد میگوید؛علف، بز را قویتر میداند و بز،گرگ را؛گرگ (با صدای جواد پزشکیان)، سگ گله را مزاحم قدرتمندتر خود مینامد، درحالیکه سگ گله میگوید چوپان است که او را به کار خطرناک جنگ با گرگ وامیدارد. متاسفانه دیالوگ پرنده با چوپان را (با توجه به این که آخرین دیده شدن این کار توسط من، در اوایل پاییز 1373 در هشت سالگیم روی داد)متوجه نشدم، فقط فهمیدم که آن دو با هم دوست شدند.بعدش پرنده در آسمان، گله ای گرگ را در حال یورش به چوپان و و گله اش می یابد.با قدرت پرواز خود، چوپانان دیگر را برای نجات چوپان خبر میکند و طی نبردی هیجان انگیز، تمام گرگها کشته میشوند.بنابراین، پرنده ای کوچک و ضعیف، توانایی ای در خود، کشف میکند که بسیاری موجودات قدرتمندتر ندارند و معلوم میشود قدرت، نسبی است.

این داستان قدیمی، نشان میدهد که اجداد ما هم مثل وضع امروزمان به هم حسادت میکردند(1)؛ و باید بهشان گوشزد میشد که هریک،توانایی هایی مخصوص دارند و اگر خودشان از مسائلی در رنجند، طرف حسادتشان نیز اگرچه بروز نمیدهد،ولی در موقعیتی شبیه آنها است چرا که به قول مولانا در دفتر پنجم مثنوی،وجود انسانها همچون گورهای کافران است:

همچو گور کافران،بیرون حلل

اندرو قهر خدا عزوجل

در این بیت،از یک پندار عامیانه، فلسفه ای عمیق بیرون کشیده شده است:منظور از گورهای کافران، مقابر فرمانروایان ستمگر و بدکار است که جلال و شکوهی عظیم داشتند ولی در درون قبر،در حال عذاب دیدن توسط خداوند بودند.آدمها نیز در بیرون، خوشبخت به نظر میرسند ولی از درون،افسرده اند.از قدیم، ثروتمند به فقیر حسادت میکرد و فقیر به ثروتمند، و این حسد تبدیل به دشمنی میشد.اما بارها پیش می آمد که بر سر هدف خیر، دشمنی به دوستی بدل میگردید.این مطلب، در فیلم "مایا" (1966) برجسته شده است: دو پسر نوجوان –یکی امریکایی و دیگری هندی- بر سر تفاوتهای فرهنگی و طبقاتی، با هم درگیرند اما در محافظت از یک فیل ماده و فرزندش با هم متحد میشوند.

امروزه رضایت از زندگی،در اکثر کشورها، به مراتب، کمتر از گذشته است.مثلا همین ایران خودمان را در نظر بگیرید: در سال 1358، یک سال پس از انقلاب، متوسط عمر یک ایرانی،54سال بود؛ الان 75 سال است؛ظاهرا مردم باید بیشتر احساس خوشبختی کنند؛اما در عمل میبینیم که شیر فضه، چنان اسطوره ی مردمی شده که در سالهای اخیر، حداقل دو بار در تعزیه ها، به جای آدمی که لباس شیر عروسکی پوشیده باشد، از شیر واقعی استفاده کرده اند که از مورد دوم (روستای خوانسار اصفهان) عکسهایی هم موجود است.روایت بر این است که این شیر،"سفینه" غلام رسول خدا را از بیابانی نجات داده بود و بعدها در حماسه ی کربلا، بانو فضه وجود او را در صحنه ی جنگ دریافت و با او صحبت کرد.در لحظه ای که لشکر عمرسعد میخواستند از روی جسد امام بتازند، شیر به دفاع از جسد آمد و عمرسعد که این را واقعه ای جادویی دریافته بود،افرادش را از حمله به جسد امام منصرف کرد.با این که این قصه از قول علامه کلینی بیان شده،ولی روحانیون برای هرچه سادیست تر و وحشی تر به نظر رسیدن لشکر یزیدی (که معمولا مخالفان روحانیون شیعه به آنها تشبیه میشوند) هم که شده، صحت این داستان را به رسمیت نمیشناسند.اما تعزیه به عنوان یک هنر مردمی که کمتر به سیاست آلوده شده، تمام دیررسیده ها (از توابین گرفته تا زعفرجنی، و حتی قهرمان ایرانی "فیلم روز واقعه") را در این شیر خلاصه کرده است.

مگر قمه زنی همین دیررسیدن را نشان نمیدهد؟ما ایرانیها تصور میکردیم که چون دیر برای کمک به امام رسیدیم، خنجرهایی را که میخواستیم بر پیکر دشمن بزنیم، از شدت غصه بر سر خود فرود آوردیم و از آن موقع هرسال این کار را تکرار میکنیم.چندسال پیش، در حلقه ی صالحین،یکی از برادران بسیجی تعریف میکرد با چشم خود دیده که چطور قمه زنها که برای حس نکردن درد، شراب نوشیده بودند،در اثر مستی و ندانم کاری، در خیابان مزاحم مردم شدند به طوری که پلیس مجبور شد جمعشان کند.مسئول حلقه، نظر من را دراینباره جویا شد.گفتم وقتی مراجع میگویند شما در این روز میتوانید به جای قمه زدن،در بیمارستان خون بدهید، چرا ما این کار را نمیکنیم درحالیکه این کار خداپسندانه بسیار باارزشتر است؛ مسئول حلقه نظر من را پسندید.البته من در آن زمان دقیقا نمیتوانستم نیاز روانی انسانها به قمه زنی را درک کنم.ولی وقتی فکرش را میکنم که قمه زنی تقلیدی از زخم زنیهای اروپاییان به خود در مراسم تصلیب مسیح است، و این که در کشورهای مصیبتزده ی عربی، شیعیان رسم قمه زنی را حتی از خود ایرانیها جدی تر گرفته اند،میفهمم با یک مشکل جهانی مواجهیم.اگر میخواهید بفهمید مشکل چیست،همین مسئله ی شراب خوردن برای قمه زنی را مورد توجه قرار دهید چون در نص صریح قرآن،شراب حرام است.موضوع همین است: متون مقدس، دیگر، از نظر اصالت، اهمیتی ندارند.و این، همان متون مقدسند که امر به نیت خیر و عملی کردن آن میکردند.جالب این که در اروپا نیز از همان زمان که لوتر گفت "هر کس، کشیش خویش است"، امر خیر نایاب شد.پس اتحاد انسانها نیز به مرور رنگ باخت و دشمنی افزایش یافت.

نکته ی تناقض آمیز این که اگرچه تمام این بندوبساطها از سمت غرب آمد،ولی در اول ماجرا،ظاهرا یک فیلسوف مسلمان قرار دارد: محمد ابن احمد ابن رشد که غربیها در لاتین، او را averroes میخواندند.این دانشمند،معرف ارسطو به اروپا دانسته شده است.در قرن 13میلادی،آثار ابن رشد به لاتین ترجمه شد.مهمترین کسی که پشت معرفی ابن رشد بوده، "آلبرت کبیر" (آلبرتوس مگنوس) کشیش آلمانی بوده است.البته وی موضع دقیقی درباره ی ابن رشد که بسیاری از قضایایش (ازجمله این که آتشی که با آن در دوزخ، گنهکاران را مجازات میکنند،نه آتش مادی، که تمثیل به آتش است) مورد تکفیر کلیسا قرار داشتند، نگرفت، ولی شاگرد آلبرت کبیر به نام "توماس اکوئیناس" تقریبا فلسفه ی کنونی غرب را از درون عقاید ابن رشد، استخراج کرد.به گفته ی "محمد جعفری" عقاید منتسب به ابن رشد بر این اساس است که آدمها در پذیرش قوانین الهی سه دسته اند:دسته ی اول، عاشق معجزه و جادو و داستانهای غریبند و اینها به متون مقدس جلب میشوند [درواقع،جادوباوری برای مشهور شدن هری پاتر هم کافی است،چه رسد به پیامبران؟]؛دسته ی دوم فقط حرف زور را میفهمند و باید آنها را با خشونت به راه آورد؛دسته ی سوم اما قلیلند و خدا و قوانینش را از راه عقل کشف میکنند،اما این دسته نباید نتیجه ی تحقیقات گروه اول قرار دهند چون در این صورت آنها از صراط المستقیم منحرف میشوند.[این سه دسته،احتمالا ترجمانی از سه دسته ی انسانها در قرآن،سوره ی واقعه، یعنی "اصحاب الیمین" (اهل راستی)،"اصحاب الشمال"(اهل شقاوت) و "سابقون السابقون" (انسانهای برگزیده) هستند.]ارسطوی ابن رشد، البته کلیسا را که با عقاید افلاطونی-اگوستینی اداره میشد زیاد خوش نمی آمد و از این رو، البرت کبیر و اکوئیناس، رسالاتی بر ضد او داشتند و سعی میکردند ابن رشد را با عقاید نیمه افلاطونی-نیمه ارسطویی ابن سینا Avicenna تعدیل کنند.که این، البته فقط یک شگرد برای نگه داشتن ابن رشد تا روز مبادا بود.جعفری اضافه میکند که ابن سینای مورد استناد اروپاییان آن دوران،البته تا حدودی نیز رنگ و بوی غزالی را داشت درحالیکه ما امروز،غزالی را دشمن سرسخت ابن سینا میشناسیم.(2)

درباره ی میزان صحت این داستانها البته باید بگویم که چنانکه سایت yrotsih در مطلبی با عنوان «چگونه میتوان لحظه ی تولد موضوعات مختلف را در متون تاریخی متوجه شد؟» با اتکا به پروفسور "یوگن گابوویچ" عنوان میکند،قدیمیترین کاربرد کلمه ی اسلام در نسخ موجود از متون تاریخی، مربوط به اواخر قرن 16 است اما کلمات عربی لاتینیزه شده همچون "المجسطی" از قرون 14 یا 15 هم یافت میشوند.پس احتمالا موضوع اقتباس غربیان از متون عربی (که امروز وجود ندارند) در سپیده دم تاریخ مغربزمین حقیقت دارد چون بخش اعظم نسخ متون اروپایی مربوط به قرن15 و پس از آن است.اگرچه این خودبخود چیز زیادی درباره ی آلبرت کبیرو همعصرانش در قرن 13 را اثبات نمیکند اما به طرز تناقض آمیزی، البرت کبیر پیرو ارسطو، یک کیمیاگر هم شناخته میشود.حتی سایت های رز-صلیبی چون Rosicrucian.org و Rosicrucian-order.com وی را دارای عقاید نزدیک به رز-صلیبی شناسایی میکنند.شاید ارسطوگرایی درست به مانند پیرو مشهور آلبرتوس یعنی "فرانسیس بیکن" فیلسوف کیمیاگر انگلیسی،برای خود البرت و اکوئیناس نیز بیشتر یک ابزار بوده است؛ ابزاری برای آماده کردن اروپا برای تغییرات بعدی.شکافتن موضوع از طریق توماس اکوئیناس، موضوع را در آن حدی که به بحث ما مربوط میشود روشن تر میکند.یوستین گردر این کار را در رمان خود به نام "دنیای سوفی" انجام داده است.در آنجا،راوی داستان فلسفه به نام آلبرتو،برای شاگردش هیلده، از قول توماس اکوئیناس، طبیعت را به کتاب خدا تشبیه و آن را با رمانی مثل "موشها و آدمها" ی جان اشتاین بک مقایسه میکند. شما با دیدن این رمان، میفهمید آن نویسنده ای دارد.همچنین با خواندن آن، تا حدودی به ایدئولوژی او پی میبرید.ولی این که کتاب را در چه سالی و در چه سنی و تحت چه شرایطی نوشته در رمان نیست و شما باید به زندگینامه ی مولف رجوع کنید.درباره ی خدا،طبیعت،رمان او، و کتاب مقدس،زندگینامه ی او است.(3) توماس اکوئیناس با این کار،زمینه ی شک کردن در زندگینامه را فراهم میکند و اینجاست که فلسفه ی غرب متولد میشود.شاید به همین خاطر است که کمی جلوتر وقتی هیلده از آلبرتو میپرسد "آیا در قرون وسطی البرتویی نبود؟"، البرتو از البرت کبیر استاد اکوئیناس یاد میکند(4).اتفاقا البرتوی داستان گردر هم مثل البرت کبیر، موضع خود را دقیقا مشخص نمیکند:هردوشان شبیه سقراط در گفتگوهای افلاطونند.چه بسا روزی –که فکر میکنم زیاد هم دور نباشد- ادعا شود که از اول،ابن رشد در اشتباه، و حق با ابن سینا بوده، و افلاطون و ارسطو چندان با هم اختلاف نداشته اند.چرا که همین حالا هم ایده های موجود از اکوئیناس، جایی بین ابن رشد و مولانا در نوسان است (شاید اتفاقی نیست که هم ابن رشد و هم مولانا، "محمد" نام داشته اند).توجه داشته باشید که تاریخ رسمی، ریشه ی حقیقت دوگانه ی ابن رشد را در داستان فلسفی "حی ابن یقظان" از استاد ابن رشد یعنی ابن طفیل خوانده است.و ایمان آوردن حی ابن یقظان (رابینسون کروزو ی عربی) تنها در جزیره، به شیوه ی افلاطونی بوده است(رجوع کنید به صفحه ی ابن طفیل در ویکی پدیای فارسی).شاید به خاطر همین مسائل بتوان فهمید که چرا آنطور که برخی چون vojtech hladky تبیین کرده اند حتی افلاطونگرایی چون "پلتون" هم در اندیشه مشابهتهایی با توماس اکوئیناس دارد.(*)

شاید عجیب به نظر برسد ولی همانطور که البرت و اکوئیناس هردو کشیش ولی متمایل به ارسطو بودند، بقا و گسترش کفر و الحاد نیز ارتباط مستقیم با نصوص یهودی-مسیحی داشته است.چون درواقع،ادیان ابراهیمی به شدت بر شنیدن و خواندن، و کشف خدا صرفا از این طریق،تاکید دارند.در عهدعتیق، (تورات) به طور مرتب اصطلاح "این است کلام یهوه" می آید.این یکی از همه گویاتر است:«این شیر است که میغرد؛کیست که نترسد؟این یهوه است که فرمان میراند؛کیست که اطاعت نکند؟» در انجیل، خدا "کلمه" نامیده شده و در قرآن،خدا مرتبا به رسول میگوید: «قل...» یعنی «[از قول من]بگو...».حالا اگر مسئله فقط شنیدن و خواندن باشد و در این حین،آموزش از انحصار روحانیون درآید و «زندگینامه» های رقیب خوش آب و رنگتری برای متون مقدس پیدا شد، نتیجه چه خواهد شد؟

داستان ملحد شدن و ایمان آوردن بزرگترین بیخدای جهان یعنی "آنتونی فلو" گواه مطلب است.فلو که در خانواده ی مذهبی متعصبی به دنیا آمده بود،در 15سالگی با کشف گستردگی مسئله ی "شر" در اروپا، به الحاد روی آورد.چون نمیتوانست جامعه ی بحرانزده ی خود را با خدای مهربان و یاری دهنده ی کلیسا تطابق دهد(5) پس به جناح مقابل که کباده ی علم تجربی را میکشیدند پیوست اما طی 60سال زیر ذره بین گرفتن علم دید که هرچه میگذرد نه تنها تصادفی بودن پیدایش جهان اثبات نمیشود بلکه بیشتر در مخمصه قرار میگیرد.مثلا "دی ان ای" که فلو خیلی امید بسته بود تا تحقیق بر روی آن، پیدایش حیات در مقام موجود تکسلولی از ماده ی بیجان و تکامل آن طی میلیونها سال به انسان (بر اساس داروینیسم) را ثابت کند، هرچه زمان میگذشت، در تحقیقات دانشمندان، ساختارش پیچیده تر و استادانه تر معرفی میشد؛ به طوریکه ظاهرا نخستین موجود زنده چه یک ویروس بوده باشد یا جانوری عظیم الجثه، در هرحال موجودی آنچنان پیچیده بوده که امکان پیدایشش در اثر تصادف محال به نظر میرسد(6). همچنین عقیده ی فلو در الحاد،؛ به شدت متکی به هیوم بود.ولی فلو طی گذر سالها، به این که بتوان انسان را به اندازه ای که هیوم پافشاری میکند، به فیزیک ماده ی بیجان تشبیه کرد،دچار تردید شد: اگر شما یک دینامیت را مشتعل کنید، در هرحال منفجر میشود چون قانون فیزیک بلاتغییر است.اما چه کسی میتواند بگوید که انسانهای مختلف در شرایط مشابه چه واکنشی نشان میدهند؟چگونه است که بعضی انسانها بعد از سالها زندگی در شرایطی ویژه روزی علیه عادتهایشان طغیان میکنند و زندگی جدیدی را شروع میکنند؟(7)اگر دقت کنید میبینید که تمام پیشفرضهای فلو برای الحاد، گفتارهای دیگران بودند و روزی که عقل او این گفتارها را متناقض یافت، به خدا ایمان آورد.پس او اگرچه با بیان این که خدا وجود دارد، خشم و ناامیدی ملحدین (و تمسخر برخی از آنها چون ریچارد داوکینز) را برانگیخت،ولی هرگز به مسیحیت برنگشت و خدای ارسطو [یعنی خدای البرت و اکوئیناس و ابن رشد] را برگزید که صرفا برای تبیین وجود نظم در جهان به درد بخورد.فلو تا انتهای عمر به این که دنیای پس از مرگ وجود داشته باشد اعتراف نکرد.

اگر دقت کنید، میبینید فلوها در دوروبر ما زیاد شده اند.آدمهایی که گهگاهی به وجود خدا اذعان میکنند ولی در این که این خدا آنطور که متون مقدس میگویند بندگانش را دوست داشته باشد یا در کار دنیا دخالت کند شک دارند.از اینرو "نیت خیر" داشتن، دیگر نمیصرفد و هرکس سر در کار خود دارد.آیا متون مقدس بر ضد خود عمل کرده اند؟ من فکر میکنم سرسپردگی و عدم توجه ما بدانها و "گوش دادن" به آنها از زبان افراد بخصوص (میخواهند ملحد باشند یا ارتزاق کنندگان با دین) این مصیبت را به بار آورده است.بارها به من میگویند تو که مدرکت مهندسی عمران است چرا در زمینه ی ادیان مطالعه میکنی؟ پاسخ من این است که تا به دینداری درست نرسیم، درست به مانند امروز، تنها و حسود و بیش از همیشه همچون "گور کافران" باقی خواهیم ماند.اخیرا مسئولین ایران امر کردند که رسانه ها دیگر داستانهای خودکشی را در کشور در صفحه ی حوادث منعکس نکنند؛ چون مردم یاد میگیرند.فکر میکنید اینها فقط در اثر فقر روی میدهند؟ چندی پیش هنگام قدمزنی در استخر (سل) لاهیجان،داشتم برای دوستم رامین از آمار خودکشی و "تبخیر شدن" (اصطلاح ژاپنیها برای تغییر هویت غیرقانونی و ناپدید شدن افراد) میگفتم.مردی وسط حرفهای من پرید و گفت "ژاپنیها خوشبختند و ایرانیها این حرفها را درست کرده اند؛زیرا همه ی مردم پیشرفته خوشبختند الا ایرانیها".(شخصیتهایی که پرنده ی "قصه های آشنا" بهشان برخورد یادتان می آید؟) این هم خیلی جالب است که دولت ژاپن، دیگر آمار کسانی را که هر سال به "جنگل خودکشی" (اصطلاح عامیانه برای "دریای درختان" در اطراف کوه فوجی) میروند و دیگر زنده برنمیگردند را اعلام نمیکند چون مردم "یاد میگیرند!". چقدر ایران و ژاپن شبیه هم شده اند؟در چندسال اخیر، افراد مشهور و ثروتمند زیادی خودکشی کردند. غم انگیزترین موردش رابین ویلیامز بود: مردی که مردم را میخنداند،ولی خود عمیقا افسرده بود.مارکس راست میگفت : «دین،روح یک جهان بیروح» است.و چقدر تاسف انگیز که این روح، ناخواسته وجود خود را انکار کرد.بازگرداندن دین به دنیا، رنج و تحمل زیادی میطلبد.ولی به نظر میرسد مردم به درد و رنج فعلی راضیند و دیگر ضرب المثل "مرگ یکبار، شیون هم یکبار" به دادشان نمیرسد.آدم یاد آن تیتر معروف روزنامه ی سیاست روز (ولی در معنایی مخالف با آن) می افتد: «بعضیها از ترس مرگ، به خودکشی روی آورده اند.»

خوشا آنان که در راه عدالت

به خون خویش غلتیدند و رفتند

خوشا آنان که بار دوستی را

کشیدند و نرنجیدند و رفتند

پینوشتها:

1-قدمت نگرش قصه های آشنا به جهان آنقدر هست که بتوانیم منظورش از تشبیه انسانها به عناصر طبیعت را در قسمت مشهور دیگرش "کدوقل قل زن" بیابیم.در آنجا ترکیب موسیقی و تصویر به گونه ای بوده که طبیعت گاهی بسیار زیبا و سرورانگیز، و گاهی بسیار ترسناک و مرموز به نظر میرسید.جالب این که در دهه ی 1370 هم یک انیمیشن استرالیایی به نام "گلبرگها" از تلویزیون پخش شد که در بعضی قسمتهای آن مثل قسمت "بال شکسته" فاصله ی انسان و طبیعت تقریبا از بین رفته بود.

2-"جستاری در اندیشه های آلبرت کبیر":محمد جعفری: «معرفت ادیان»:شماره ی 3:تابستان 1389

3- "دنیای سوفی":یوستین گردر: ترجمه ی حسن کامشاد:نشر نیلوفر:1384:ص4-213

4-همان:ص217

*-gemistos plethon (قرن15میلادی) شاید آنطور که فومنکو در new chronology ادعا میکند جاعل آثار افلاطون بوده است.درباره ی این آدم که شباهت نامش با افلاطون جلب توجه میکند،چیز زیادی دانسته نیست.برخی او را "آخرین هلنی" نامیده اند و برخی او را یک مسلمان مخفی با تمایلات مانوی به شمار آورده اند.شایع است که او مخترع کارتهای تاروت بوده ولیکن قبل از او، در شعری از پترارک، به بازی با کارت تاروت اشاره رفته (البته اگر شعر واقعا مال پترارک باشد).

5-"خدا وجود دارد":ترجمه و تالیف اسماعیل شرفی:نشر سپیده باوران:1396:ص34

6-همان:ص96-91

7-همان:ص68

کارکرد اجتماعی داستانهای دینی (علم،شیطانپرستی و معبد نوین میترا)

نویسنده:پویا جفاکش

خانم "تریسی آر.توآیمن" را اولین بار از طریق ترجمه ی خلاصه ای از کتابش "پول:میوه ی درخت دانش" در سایت فانوس شناختم.خانم توآیمن در این کتاب پیشینه ی بانکداری غرب از زمان شوالیه های معبد را بررسی و ارتباط اقتصاد با کیمیاگری و جادوگری را نشان داده است.با توجه به این که خودم هم پیش از خواندن آن خلاصه کتاب، به این نتیجه رسیده بودم که حال و هوای سردمداران جهان چیزی متفاوت از علوم دکارتی-نیوتنی ای است که تبلیغ میکنند به این تز جلب شدم و از همین رو وقتی اخیرا این خانم محقق مدعی شد که بنای ساختمان جدید و پیشرفته ی بلومبرگ در لندن در محل معبد سابق میترا در بافت قدیمی شهر، یکی از مقدمات پیدایش جهان جدید و تخریب دنیای قبلی است نظرم به شدت به این موضوع جلب شد.

وبلاگ خانم توایمن شامل مطالب زیادی درباره ی طرح های ماسونی لندن است.به گفته ی توایمن کیشهای کوبله و میترا در لندن سابقه داشته اند و کیش "مته" غولی دو جنسی که شیطانپرستان لندن عبادت میکنند از این دو آیین فریجی منشعب شده است. توایمن تعجب نمیکند که مجسمه ی آنتروس در شافتسبوری خیابان "فریمیسونز آرمز" [همان انجمن ماسونی که ورزش فوتبال را افیون جهان کردند] نصب شده باشد.آنتروس همانند برادرش کوپید از خدایان عشق بود ولی اغلب با شیوه های نامعمول سکس مرتبط بود.این موضوع از آن جهت اهمیت دارد که پیروان مته به پسربچه ها با سکس مقعدی تجاوز میکردند. خانم توایمن از ماتریسی صحبت میکند که بر اساس برخی گزارشات ، برخی میلیاردرها آن را نمود نظم و قانون محبوس کننده ی گیتی میدانند و میخواهند آن را با شیوه های تکنولوژی جدید بشکنند.هیچ کدام از مذاهب تاکنون قادر به شکستن این ماتریس نبوده اند.توآیمن این ماتریکس را همان مکعب سنگی کوبله(سیبل) الهه ی فریجی میداند و معتقد است میترا هم از همین سنگ متولد شده و سپس با پاشیدن منی خود بر سنگ، جهان را پدید آورده است.ساختمان بلومبرگ را باید احیای معبد میترا در بعدی جهانی دانست(1).

خانم توایمن و کتابش

Inside the Leicester Square Panorama

Anteros atop Shaftesbury Memorial Fountain

ایده ی توایمن هرچند جزئیاتش نامعلوم است اما به نظرم چیز جالبی آمد.مسئله ی غلبه بر مکعب محصورکننده در مثنوی مولانا نیز سابقه دارد.در آنجا جحی [همان شخصیت عربی که بعدا در ایران ملا نصرالدین نام میگیرد] همسر زیبایش را برای فریب دادن قاضی شهر میفرستد.زن درحالیکه جلو قاضی ناز و کرشمه میرود میگوید میخواهد از شوهرش طلاق بگیرد.قاضی به دام می افتد و به بهانه ی بررسی اوضاع در ساعتی که جحی در خانه اش نباشد در آنجا به دیدار زن می آید.درحالیکه زن و قاضی در خانه تنهایند جحی مطابق نقشه ی قبلی وارد خانه میشود و قاضی برای جلوگیری از آبروریزی به پیشنهاد زن به درون صندوقی میرود.جحی با صدای بلند میگوید که فردا این صندوق را در وسط میدان شهر آتش خواهد زد.او همانجا پیش صندوق دراز میکشد.قاضی تمام شب را در هول و ولا در آن جای تنگ و تاریک میگذراند.فردا صبح در راه میدان قاضی از طریق باربر، معاونش را از اسیر بودن خودش در صندوق آگاه میکند.هنگامی که جحی میخواهد صندوق را در میدان آتش بزند معاون می آید و صندوق را پس از چک و چانه ی زیاد به ده ها برابر قیمت واقعیش از جحی میخرد تا قاضی را نجات دهد.سال بعد جحی با همین نقشه مجددا همسرش را به سراغ قاضی میفرستد ولی قاضی این بار گول نمیخورد.

اخیرا ایرج پزشکزاد (نویسنده ی رمان دایی جان ناپلئون) این داستان را به صورت نمایشنامه ای امروزی و قاضی را در قالب یک روحانی وابسته به حکومت جمهوری اسلامی ایران بازسازی کرده است.ولی واقعیت این است که این داستان را نمیتوان و نباید سیاسی کرد.درواقع قاضی همه ی ما هستیم.ما همه درباره ی دیگران قضاوت میکنیم و دقیقا به خاطر همان مسئله ای که دیگران را شماتت میکنیم خودمان در صندوق یا ماتریس گیر می افتیم.زنی که ما را گول میزند و در چهارگوش زندانی میکند همان کوبله الهه ی مادیات و مظهر چهارگوش یا زندان جهان است و شوهر او جحی کسی جز شیطان نیست.درواقع از دید مولانا آبدیده شدن در برابر وسوسه ی مادیات بهایی به سنگینی بهایی که قاضی پرداخت میطلبد.

تفاوت نگرش مولانا با آنچه توایمن به بلومبرگ نسبت میدهد مشخص است.مولانا رهایی از اسارت چهارگوش را به مقاومت در مقابل مادیات منوط میکند.اما بلومبرگ و دیگر غولهای رسانه ای و اقتصادی با هرچه افزودن بر امکانات مادی میخواهند ماتریس را بشکنند.خانم "نانسی فولبر" اقتصاددان در تلاش برای برقراری نوعی پیوند بین اقتصاد و ارزشهای خانوادگی در مقدمه ی کتاب "قلب نامرئی" خود بیان میکند که در فضایی که نفع شخصی ملاک روابط انسانی و همه چیز خریدنی باشد زندگی ایدئال معنی نخواهد داشت.با این حال آدام اسمیت در بنای قانون اقتصاد از ارزش های انسانی صرفا به عنوان این که وجود دارند و از خودخواهی بیش از اندازه جلوگیری میکنند استقبال نمود و نتیجه ی کمکاری او امروز مشاهده میشود.فولبر مینویسد:«یک بار سردبیر "وال استریت جورنال" مرا به عنوان "اقتصاددان فمنیستی که تولید غیربازاری(یا به عبارتی سوسیالیسم) را مطالعه میکند" تحقیر کرد.شاید او خانواده ها را واحدهایی سوسیالیستی فرض میکند.اگر چنین است میان ما اختلافی نیست.اما به طور کلی، وال استریت جورنال برای کارهای گوناگونی که نه به انگیزه ی منفعت پولی بلکه به انگیزه ی محبت و احترام است،ارزش چندانی قائل نیست»(2).

نکته ی شگفت این است که این غولها از تامین رفاه مادی خود گویا رضایت مطلوب را نمیگیرند بطوریکه مصرف مواد مخدر توهمزا به همان نسبتی که ممالک محروم را تهدید میکند در جایی چون موناکو (کشور میلیاردرهای به ظاهر بی درد) هم بلای خانمانسوزی است.هیچ کس نمیداند توهمات ناشی از مخدرهایی چون ال اس دی به بعد ناشناخته مربوط میشوند و یا فقط از جنس خیالند.اما برایتان جالب خواهد بود که اعتیاد تنها ادامه ای بر روند عادت کردن به مادیات است که طبق نظر برخی از دانشمندان از درون رحم مادر آغاز میشود.جالب است که یکی از پیروان این نظریه دکتر "استانیسلاو گروف" روانشناس چک و از پیروان کارل گوستاو یونگ است که روی تاثیر ال اس دی بر بیمارانش تحقیقات زیادی کرده است.با این که تحقیقات اشاره شده و نتایجی که وی از آنها گرفته است خود جای حرف و حدیث باقی دارند،اما من میخواهم روی بحث او درباره ی نوزادان تمرکز کنم چون بخشی از مشکل ما با ماتریس را روشن میکنند.

stanislav grof

اگرچه کودکان تقریبا همیشه تا پیش از 3سالگی خود را به خاطر نمی آورند ولی از سال 1986 با تحقیقات دانشمندان دانشگاه کارولینای شمالی تقریبا روشن شده است که حافظه ی شخص و قسمت مربوط به آن در مغز از دوران جنینی او شکل میگیرد.این مسئله میتواند آغاز شرطی شدن مغز را به اولین تجربه های نوزاد ربط دهد.درواقع این احتمال بسیار بالا است که بدون وجود راهی به جز حواس تجربی در راهنمایی فرد ،انسان از پیش از تولد خود مجبور به اعتماد کردن به ماتریس و حتی معتاد شدن بدان گردد.کتاب گروف به نام "ذهن هولوتراپیک"(1993) به همین مسائل تکیه دارد. مثلا گروف میگوید مصرف مواد مخدر و الکل توسط زن حامله و حرکت کردن و فعالیت زیاد و نیز تحریکات جنسی او در دوره ی بارداری در افسردگی یا پرخاشگری فرزند او در بزرگسالی نقش دارد(3). نیاز به گفتن نیست که تمام این چیزها را تمدن امروزی بر زنان حامله تحمیل کرده است.گروف همچنین لحظات نزدیک به خروج نوزاد یعنی زمانی را که نوزاد مایع رحمی،خون،ادرار و مدفوع خود را میخورد در واکنشهای بعدی زندگیش موثر میداند.اگر شخص فاصله ی بین دو دوره ی نوزادی و بلوغ را در فضایی آکنده از تصاویر جنسی و گوارشی و خشن بگذراند احتمالا هرگز از آن لحظات درون رحم خلاص نشده به شخصی روانپریش و حتی سادومازوخیست تبدیل خواهد شد یعنی مرحله ای که به عقیده ی گروف: شیطانپرستان ،جانیان جنسی، جنگ افروزان و برانگیزندگان خشونت انقلابی در آن به سر میبرند(4).نیاز به گفتن نیست که تمدن جدید درخصوص این مسائل چه بر سر کودکان آورده است.

تا پیش از این جنگها مهمترین اهرمهای ایجاد سربازان روانپریش و سادیست بودند.چون طی آنها کودکان نه تنها خون و تجاوز را به چشم میدیدند بلکه خود هم مورد تجاوز قرار میگرفتند و بنابراین خود بعدا جا پای متجاوزین میگذاشتند(همانطور که گروف هم میگوید سادیسم هرگز چیزی جدای از مازوخیسم نیست.سادیست آن حس مازوخیستی ای که نسبت به خود دارد را در شکنجه کردن انسانی دیگر با آن انسان شریک میشود).اما الان حتی در جاهایی که جنگی در جریان نیست هم رسانه ها شرایط جنگی را ایجاد میکنند.آموزش و پرورش بد که در زمان قدیم کودکان را قربانی میکرد هنوز به قوت خود باقی است.

تصادفا تنها راه نجات از ماتریس، احیای کودکی به منظور غلبه بر خاطرات ناچیز دوره ی رحمی است.آموزش و پرورش دینی به همین منظور به وجود آمده است.کودک باید قصه های دینی را در کودکی بیاموزد و آنها را دوست داشته باشد تا در بزرگسالی بتواند درست تفسیرشان کند.گر نیک بنگریم برخی عقاید مذهبی خود موید این مسئله اند.مثلا آن افسانه ی یهودی را در نظر بگیرید که در عهد موسی چون بنی اسرائیل گوساله پرستی کردند خداوند انواع مارهای زهرآگین را بر آنها فرستاد تا این که موسی ماری مفرغی را بر تکه چوبی نصب کرد تا قوم در وقت مارگزیدگی با نگاه کردن به آن خوب شوند.این داستان را مسیحیان به گونه ی خاص خود تفسیر میکنند.آنها میگویند مار مفرغی برفراز چوب،عیسی مسیح بر بالای صلیب است.تفسیر جالبی است اگر در نظر آوریم که با توجه به شیوع مارپرستی در قدیم و نمودیت مار به عنوان مظهر دانش(که آدم و حوا را به چیدن میوه ی ممنوعه ی دانش واداشت) ادیان و مکاتب در این تفسیر به مارهای مهلک تشبیه میشوند ازجمله خود مسیح با این تفاوت که مار مفرغی یا مسیح جان ندارد و نمیتواند جانی بگیرد چون از حد نماد فراتر نمیرود.

تشبیه جالبتری از این نوع در دنیای اسلام داریم:در جوامع الحکایات داستان «لقمان حکیم و مرد بدهکار» را داریم:سعید پسر لقمان در سفری با خضر نبی همسفر میشود.لقمان به پسر سفارش کرده تا هرچه خضر گفت گوش کند.شب هنگام به پیشنهاد خضر زیر درختی که لقمان پسر را از آن انذار داده میخوابند.ماری سیاه از درخت پایین می آید تا آنها را بگزد اما خضر که منتظر است سر مار را قطع میکند و آن را در بقچه ای میگذارد.در راه به محلی میرسند که در آنجا خضر، سعید را به ازدواج با دختری که تمام شوهرانش شب اول عروسی مرده اند وامیدارد.او سر مار را به سعید میدهد تا قبل از هر صحبتی با زن،سر را در آتش بسوزاند و زن را بر آن دود دهد.با انجام این عمل، تکه های بدن ماری که عامل مرگ شوهران قبلی زن بود از بدن او بیرون می افتد.این زن نمودی از جهان مادیات یا همان کوبله است،درخت ممنوعه ی داستان و مار ساکن بر آن نیز بازگوکننده ی داستان میوه ی ممنوعه و آدم است.تنها بیجان شدن مار پیشین میتواند مار مهلک اهداف این جهانی بشر را از بین ببرد.

اگر کودک در وقت مناسب با این داستانها اخت شود آنها آنقدر برایش عزیز خواهند شد که او بعدا در آنها به جستجوی معنی برآید و به کالبد غیر تاریخی آنها به چشم وسیله ی رفع خطر نگاه کند.اما شرایط بر ضد این آرمان در جریانند. سازوکار این مسیر،در یک فیلم سینمایی انیمیشن به نام "برآمدن نگهبانان" نشان داده شده است که از این رو ما به داستان این فیلم رجوع میکنیم.این فیلم محصول2012 امریکا به کارگردانی "پیتر رمزی" است و بر اساس کتابهایی از "ویلیام جویس" ساخته شده است.

شخصیت های اصلی این فیلم همان نمادهای عیدهای مذهبی کودکانند:بابانوئل، خرگوش ایستر، فرشته ی دندان و مردشنی(موکل رویاهای خوش).آنها قدرت خود را از باور کودکان به خودشان میگیرند.و این باور با هجوم لولوخرخره به شدت تضعیف میشود آنگاه که با ازبین بردن موقتی مرد شنی،عرصه ی خواب کودکان را به دست افسرانش کابوس ها میسپارد و دندانهای شیری کودکان را که فرشته ی دندان شب هنگام با هدیه جایگزین میکند به سرقت میبرد.لولوخرخره در دوران های دور که نیروی نور در مقابل تاریکی ضعیف بود سروری میکرد ولی حالا سروری او تنها با تضعیف نیروهای نگاهبان کودکان ممکن میشد.نگهبانان از سر استیصال به شخصیت تنهایی که در دوبله ی فارسی فیلم "سردین" خوانده میشود روی خوش نشان میدهند.سردین از یک دریاچه ی یخ زده برآمده است و عصایی جادویی دارد.او به شادی کودکان در ایام زمستان یاری میرساند ولی آنها او را نمیبینند و او بسیار تنها است.تنها دلیل این که حاضر میشود با نگهبانان همکاری کند آن است که گذشته ی خود را کشف کند.در این مدت او همواره بین خوبی و بدی در نوسان است.سرانجام زمانی که لولوخرخره او را به دره ای پرت کرده و عصایش را شکسته است گذشته ی خود را می یابد.سیصد سال قبل،او نوجوانی مهربان به نام "جک فراست" بوده که زمانی که میخواست خواهر کوچک خود را نجات دهد در دریاچه ی یخزده سقوط کرد و مرد.سردین با فهمیدن این موضوع به سرشت نیک خود ایمان می آورد و با همین ایمان،عصای خود را وصل و بازیابی میکند.او موفق میشود آخرین کودکی را که به نگهبانان اعتقاد دارد از بی اعتقادی نجات دهد.این پسربچه به نام "جیمی" در این هنگام "سردین" را میبیند و بدین ترتیب سردین مزد خوش قلبی خود را میگیرد.با بازگشتن اعتقاد کودکان به نگهبانان لولوخرخره شکست میخورد و نامرئی میشود و توسط کابوس هایش به جهان زیرین برده میشود.سردین با جیمی که پیوند عاطفی شدیدی با او برقرار کرده خداحافظی میکند و به همراه نگهبانان رهسپار مسئولیت میشود.

صحنه ای که جیمی برای اولین بار سردین را میبیند.

"جک فراست" ظاهرا جایی در میان نمادهای آشنای کودکان ندارد ولی عصای جادویی او به شدت یادآور عصای موسی است.این عصا چوبدستی معمولی بود که جک در آخرین لحظات زندگی مادیش با آن خواهر کوچکش را نجات داده بود.درواقع

نوع استفاده ی جک از آن چوبدستی آن را جادویی کرده بود.نمادهای دینی همین طورند.هاله ی مقدسی که احساسات انسانی به گرد آنها میکشند آنها را ویژه میکند.امروز لولوخرخره یا همان شیطان این عصا را شکسته و به عبارت دیگر، دین را بی اعتبار کرده است. اما این عصا اگر ما بخواهیم دوباره روی هم بند خواهد شد.اگر یک بار عصا را از دست دادیم به خاطر این بود که تفسیر درستی از آن نداشتیم.ولی اگر نمادها را درست تحلیل کنیم به نیروی ایمانمان میتوانیم بر شیطان غلبه کنیم.

در فیلم، سردین جوان با عصا(نماد) اعتقاد جیمی را نجات میدهد.اما در دنیای واقعی چه کسانی جز والدین و بزرگسالان چنین مسئولیتی بر گردن دارند؟به این فکر کنیم که چرا کودکان فیلم در زیر بالش خود به جای دندانشان هدیه ای نیافتند؟آیا والدین نبودند که باید به جای فرشته ی دندان هدایا را میگذاشتند؟ آری.بی اعتقادی کودک از بیثمری والدین است همچون مادر جیمی که وقتی از پشت در از پسرش میشنود که او با سردین حرف میزند فقط میخندد.

اگر به دنیای واقعی برگردیم کافی است از خود بپرسیم آیا فیلمها و عکس ها و بازی های خشن و جنسی را همین بزرگسالان تولید و توزیع نمیکنند و آیا کودکان محض اعتمادی که به بزرگسالان دارند جذب این محصولات نمیشوند؟موضوع این است که این امور متضاد با تعالیم مسیحند و وقتی مسیح جایگاه خود را از دست بدهد جایی برای بابانوئل و خرگوش ایستر و دیگر نمادهای مسیحی هم نخواهد بود. اگر شباهت فراوان اخلاق مسیحی با تعالیم اسلامی را یادآور گردیم متوجه میشویم که ما مسلمانان هم چندان در امان نیستیم ضمن این که برخی از ما (مانند داعش و القاعده) با انتخاب شیوه ی بد در جنگیدن با شیطان،صرفا عصای شکسته ی خود را خردتر میکنیم.

خبر خوش این است که ما و بیشتر مردم دنیا هنوز کاملا در تاریکی لولوخرخره جذب نشده ایم.ما هنوز در مرحله ی سردینیم.درست مثل سردین تنهاییم ولی این تنهایی دلیل نشده که کاملا به شخصیت تنهای دیگر لولوخرخره بپیوندیم.ما اکنون در دره سقوط کرده ایم ولی راه نجات هست.باید همانطور که سردین خاطرات خود را بازجست ما نیز تاریخ خود را مرور کنیم.ببینیم نقاط ضعف و قوتمان کجاها بوده و چطور میتوان از آنها درس گرفت.این کار نیازمند یک بازنگری کلی در تاریخ رسمی است که عمدتا زیرنظر پیروان شیطان تدوین شده است.چون دانشگاه ها عمدتا ابزارهای سیاسی هستند.باید خودمان یاد بگیریم چگونه دانسته ها را سبک و سنگین، و غربال کنیم.

فراموش نکنیم همانطور که ساختمان بلومبرگ را کارفرما نه به تنهایی بلکه تنها به واسطه ی کارگران میتواند بسازد معماران ماسون هم در ویران و نو کردن جهان به عوام به عنوان بردگان گوش به فرمان نیاز دارند.پس آنها قادر به فاجعه آفرینی نخواهند بود اگر ما راسخ باشیم که برده ی زرخرید نباشیم.هنوز معلوم نیست ساختمان بلومبرگ با آن تکنولوژی مبهوت کننده اش معرف چه نوع آینده ای خواهد بود؟اما بیایید جدی گرفتن آینده را با همین هشدارهای کوچک امثال توایمن شروع کنیم وگرنه هرگز دست به کار نجات از ماتریس میترا و صندوق مولانا نخواهیم شد.

پینوشتها:

1-“Bloomberg, Musk and Mithras: Billionaires busting the Matrix?”:November 5, 2017 Tracy R Twyman :tracytwyman.com

And

tracytwyman.com:” Templars, Cybele, Mithras, alchemy, William Blake, Michael Bloomberg, and the City of London”: June 9, 2017 Tracy R Twyman

2-"قلب نامرئی:علم اقتصاد و ارزش های خانوادگی": نانسی فولبر: ترجمه ی حسن گلریز:نشر نی:1388:ص10

3-"ذهن هولوتراپیک": استانیسلاو گروف و هال زینا بنت:ترجمه ی محمد گذرآبادی-نشر هرمس(1395):3-52

4-همان:ص94-84

تفسیر فیلم ارباب حلقه ها از پیتر جکسون

نوشته: پویا جفاکش

قبلا در کتاب "درددلهای یک دهه ی شصتی" درباره ی خاطره ی اولین پخش های فیلم "ارباب حلقه ها"ی هالیوود از شبکه ی دوم سیما نوشتم و این که در پخش قسمت اول، استقبال چندانی از آن در ایران نشد ولی در پخش قسمتهای دوم و سوم در آخرین روزهای سال 1383 سالی که محبوبیت شبکه ی دو اوج گرفته و تبلیغات زیادی هم درباره ی فیلم اعمال شده بود اوضاع تغییر کرد.(دانلود رایگان این کتاب بر وبلاگ موجود است)

امروز میخواهم دوباره به ارباب حلقه ها برگردم چون سوالات زیادی از سوی طرفداران آن درخصوصش از من پرسیده میشود.میپرسند آیا سایرون و اورکها نماد اسلامند؟ و یا نه؛ معرف فراماسونریند؟ و اگر گزینه ی دوم درست باشد چرا هالیوود که توسط فراماسونری اداره میشود یک فیلم ضد ماسونی ساخته است؟

پس از صحبت با طرفداران این فیلم متوجه شدم که هیچ یک از آنها به جز یک نفر داستان پرداخته شده در کتابهای تالکین (نویسنده ی رمان ارباب حلقه ها) و یا اصلا این که فیلم از روی چنین کتابی نوشته شده است را نمیدانند و اصلا نمیدانند حلقه چیست و طرفهای دعوا و حتی خود موضوع دعوا دقیقا چیست.پارادوکس موضوع در این است که برعکس پیچیدگی داستان،تصاویر فیلم کاملا ساده اند.شما دقیقا میدانید کدام گروه خیرند و کدام گروه شر؟چون خوبها و بدها تا حد کاریکاتورگونه و کودکپسندی کلیشه ای تصویر شده اند.درست مثل کودکی من میماند که در کمتر از 8سالگی موقع تماشای سریال "جنگجویان کوهستان" دقیقا میتوانستم بفهمم کی ها خوبند و کی ها بد،بدون این که به دیالوگها دقت کنم.

اما اگر کتابهای تالکین را مقابل خود بگیرید و تصاویر فیلم را نداشته باشید موضوع اصلا ساده نیست. تالکین یک مسیحی معتقد است که دیدگاه های مسیحی خود درباره ی زمانه اش را از طریق افسانه های مشرکین اثبات میکند و تا شما این افسانه ها و آن زمانه را نشناسید نه فیلم را درست میفهمید و نه کتاب را.

روحیه ی تالکین سنتی ترین روحیه ی موجود در زادگاهش انگلستان است و این روحیه محصول تاریخ خاص این جزیره به شمار میرود.از زمان رومیها که انگلستان وارد تاریخ شد برای بیش از هزار سال،سرگذشت این کشور با استیلای بیگانگان و قتل و غارت بومیان آمیخته است.این تا حدود زیادی انگلیسیها را افرادی محافظه کار کرده و این محافظه کاری در مشهورترین فیلسوفان انگلیسی بخصوص ادموند برک قابل مشاهده است.پس روحیه ی سنتی انگلیس در حد آخرین حمله یعنی فتح انگلیس توسط ویلیام فاتح باقی مانده است.

ویلیام فاتح،حاکم نورمن(وایکینگ) سرزمین نورماندی در شمال فرانسه بود.فتح انگلستان به دست او و لشکریان نورمن و فرانسویش سبب شد تا ژمانیزم نورمن ها و لاتینی گری فرانسویان به شدت با اعتقادات بدوی سکنه ی قبلی انگلستان(بریتونها و دیگر سلتها،انگلها،ساکسونها،...) ترکیب شود و فرهنگ انگلوساکسون برای اولین بار پدیدار شود.به عنوان مهمترین نمونه از تاثیر چنین دوره ای میتوان به وجود نام برخی خدایان وایکینگ در نام روزهای هفته ی انگلیسی اشاره کرد(ودنزدی: روز ادین؛ ترزدی:روز تور؛ فرایدی:روز فریا).

پیروزی پروستانتیزم بر مذهب کاتولیک در بریتانیا تاثیر بالقوه شدیدی بر روحیه ی سنتی انگلیسی به جای نگذاشت جز این که اجازه داد تا مذهبی بودن –آن هم نه به شکل خشن آلمانی بلکه با همان ملایمت لاتینی گفته شده- بیشتر دوام بیاورد.توضیح این که پروتستانتیزم بر ضد ظهور دوباره ی خدایان یونان و روم در هنر کلیسایی رنسانس در ایتالیا ظهور کرد.با برائت مارتین لوتر(پیشوای آلمانی پروتستانها) از فساد پاپ،اعلام شد که مسیحیان باید مذهب را به جای پاپ و عواملش از خود کتاب مقدس بیاموزند.در این راه ادعا گردید که هر چیزی که در کتاب مقدس(تورات و انجیل) هست را باید به همانگونه که هست فهمید و نباید آن را تفسیر کرد.این باعث رشد شدید گرایشهای یهودی مآبانه به مدل توراتی در پروتستانتیزم شد که چنانکه خواهیم دید تالکین هم از آنها برکنار نبود.

تالکین مسیحی

اعتراض پروتستانها به کلیسای کاتولیک، تا حدود زیادی به تاثیر فرقه های نیمه پاگانی(شرک آمیز) بود که افراد آن همچون لئوناردو داوینچی و میکلانژ گردش را فراگرفته بودند.در زمان تالکین (جنگ جهانی اول) ،یکی از این فرقه ها یعنی فراماسونری از لندن به سراسر جهان سایه انداخته بود و تالکین ضد این جریان بود.نه فقط چشم یگانه ی سایرون نماد چشم همیشه بیدار فراماسونری است بلکه قرار گرفتن بالای یک برج یادآور ساعت برج بیگ بن نماد شهر لندن است.

تالکین به عنوان نماینده ی روحیه ی سنتی انگلیسی،هنوز بیش از آن متاثر از لاتینی گری بود که نتواند همچون کلیسای رم از نمادها بهره بگیرد.ولی میدانست که چون اساطیر و نمادهای سلتها و منطقه ی مدیترانه در تصرف پاگانیسم فراماسونری است باید به شق دیگر فرهنگ انگلوساکسون یعنی نمادهای اسکاندیناوی روی آورده آن را با فرهنگ یهودی-مسیحی ترکیب کند.از این رو است که پررنگترین شخصیت کتاب "ارباب حلقه ها" یعنی گاندلف از یک سو همچون مسیح کشته و مجددا زنده میشود و از سوی دیگر،شخصیت جادویی ادین را یادآور است.اما به راستی تالکین بیشتر به پاگانیسم نورمن وفادار است یا به مسیحیت؟

دراینباره باید بگویم نزدیکترین شخصیت امروزین به پاگانیسم اسکاندیناوی از خود آن منطقه، "نیلز هولگرسون" نماد کشور سوئد و قهرمان رمان خانم سلما لاگرلف است.عجیب نیست که بهترین اقتباس از این رمان یعنی انیمه ی "ماجراهای نیلز" را یک فرهنگ پاگانی یعنی ژاپن ساخته است.نیلز پسری است که به سبب شرارتهایش، توسط یک آدم کوچولو،کوچک میشود و پس از طی ماجراها و سفرهای بسیار و اثبات این که انسان درستی شده،به اندازه ی قبلی برمیگردد.در کتاب پیشینم «انسان، خدا، شیطان: چرا نسل روز والنتاین قهرمان الگو ندارند؟» که دانلود رایگان آن در وبلاگ موجود است، تفسیری از انیمه ی نیلز ارائه کردم و اثبات نمودم که آن به فرهنگ یک جد اسطوره ای پاگانی که در برهه ای از زندگیش شرور و در برهه ای دیگر درستکار بوده است تعلق دارد و گفتم که مسیحیت همان قهرمان را به دو چهره ی متضاد مسیح(خیر مطلق) و شیطان(شر مطلق) تقسیم کرده است.در ارباب حلقه ها این شق دوم را میبینیم و همین نشان میدهد که تالکین بیشتر یک مسیحی است تا یک علاقه مند به پاگانیسم.فقط با توجه به گرایش زمانه،از پاگانیسم به نفع مسیحیت بر ضد شر استفاده میکند.اما شر مقابل او کیست؟

نیلز هولگرسون در انیمه ی ماجراهای نیلز

شر از دیدگاه تالکین

خداوند خالق در نوشته های تالکین، "ارو" نام دارد.این کلمه تلفظ دیگری از اله عربی-ریشه ی الوهیم خدای عبری، و الله خدای مسلمانان- است.ارو خالق انسانها و الفها(فرشتگان) است. نیروهای قدرتمند معنوی دیگری هم هستند که در مرتبه ی پایین تر از ارو قرار دارند.یکی از آنها "ملکور" است که بعدا مورگوت نامیده میشود.این شخص در اثر خودبینی ای که در اثر مقام بالایش نزد ارو می یابد از راه راست منحرف میشود و دست به پلیدی می آلاید.سایرون پیامبر او است که مردم را به پرستش ملکور میخواند.قدرت سایرون در حلقه ای است که در فیلم آن را نزد فرودو میبینیم.با نابود شدن این حلقه در آتشفشان، سایرون نیز که جسد مادیش پیشتر از بین رفته و از آن فقط یک چشم نمایان است به همراه نیروهایش ناپدید میشود.

داستان ملکور به شدت یادآور داستان ابلیس در قرآن است.واضح است که سایرون به عنوان نماد فراماسونری مبلغ یک شیطان است.اما این شیطان کیست؟نامهای ملکور و مورگوت بسیار شبیه به نام "ملوک"خدای رقیب یهوه در تورات هستند.ملوک خدایی است که مطابق تورات،برخی از یهود بچه های اولشان را برای او قربانی میکردند و گاها بعل نیز نامیده میشود.او همان خدای پاگانی قدیم خاورنزدیک است که نیلز هولگرسون روایت امروزی او است.نامهای او بسیارند:امورو، مروکو، مروتوکو، مردوک، حداد، ایشکور،آسورامستاس،اهوره مزدا،...معمولا با گذاشتن خورشید و ماه با هم در تمثال او،گرایش همزمان او به تاریکی و روشنایی را نشان میدهند.شیر و گاو حیوانهای خورشید و ماه هستند و طرح کشته شدن گاو به دست شیر،امید به غلبه ی خیر بر شر در وجود بعل را در مردم باستان نشان میدهد.به همین ترتیب گندم قوت بخش و انگور شراب ساز پرفتنه همزمان نماد اویند.در حالیکه خوشه ی گندم سر به آسمان می افرازد خوشه ی انگور به سمت زمین و شر متمایل است(در یونان نیز گندم و انگور همزمان دیونیسوس را نمایندگی میکنند).بعل خدای آسمان است و عقاب آسمانی پرنده ی او است.

تصاویری باستانی از بعل

در تورات آمده که سلیمان پادشاه بنی اسرائیل، با باز کردن پای بعل و دیگر خدایان شرک به ارض موعود یهوه(خدای بنی اسرائیل) سبب خشم یهوه شد خشمی که سرانجام در سقوط یهودیه و اورشلیم در اثر حمله ی نبوکدنصر شاه بابل به اوج خود رسید.آیا حلقه ی جادویی سایرون یادآور حلقه ی سلیمان نیست و آیا نمیتوان گفت سایرون به عنوان پیامبر جادوگر بعل نمادی از خود سلیمان یعنی همان پادشاهی است که در افسانه های ماسونی جایگاهی ویژه دارد؟ به نظر میرسد تالکین از متون یهودیان بر ضد خود آنها استفاده میکند.اما چطور چنین چیزی ممکن است؟

پاسخ در دل تاریخ قرار دارد:خاندان شاهان یهودیه نسب خود را به داود و پسرش سلیمان میرساندند.پس از تسخیر یهودیه به دست نبوکدنصر،این خاندان به همراه جمعی دیگر از اهالی یهودیه به تبعید در بابل برده شدند و در آن هنگام شاه داوودی ها "رش گلوتا"(عربی:راس الجالوت) به معنی حاکم اسرا نام گرفتند.پس از سقوط بابل به دست پارسیان،رش گلوتا که در بابل ثروتی به هم زده بودند در بابل ماندند درحالیکه عزرای کاتب که از سوی پارسیان مامور اجرای مقاصد سیاسی پارسیان در فلسطین و تشکیل مجدد یهودیه بود در ریاست بر یهودیان با آنها درگیر رقابت شد.

عزرا موسس واقعی یهودیت است.نوشته اند او تورات را که نبوکدنصر از بین برده بود از نو نوشت.ولی حقیقت این است که تورات قبلی ای وجود نداشت.توراتی که در زمان او کلید خورد و طی سده های بعدی بسته به شرایط اصلاح میشد اثری تازه بود.او اختلاف خود با رش گلوتا را با بدنام کردن خاندان آنها بخصوص داود و سلیمان با نفرت آورترین داستانهای ممکن نشان داد ولی در عین حال مجبور شد برای دادن روحیه به قومی که از این پس بنی اسرائیل و صاحبان اصلی فلسطین نام گرفتند، دورانی از شکوه و عظمت به داود و سلیمان نسبت دهد که بابلیها آن را از بین برده بودند (امروز در اثر کشفیات باستانشناسی میدانیم که اورشلیم یهودیه روستایی کم اهمیت و کم زرق و برق بوده که بر اساس پیکرکهای یافت شده مردمش خدایان پاگانی از جمله الهه عیشتار را میپرستیدند). عزرا احتمالا همانی است که نامش به صورت عزیر در قرآن آمده است:

  • «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُون»

«يهوديان گفتند: عزير پسر خداست و نصرانيان گفتند: مسيح پسر خداست، اين سخنى است كه بر زبان دارند كه مانند گفتار کافران پيشين است، خداى لعنتشان كند .چگونه دروغ مى گويند؟»(سوره ی توبه:آیه ی30).

این آیه نشانگر اهمیت بالای عزرا(عزیر) نزد یهودیان دارد تا آن حد که برخیشان او را پسر خدا میدانستند.اما در سالهای بعد و در دوران اسلامی با توجه به این که اکثر یهودیان در قلمرو اسلامی میزیستند از اهمیت عزیر کاسته و بر اهمیت پیغمبران قرآنی مثل موسی و ازجمله داود و سلیمان افزوده شد.البته عامل دیگری هم در این موضوع نقش داشت که باید در اینجا بدان اشاره کنیم:

پرتره های معصومانه و همدلی برانگیز از داود(پدر سلیمان) و دوستش جاناتان در نوجوانی آنها که نشاندهنده ی تجدید نظر درخصوص چهره ی کفرآمیز شخصیت داوود در تورات است.

پس از سقوط هخامنشیان در حمله ی اسکندر،رش گلوتا همچنان در بین النهرین بودند درحالیکه کانون اصلی قدرت یهود همچنان در فلسطین بود:جایی که در قرن دوم میلادی و در زمان حکومت رومیها بر آن، "یهودا ناسی" یهودیت جدید را از آنجا به جهان اعلام کرد.اما در قرن چهارم با مسیحی شدن روم و ایجاد فشار بر یهود، کانون قدرت یهود به بین النهرین سرزمین دشمنان روم یعنی پارس های ساسانی و به عبارت دیگر به نهاد رش گلوتا در آنجا منتقل شد.رش گلوتا روابط بسیار ویژه ای با ساسانیان داشتند اما یک بار جدایی طلبی آنها سرنوشت خونینی برای یهودیان بین النهرین رقم زد با این حال پس از سقوط ساسانیان و به ویژه در بغداد عباسیان

، رش گلوتا همچنان با قدرت یهودیان را به پیروی از خود میخواندند تا این که در قرن یازده میلادی در اثر اختلافات داخلی این نهاد از هم پاشید.با این اتفاق،کانون قدرت یهود از بین النهرین به دو منطقه ی اسپانیا ی اسلامی (اندلس) و خاقانات خزر(روسیه ی کنونی) منتقل شد.

برخی از قدرتمندترین شاه داوودی ها و دیگر خاندانهای اشرافی یهود اسپانیا،در این زمان با قدرتهای استعماری نوپدید در اروپا پیوند برقرار کرده در فتح اسپانیا به دست مسیحیان نقشی عمده ایفا کردند. این اتفاق نه تنها سبب عقب افتادگی وحشتناک اسپانیا و بیچارگی میلیونها مسلمان شد بلکه اسباب ظلم و ستم بیرحمانه به یهودیان معمولی اندلس را که بیشترین یهودیان را در خود جای داده بود فراهم آورد چون انکیزاسیون مسیحی بر ضد آنها به پا خاست.این امر سبب بی حرمتی و بی اعتباری اشراف یهود که جز پول به چیزی فکر نمیکردند نزد یهودیان سرزمینهای اسلامی شد.اما نیروی دیگری از یهودیان یعنی اشکنازی ها اسلاف خزرها در اروپا درحال گسترش بودند.آنها که اکثرا پیش از سقوط دولت خزر به دست اسلاوها، اساسا مردمی پاگانی بودند به سرعت به تمایلات پاگانی موجود در کابالا عرفان یهودیان اسپانیا توجه نشان دادند و کابالا و اشرافیت یهود ارتباط سران آنها را با فراماسونری و استعمار مستحکم کردند.

سلیمان نبی بانی افسانه ای فراماسونری که عزرای کاتب در توراتش از او شیطانی ساخته بود اعتبار خود را نزد یهود بازمی یافت و این برای تالکین که به کتاب مقدس یهودیان ایمان داشت قابل تحمل نبود.او بازگشت سلیمان نزد یهود را در قالب شخصیت سارومان که نامش از سلیمان گرفته شده است نشان داد.سارومان و گاندلف دو جادوگر قدرتمند و با هم دوستند.گاندلف نماد مسیحیت پروتستان و سارومان نماد یهودیت است.اما سارومان برای به دست آوردن حلقه ی سایرون(سلیمان) به این دوستی خیانت میکند.

نتیجه گیری من از این تفاسیر این است که جهتگیری تالکین دقیقا بر ضد فراماسونری است.ایمان او به خداوند سبب شده تا او شکست سارومان و سقوط سایرون را پیشبینی کند.سوال این است که چه امری باعث شده تا هالیوود اثری را که ضد فراماسونری است به فیلم تبدیل کند؟

فیلم ارباب حلقه ها

پاسخ را من در کتاب "توطئه ی بیشعوری" از «خاویر کرمنت» نویسنده ی امریکایی (ترجمه ی اسحاق احمدی - نشر شبگون:1394) پیدا کردم.کرمنت که پیش از ورود به عرصه ی روانشناسی، متخصص امور گوارشی بود، با طنز خاص خود کلمه ی "اس هول" را برای نامیدن بیشعوران در عنوان و متن کتابش به کار برده است.او معتقد است توطئه گرانی بر امریکا و جهان حکومت میکنند که قصد دارند همه ی مردم را بیشعور کنند.کرمنت در این مسیر،گریزهای فراوانی به سرشکستگی در اخلاق،آموزش و پرورش،مذهب،سرگرمی،رسانه و... میزند و در همه جا دستهایی میبیند که با بحران سازی قصد ایجاد تفرقه بین مردم دارند: دستهایی که عمدتا در 40سال اخیر از پشت پرده برون آمده اند.اولین و بارزترین مثالی که کرمنت از نحوه ی بحرانسازی میزند همجنسگرایی است که اگرچه در جامعه ی امریکا چیز خوبی محسوب نمیشد اما به هر حال در خفا وجود داشت و هیچ بحران و تفرقه ای بر سر آن بین مردم نبود. اما به ناگاه عده ای از بیشعوران در صفوف همجنسگرایان نفوذ میکنند و خواستار علنی شدن همجنسگرایی و حتی ازدواج در آن میشوند و عده ای دیگر از بیشعوران هم در صفوف مخالفان این جریان نفوذ میکنند و با لحنی مذهبی ولی زننده به گروه اول میتازند و بعد هم این اختلافات خوراک رسانه ها میشوند(ص2-71).

کرمنت معتقد است که فضای مذهبی امریکا عمدا ملتهب است.کشیش ها با تصاویر وحشتناکی که از عذاب در جهنم به خاطر کوچکترین گناه نمایش میدهند در عمل مردم را در فضای سرشار از وسوسه ی گناهی که حاکمان در جامعه ایجاد کرده اند از رسیدن به بهشت ناامید میکنند.بسیاری از مردم از مسیر زیست اخلاقی دور میشوند و بسیاری دیگر که با این همه وسوسه ی دوروبرشان امکان ندارد گناه نکنند با پول دادن به کلیسا سعی میکنند گناه خود را تا حدی جبران کنند(حالا فهمیدید چرا دست کلیسا و گناه پروران در یک کاسه است؟)(ص159تا168).

وقتی جملات کرمنت را میخواندم ناخودآگاه به یاد داستانی از خودمان افتادم:یکی از سرداران مامون در جنگی سبب به قتل رسیدن صد نفر انسان غیر مسلح شده بود.چندی بعد شخصی در ایام ماه رمضان روزهنگام مهمان او شد و دید او دارد غذا میخورد.مهمان از سردار پرسید چرا مثل سالهای قبل روزه نمیگیرد؟سردار پاسخ داد من تعداد زیادی انسان بیگناه را کشته ام و در هر حال به جهنم میروم.پس چرا باید به دستورات خدا عمل کنم؟ آن مهمان چندی بعد امام رضا را دید و ماجرا را برای او تعریف کرد. امام رضا گفت ناامیدی آن سردار از رحمت خدا گناهی بزرگتر از گناه قبلیش است. چون او به خاطر ناامیدی از بخشش به راحتی ممکن است گناهش را تکرار کند یا گناهان بزرگتری مرتکب شود.

تصویر خشنی که از دین وجود دارد و اخیرا بلای جان مسلمانان شده میتواند بهترین حربه برای ناامید کردن مردم از خداوند باشد.اگر قبول کنیم که آنچه کرمنت در سطح امریکا کشف کرده در سطح جهانی جریان دارد میفهمیم که ایمان بنیادگرایانه و سطحی تالکین که در سطر به سطر کتاب ارباب حلقه ها جریان دارد بیشتر از این که دشمن فراماسونری باشد به نفع او است.

این دفعه که فیلم را میبینید به قهرمانانش دقت کنید:افرادی با ظواهر ایدئال نوردیک که صورتشان گویی میدرخشد،فرشته سیرتانی که در دنیای پرگناه و زشت امروزی نظیرشان را به ندرت دور و بر خود میبینیم.فقط یک چهره ی آشنا در فیلم دیده میشود:"گالوم" بیچاره،هابیتی که دوستش را به خاطر همان حلقه ی کذایی کشته و لعنتی ابدی برای خود خریده است.او همان قابیل جد همه ی انسانها است که برادر خود را به قتل رساند.گالوم سرنوشت انسان است:او دو شخصیتی است؛یک لحظه نیکسیرت است و لحظه ای دیگر نقشه هایی شیطانی در سر دارد؛از این رو مدام با خودش درگیر است.او درنهایت به همراه حلقه به درون آتشفشان می افتد تمثیلی از سوختن در آتش جهنم.این سرنوشت افرادی است که در نبرد بین خیر و شر،جایگاهشان مشخص نیست:آنها همزمان با بدی از بین میروند.ما همه همینجا قرار داریم:ما هیچ بهره ای از نیروهای جادویی و فوق بشری قهرمانان این فیلم نداریم؛ ما نمیتوانیم کوچکترین نقشی در نبرد با شر ایفا کنیم چون آقای تالکین هنوز در عصر احمقانه ی شوالیه ها و جادوگران مراد خود را میجسته است.اشکالی ندارد:او برای دل خود مینوشت.اما میلیونها ایرانی که مسحور جلوه های ویژه ی این تخیلات بی محتوا در فیلم میشوند چه گناهی کرده اند جز این که فکر میکرده اند میتوان با بدی مقابله کرد ولی درنهایت در مقابل قهرمانان اروپایی مانند این فیلم احساس ضعف و با گالوم بدبخت همدلی میکنند.انسانهای این فیلم هیچ ربطی به انسان واقعی ندارند:آنها ابرانسانند.انسان واقعی گالوم است که به گفته ی فیلم تنها با نابودی او شر نابود میشود پس انسان هرگز نابودی شر را نخواهد دید.چون تا وقتی انسان وجود دارد چشم شیطان بیدار است.

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

دنیای اسلام در سه گانه ی "هابیت"

نقدی بر یک تفسیر فرویدی از "ارباب حلقه ها" ی تالکین

چرا با برادران بسیجیم همدلم؟

نویسنده:پویا جفاکش

چند سال پیش در حلقه ی صالحین بسیج دوستی داشتیم که بعدا به دلیل سربازی از ما جدا شد و دیگر هیچ وقت ندیدمش.بسیار برای مقام رهبری احترام قائل بود و عامل اصلی عقب افتادن کشور را نمایندگان نالایق مجلس و سیاستمداران فاسد دولت احمدینژاد میدانست و میگفت آنها از خط رهبری منحرف شده اند.با این حال، او با این که کاریکاتور مقامات سیاسی کشور در نشریات کشیده شود مخالف بود بطوریکه حتی امریکایی هایی را که کاریکاتور اوباما را میکشند نمکنشناس میخواند(مطمئنم با کشیدن کاریکاتور شیوخ عرب توسط ایرانیها هم مخالف بود).وقتی سرگروه وقتمان آقای مرادمند رضاشاه را خائن به ایران معرفی میکرد او از رضاشاه هم دفاع میکرد و معتقد بود کارهای او برای آن موقع درست بوده است.وقتی هم که از محمدرضاشاه آخرین پادشاه کشور در حلقه انتقاد میشد او ساکت بود و ترجیح میداد بین دو حکومت متوالی متخاصم کشور قضاوت نکند.حتی یادم است وقتی یک بار بحث به مشروطه کشید او در تمام بلاهایی که محمدعلی شاه بر سر مشروطه خواهان آورد جانب محمدعلی شاه را گرفت و گفت حفظ اقتدار پادشاهی لازم بوده و به رضاشاه حق داد که در مشروطه را تخته کرده است.

آن زمان این که یک نفر تا این حد اقتدارگرا باشد و هرکسی را که مقام اول کشور باشد تصدیق کند برایم عجیب بود.اما تصور میکنم بیشتر برادران گرامیم در بسیج همین قدر ملاحظه کار بوده بر این اعتقادند که وجود نظم در هر حال از بینظمی بهتر است فقط این موضوع را به اندازه ی آن دوست بخصوص-که دلم برایش تنگ شده است- بلند بیان نمیکنند.اگر من در ابتدا با این موضوع کمی شگفتزده روبرو شدم احتمالا به دلیل بیشتر بودن سنم نسبت به بقیه ی دوستان بوده چون متولد 1365 یعنی حدود 8سال پس از انقلاب هستم و نوعی روحیه ی یاغی گری در من وجود داشته که این روزها شدائد زندگی و حشرونشر با برادران خوبم در بسیج تاحدود زیادی این روحیه را کاهش داده است.

به خاطر دارم در سال 1374 وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم،انیمه ی ژاپنی "افسانه ی سه برادر"(نام اصلی:"عاشقانه ی سه پادشاهی") از تلویزیون پخش میشد.(از عروسکی آن که قدیمی تر است و آخرین بار در سال1372 در هفت سالگی آن را دیدم جز چند صحنه چیزی به خاطر ندارم).از همان ابتدا وقتی صدای گرم شادروان استاد محمد خواجویها(مانی) را به عنوان راوی این فیلم شنیدم انتظار اثری انقلابی را داشتم چون این گوینده راوی سریال ژاپنی قدیمی تر "جنگجویان کوهستان"(نام اصلی:"حاشیه ی آب") هم بود که مانند افسانه ی سه برادر داستانش در چین باستان اتفاق می افتاد و روایت عده ای مظلومپرور انقلابی را بیان میکرد.

مرحوم مانی»بنیانگذار سبک گویندگی مستند در ایران و راوی افسانه ی سه برادر

از همان اولین قسمت، دیدن انیمه مرا گیج کرد.داستان با شورش دهقانانی بی بضاعت به رهبری ژانگ ژیائو(یادآوری میکنم در آن زمان قادر به حفظ نامهای همه ی شخصیتها نبودم) بر علیه فساد و ستم امپراطوری هان در اواخر قرن دوم میلادی آغاز میشد.این شورش بزرگ به نام قیام "عمامه زردها" شناخته میشود که در متن فارسی «کلاه زردها» خوانده میشدند.انتظار من در ابتدا این بود که انقلاب مردمی حتما باید چیز خوبی باشد بخصوص این که انیمه در سه قسمت اول (که جنگ حکومت با کلاه زردها را نشان میداد) در نشان دادن فساد و بی لیاقتی مسئولین حکومتی که هرکدامشان به تنهایی برای ایجاد خشم عمومی کافی بودند فروگذار نکرده بود.در قسمت سوم امپراطور وقت را هم میبینیم:جوان بی اراده ای که خواجگان فاسد درباری یک دولتمرد درستکار را مقابلش میکشند و او فکر میکند حتما حق با خواجگان است.با این حال،انقلاب مردمی کلاه زردها اصلا چیز جالبی نبود.آنها به نام مردم،خود مردم را مورد قتل و غارت قرار میدادند و بیشتر راهزن بودند تا انقلابی.

پس از سرکوب کلاه زردها، ژنرالها و سیاستمداران،سهم خود را از قدرت طلب میکنند.این ژنرالها و مسئولین به جان هم می افتند و برای قدرت،یکدیگر را سلاخی میکنند.دیکتاتورهای زیادی میروند و می آیند تا این که در آخرین قسمت،کشور به سه دولت تقسیم میشود:دولت وی(قوی ترین دولت به رهبری سائوسائو)،دولت وو(به رهبری سان کوان) و دولت شوهان(به رهبری لیوبی).

سائوسائو و جمعی از وفادارانش در تیتراژ انیمه ی افسانه ی سه برادر

لوبو و وزیرش چنگ گانگ:از دشمنان سائو سائو در انیمه ی افسانه ی سه برادر

لیوبی و برادرانش که نخست متحد و سپس دشمن سائو سائو میشوند، در انیمه

ژوگه لیانگ نخست وزیر دانای لیوبی

قهرمانان این انیمه،لیوبی و دو نفر دیگر به نامهای ژانگ فی و گوان یو بودند که در جریان "سوگند باغ شکوفه ی هلو" با هم پیمان برادری بستند و سوگند خوردند که اگرچه با هم به دنیا نیامده اند با هم و برای هم بمیرند.برادر بزرگ لیوبی یک حصیرباف روستایی بود و میتوانست به عنوان یک انقلابی جای کلاه زردها را که در همان قسمت اول مرا ناامید کردند بگیرد.لیوبی از هرجهت مردی درستکار،عدالت محور و پابند اصول بود و با برخی شخصیتهای دیگر داستان مثل سائوسائو و لوبو کاملا متفاوت بود.انتظارم این بود که او حکومت فاسد را سرنگون و حکومتی مردمی بنا کند.اما در کمال تعجب در اواسط فیلم مشاهده کردم که لیوبی قصد برگرداندن اقتدار به "شیان" آخرین امپراطور هان را دارد و در راه این هدف، نامه ای سری را با خون خود امضا میکند نامه ای که امر امپراطور برای ازبین بردن سائوسائو دیکتاتور وقت را در خود دارد.برایم جای سوال بود که چرا لیوبی میخواهد این امپراطور به درد نخور را نجات دهد؟مگر او یک شاه نیست؟مگر او دشمن مردم نیست؟اما سالها بعد فهمیدم تقسیم چین به سه دولت به هیچ وجه پایان تراژدی نبوده و چهارصد سال جنگ و تفرقه و خونریزی و مصیبت نصیب مردم چین کرده و در تمام این چهارصد سال مردم منتظر بازگشت حکومتی شبیه امپراطوری متحد هان در دوران اوج خود بودند،انتظاری که با تاسیس امپراطوری متحد تانگ و آغاز عصر زرین تاریخ چین به پایان رسید.

چند پرده ی نقاشی از لیوبی و برادرخوانده هایش

شاید یک دلیل این همه مصیبت همان چیزی بوده که داستان جذاب فیلم را پدید آورده یعنی وجود بزرگترین استعدادهای وقت.اخیرا در سریال چینی زیبای "سه پادشاهی" (که همه ی قسمتهای آن با دوبله ی فارسی روی اینترنت موجودند و دیالوگهای بسیار مهم و عمیقی دارد) این استعدادها به حدی جالب تصویر شده اند که شما به نوعی طرفدار همه ی آنها هستید.همین است که کار را سخت میکند چون آنها مقابل هم قرار دارند.آنها هرکدام سرور و ارباب جداگانه ای دارند و چون شکست دادن هیچ یک آسان نیست جنگهای داخلی به طول می انجامند.اگر همه ی این استعدادها در خدمت یک حاکم درست قرار میگرفتند مشکلات این گونه نبودند.درسی که این فیلم به من داد این است که گاهی وفاق در بین مردم یک کشور چقدر میتواند به نفع آن کشور باشد.

بدبختی دیگر چین در آن زمان این بود که این استعدادها به همان شکل مرموزی که پدیدار شده بودند ناگهان ته کشیدند.در یک روایت انیمیشنی جدید از داستان-که محصول مشترک چین و ژاپن بوده و از شبکه ی پویا پخش شده است- این موضوع در صحنه ای بیان میشود:ژوگه لیانگ نخست وزیر دانای لیوبی اندکی پس از مرگ لیوبی رهبری جنگی بر علیه دولت "وی"-جانشینان سائوسائو- را بر عهده میگیرد.اما در جریان یکی از نبردها،"ماسو" فرمانده ی جوان او اشتباه مهیبی میکند.وقتی فرمانده ی دشمن "سیما یی" و پسرانش از این اشتباه آگاه میشوند متعجب میگردند.یکی از پسرهای سیما یی میگوید معلوم است ژوگه لیانگ آنقدرها که میگویند باهوش نیست.ولی سیمایی پاسخ میدهد:نه، ژوگه لیانگ خیلی باهوش است اما تمام فرماندهان سابق او یا مرده اند و یا بازنشسته شده اند و کمتر کسی برایش مانده است.

در سریال سه پادشاهی هم این قضیه قابل مشاهده است:در قسمتهای پایانی تمام قهرمانان فیلم به غیر از سیما یی و ژوگه لیانگ مرده اند و با مرگ ژوگه لیانگ در اثر بیماری،در عرض دو قسمت، و طی قسمت آخر،سیما یی به مرد اول چین تبدیل میشود. با مرگ سیمایی در اثر کهولت،دیگر فیلم چیزی برای عرضه ندارد.

پوسترهای سریال چینی سه پادشاهی

"سیما یی" در سریال سه پادشاهی

وقایع تاسفبار سالهای اخیر عراق و سوریه (که نتیجه ی عدم وفاق ملی است) سبب شد تا در نگاهم به قهرمان انیمه ی نوستالژیک دوران کودکیم تجدید نظر کنم و احساس کنم لیوبی حق داشت که سعی کند اقتدار آن امپراطور ضعیف را بازسازی کند.حضور در حلقه های صالحین بسیج به من ثابت کرده که در بسیج افراد باوجدان زیادند افرادی که به وضع موجود کشور انتقاد دارند و این انتقادات را صراحتا نزد خودی ها بیان میکنند اما خود را موظف میدانند که به حکومت وفادار باشند.این اعتقاد ما به حکومت یک اعتقاد باستانی است و نظیر آن را میتوان در ممالک باستانی دیگر هم دید (ممالکی همچون چین که هنوز هم اکثر مردمش علیرغم تمام تبلیغات منفی موجود، به استبداد مائوتسه تونگ حسن ظن دارند). اما باید مراقب باشیم چون همین حس مقدس ممکن است با تبلیغات غرب به سمت ناصوابی متمایل شود.

فیلم سینمایی "پرنس پرشیا:شن های زمان" که در کمال تعجب از صدا و سیما پخش شده است، یکی از این وسایل تبلیغاتی است.در این فیلم جهان به امپراطوری پرشیا،امریکا به بابل و سازمان ملل به چیزی شبیه برج بابل، و اشراف و حکام ایالات به صاحبان کشورهای مختلف امروز جهان تشبیه شده اند.اسمها اکثرا شاهنامه ای است اما به طرز عجیبی نقش اصلی فیلم نه نامی شاهنامه ای بلکه اسم "نظام" را بر خود یدک میکشد نامی که حکومت ایران حالیه بدان خوانده میشود.ایران در این فیلم الموت نام دارد و روحانیون آن به نام حشاشین یک فرقه ی تروریست شیعی قدیمی شناخته میشوند.حشاشین با نظام همدستند.الموت در مقابل بابل منظره ای بسیار معمولی دارد ولی مدلی کوچک از برج بابل را در خود دارد که نشان میدهد میخواهد به بابلی دیگر (امریکایی دیگر) تبدیل شود.ریاست آنجا با زنی به نام تهمینه است که احتمالا تجسم شهبانو فرح –مسئول فرهنگی عمده ی اواخر رژیم گذشته- است(که بدگویان وضعیت فرهنگی آن دوران را در ترکیب با نام او "فرحنگی"-بر وزن "برهنگی"-میخواندند).اما مشکل حشاشین و نظام همه چیز را به هم میزند.قهرمان داستان یعنی دستان پسرخوانده ی شاه پرشیا ،یک جوان خیابانی بی اصل و نصب بوده که بارها بدین خاطر مورد تحقیر اشرافزادگان فیلم قرار میگیرد اما درنهایت او است که نظم را برمیگرداند.مهم نیست او اهل کجا است او نماد تمام مردم معمولی جهان است که فیلم از آنها میخواهد همچون دستان از نظم جهانی در مقابل حاکمانی مثل "نظام" دفاع کنند.سوژه شدن الموت به عنوان جایی در نزدیکی تهران در این فیلم،نشان میدهد فیلم در درجه ی اول برای من و شمای ایرانی ساخته شده و این ما هستیم که باید وفاداری خود را به جای "نظام" متوجه شاه بابل و نظم جهانیش کنیم.این بسیار فریبنده است ولی تا حال دیگر باید ثابت شده باشد که تا وقتی مسئول نظم جهانی امریکای خیانتکار و همدستانش باشند بدترین کار ممکن است.

یکی از سرگروه های قبلی حلقه ی صالحین بسیج (در پایگاه شهید فریدون پارسی) به نام آقای مقدوری که بعدا از لاهیجان منتقل شد، یک بار گفت: «ما نباید چیزی را که داریم از بین ببریم و از صفر شروع کنیم بلکه باید داشته هایمان را اصلاح کنیم و به مرور بهبود ببخشیم».و نظر من هم چنین است.ولی متاسفانه اکثر ما یا کاملا دلمرده و در مقابل سرنوشت کشور بی مسئولیت شده ایم و یا از گذاشتن هر گونه قدمی به جلو میترسیم.حس باستانی احترام مردم به حکومت همچنان پابرجا است ولی چنان وضعش نامعلوم است که عده ای آن را متوجه یک پادشاهی موهوم، یک امپراطوری هخامنشی که با هخامنشیان تاریخی زمین تا آسمان فرق میکند کرده اند.خوشبختانه دیگر کسی منتظر شاه شدن رضا پهلوی در کشور نیست اما جمله ی معروف پدر او محمدرضاشاه با تغییراتی طنین انداز شده است: «کورش آسوده بخواب.ما هم خوابمان می آید».امیدوارم جلسات حلقه ی صالحین بسیج که به گفته ی آقای مرادمند مورد پشتیبانی رهبری قرار دارد بتواند به مرور این خمودگی را در قشری هرچند معدود از مردم از بین ببرد.

شاید این مطلب هم برای شما جالب باشد:

تکنولوژی،آب و هوا و بحران ایران

"حتی در دستشویی هم ما را میپایند" (ایران در دوراهی آزادی و ریاکاری)

درباره ی سریال چینی "افسانه ی سه برادر"

درسی از سریال افسانه ی سه برادر

دانلود کتاب "جادوگر آریایی و شیر ایران"

این کتاب، شامل مقدمه ای کوتاه و دو مقاله از پویا جفاکش است که عبارتند از:

مقدمه:داستان رعنا و حافظه ی تاریخی ما

حمید هامون و فوبیای نور

جادوگر آریایی و شیر ایران

دانلود کتاب "جادوگر آریایی و شیر ایران"

دانلود کتاب « هذیان های یک معتاد (یک بررسی اسطوره شناسی-سیاسی از فیلم ماتریکس)»

نویسنده: پویا جفاکش

معرفی: این کتاب، با دنبال کردن ردپای ادبیات تمثیلی از شرق نزدیک تا ادبیات شهسواری مغربزمین، ایدئولوژی اسطوره شناختی فیلم ماتریکس را از جامه ی سیاست بیرون میکشد.

لیست عنوانهای کتاب حاضر:

مقدمه

شیطان در تلویزیون

تعقل با خیال

احیقار تا مولانا

مورفئوس:خدای رویاها

اسمیت و اندرسون

ترینیتی

پس از اندرسون

نتیجه گیری

دانلود کتاب « هذیان های یک معتاد »

اشاره: انتشار مقالات و کتابهای وبلاگ با حفظ امانت در محتوا بلااشکال است.

همچون وحوش

نویسنده: پویا جفاکش

انیمیشن "دنیای وحش"(محصول 2006دیسنی) را اولین بار در صبحگاهی در نوروز سال 1386 از شبکه ی دوم سیما دیده بودم. دوبله ی آن گویا به مدیریت فریبا شاهین مقدم انجام شده بود و در آن گویندگان قدرتمندی چون خسرو شمشیرگران، جواد پزشکیان،اکبر منانی،اصغر افضلی،محمدعلی دیباج،بهرام زاهدی و فاطمه برزویی گویندگی میکردند.از آنجا که در آن سالها مدتی بود که صدای همه ی این بزرگان را در کنار هم در یک انیمیشن نشنیده بودیم معلوم بود که صداوسیما به این فیلم واقعا اهمیت داده است.کمی بعد دوبله ی دیگری از این کار را از شبکه ی باران (گیلان) دیدم که متعلق به انجمن گویندگان جوان(گلوری) و واقعا دوبله ی بدی بود اما همین که بلافاصله پس از ساخت این فیلم با دو دوبله ی مختلف در ایران منتشر شده نشان از اهمیتی دارد که مسئولین امر به چنین فیلمی قائل بوده اند.چرا این قضیه برای من عجیب است؟برای این که از همان اول که فیلم را دیدم احساس کردم که آن خیلی سیاسی تر از آنی است که یک انیمیشن کودکانه ی معمولی قلمداد شود.

قهرمانان داستان این انیمیشن چند حیوان وحشی شامل یک شیرنر و پسرش،یک سنجاب،یک مار،یک زرافه و یک کوالا هستند که در یک باغ وحش زندگی میکنند.با خارج شدن بچه شیر از باغ وحش،پدرش و سایرین به دنبال او باغ وحش را ترک میکنند و در این راه با یک کشتی انسانها به سرزمینی وحشی در افریقا میرسند.در آنجا یک آتشفشان فعال شده و انسانها با کشتی دیگری بسیاری از حیوانات را از محل خارج میکنند.در میان وحوش باقی مانده گله ای گاووحشی(ویلدبیست) متوهم هستند که کوالای گروه را منجی موعود خود میدانند که آنها را بر شیرها پیروز میکند.توضیح این که سالها پیش رئیس این گله(که در دوبله ی خانم شاهین مقدم
،صدای استاد محمدعلی دیباج تعصب این موجود را خیلی خوب منعکس کرده) توسط چند شیر محاصره شده بود که ناگهان یک اسباب بازی سخنگو(با باطری) کوالا از هواپیمای گذرنده ای به میان آنها افتاد و شیرها از صدای اسباب بازی ترسیدند و فرار کردند و از آن روز،گاو وحشی منتظر ظهور این کوالا بوده است.از آنجا که شیر قهرمان داستان در اسارت بزرگ شده و حیوانی جنگی نیست گاوهای وحشی به راحتی او و پسرش را دستگیر میکنند تا در کوه آتشفشان برای منجی بزرگ قربانی کنند.اما شیر در آخرین لحظات اعتماد به نفس خود را یافته،با نعره ای مهیب گاو وحشی را بر زمین میخکوب میکند.گله ی ویلدبیستها به شیر و همراهانش ملحق میشوند و با کشتی آنها از محل میگریزند ولی رئیس ویلدبیستها بر سر عقاید خود می ایستد و درحالیکه همان عروسک با طناب پاهای او را پیچانده با انفجار آتشفشان مواجه و نابود میشود.

TheWild2006

آنچه در این فیلم جلب توجه میکند شباهت محیط باغ وحش به جامعه ی مدرن غربی است درحالیکه رقص گاوهای وحشی به دور آتشفشان،سنت های بومی ماقبل مدرن را به ذهن متبادر میکند.حیوانات نماد شرقیان و انسانها نماد غربیانند پس حیوانات باغ وحش، شرقیهایی غربگرا هستند.کشتی انسان ساخته ی آنها وسیله ی نجات دیگر حیوانات از آتشفشان است ولی گاوهای وحشی همان آتشفشان را که دشمن آنها است ستایش میکنند.شگفت این که آنچه رئیس گاوها منجی موعود میپندارد یکی از همان تحفه های خارجی یعنی یک کوالا است که شبیه یک عروسک انسان ساز یا به عبارت دیگر یکی از تولیدات غرب است.شاید این محصول غربی سوسیالیسم باشد که گاوان(مغلوبین) را بر ضد شیران(غالبین) میشوراند.اما این عروسک با از آسمان افتادنش از همان ابتدا با خرافات شرقی مخلوط میشود.و اما نمونه ی زنده اش چه؟کوالای فیلم مضحک ترین شخصیت فیلم و همان کسی است که گروه را جذاب میکند.کوالا شبیه خرس یعنی همان حیوانی است که خطر کمونیسم روسی به آن تشبیه میشد.عوام به اشتباه کوالا را یک جور خرس میپندارند و البته همه میدانیم برعکس خرس قهوه ای که میتواند از شیر قوی تر باشد، کوالا حیوانی بی آزار است.گاووحشی متوهم در انتها به وسیله ی همان چیزهایی که میپرستد یعنی آتشفشان و کوالای عروسکی جان میدهد. بقیه ی گاوهای وحشی میفهمند که هیچ وقت یک گاووحشی نمیتواند حریف یک شیر باشد پس به خود شیر ملحق میشوند :حیوانی که مظهر قدرت و از نمادهای ماسونری است و در فیلم به حیوانی عاقل با ذهن انسانی یعنی یک روشنفکر شرقی غربگرا رهنمون است.او گاوهای وحشی را سوار بر کشتی نوحش از خاستگاهشان میکند کاری که انسانها(غربیان) هم به طور همزمان انجام میدهند.

بنابرآنچه که گفته آمد من از پخش چنین فیلمی از تلویزیون متعجب شدم.با این حال در آن زمان چندان مخالفتی با محتوای آن نداشتم اما هرچقدر زمان میگذشت و اوضاع دنیا را بیشتر رصد میکردم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که کشتی شیر، یک کشتی نجات نیست.اکنون شرایط را بیشتر شبیه قصه ی "کلاغی که به جستجوی حقیقت رفت" از سالتیکوف شچدرین(نویسنده ی قرن 19 روسیه) میبینم.

سالتیکوف به گفته ی لوناچارسکی«روشن رای ترین نویسنده ای است که نصیب روسیه شده» است.کتاب «قصه برای بزرگسالان» او به ترجمه ی باقر مومنی را اولین بار در سال 1383 خواندم.در آن زمان داستانهای این کتاب را دارای تاریخ مصرف و مربوط به فضای انقلابی ارزیابی میکردم.اما امروز میفهمم که بعضی از داستانهای این کتاب مانند "حکومت خرس ها"، "عقاب هنرپرور" و همین "کلاغی که به جستجوی حقیقت رفت" از آن زمان تاکنون همچون "کمدی تاریخ" مارکس موضوعیت دارند و همین نشان میدهد انسانها از زمان تزارها تاکنون چندان تغییری نکرده اند.علت این که "دنیای وحش" مرا به یاد داستان کلاغ شچدرین می اندازد این است که در هر دو داستان،ممالک محروم به حیوانات و ممالک استثمارگر به انسانها تشبیه شده اند.در داستان شچدرین،کلاغ ها در جنگلی زندگی میکنند و با دادن باج به رئیس پرندگان جنگل یعنی باز اوضاعشان به راحتی رتق و فتق میشود.اما انسانها می آیند و جنگل را از بین میبرند و خود در آن مستقر میشوند.جنگل کوچک میشود،با از بین رفتن حیوانات وحشی، لاشه کم میشود و خوراک گیاهی هم جوابگوی جمعیت زیاد کلاغها را نمیدهد.شرایط برای کلاغ ها سخت میشود و به باز میتوپند.باز پیر برکنار میشود و باز جوانی منصوب میشود که همان اول مالیاتها را سه برابر میکند و شورش ها را هم به شدت سرکوب میکند.با بدتر شدن اوضاع،اخلاقیات کلاغ ها هم زایل میشوند.کلاغ های جوان به انسانها دستبرد میزنند و گهگاه به ضرب گلوله ی همانها هم کشته میشوند.هرچقدر بیشتر کشته میشوند بیشتر لج میکنند و بیشتر قارقار و شلوغ بازی درمی آورند و درنتیجه بیشتر هم کشته میشوند. کلاغ پیری که پیرو اخلاق قدیم است آنها را نصیحت میکند ولی آنها او را مسخره میکنند.کلاغ سعی میکند تا با صحبت کردن با باز و معاونش اوضاع را بهتر کند ولی ره به جایی نمیبرد پس سفری طولانی را برای دیدن فرمانروای پرندگان کرکس به جان میخرد. در بارگاه کرکس،او داستان را برای فرمانروا تعریف میکند و فرمانروا تماما حق را به او میدهد.وقتی صحبتهای کلاغ تمام میشود کرکس میگوید:

«بیش از 200سال است که من بر این صخره نشسته ام و لااقل از گوشه ی چشم به خورشید خیره شده ام.اما تا به امروز حتی یک بار هم نتوانسته ام به چهره ی حقیقت چشم بدوزم...زیرا یک پرنده قادر نیست با حقیقت روبرو شود.اگر کسی فکر کند که حقیقت را به چنگ آورده باید به آن عمل کند و ما پرندگان نمیتوانیم به آن عمل کنیم...به اطرافت نگاه کن:همه جا نزاع،همه جا نفاق.هیچ کس به درستی نمیتواند بگوید به کجا میرود و چرا میرود برای این که هرکس از حقیقت خاص خود ش حرف میزند.اما زمانی خواهد آمد که هر موجود زنده ای حدود منطقی مسیر زندگی خود را به وضوح ببیند.هر وقت که آن زمان بیاید نزاع خودبخود به آخر میرسد و به دنبال آن تمام حقیقتهای شخصی کوچک مثل دود ناپدید میشود.یک حقیقت واقعی و گریزناپذیرجلوه خواهد کرد:او خواهد آمد و جهان در پرتو تابان آن خواهد درخشید و ما در وفاق و محبت خواهیم زیست.چنین است پیر محترم!و تو نیز به صفا و سلامت نزد قوم خود برگرد و به ایشان بگو که من امید خود را بر آنان نهاده ام چنانکه بر سنگ خارا نهاده باشم».

در سال 1383 وقتی برای اولین بار این داستان را میخواندم اصلا نمیتوانستم معنی آن را بفهمم.کلاغ ها در این داستان درست مثل باز و افرادش و انسانها قابل شماتت بودند.حالا وقتی میبینم که جامعه ی سیاهان امریکا تا چه حد در خلافکاری غوطه میزند و مسلمانان تندرو چطور آبروی اسلام را در مغرب زمین میبرند درک میکنم که کلاغ پیر از چه غصه میخورد.او کلاغ های جوان را تایید نمیکرد ولی درکشان میکرد. حالا در قرن بیست و یکم و در انیمیشن "دنیای وحش" نمادها تجملاتی تر شده اند.باز به شیر و کلاغ به ویلدبیست تبدیل شده است.شیر هرگز دوست گاو وحشی نبوده پس تصویر شیر فیلم جعلی است اما متاسفانه تصویر گاوهای وحشی چه آن موقع که پیرو رئیس خرافاتی خود هستند و چه آن موقع که به شیر ملحق میشوند کاملا ملموس است.شچدرین از قول کرکس داستانش به انسانها امید بسته است ولی میداند که آرزوی صلح جهانی به این زودیها تحقق نمی یابد.بدبینی او کاملا قابل درک است.تا وقتی ما مثل کلاغ های شچدرین و گاوهای دنیای وحش زندگی میکنیم باز و شیر بهانه ی چپاول ما را خواهند داشت و نیکان قوم انسان غربی هم میلی به دوستی با ما نخواهند داشت.باید بپذیریم که مشکل داریم چون مسئولیتپذیری پله ی اول ترقی است.

معرفی و دانلود کتاب "درد دل های یک دهه ی شصتی"

نویسنده: پویا جفاکش

این کتابی است درباره ی تغییراتی که در ذهنیات مردم کشور طی زندگی من رخ داده اند.

اگرچه من این دلنوشته را با نام یک دهه ی شصتی (یعنی یک ایرانی متولد دهه ی 1360شمسی) مینویسم اما این بدان معنی نیست که من نماینده ی همه ی دهه ی شصتیها به معنای متعارف آن هستم.من یک ایرانی مسلمان شیعه ی شمالی گیلانی آستانه ای درس خوانده در دبستان نجات اللهی و دبیرستان وحید متولد 1365 در خانواده ای فرهنگی و فرزند ارشد خانواده و متاثر از شرایط ژنتیکی و محیطی مخصوص خودم هستم و تجربه ای منحصر به فرد دارم.اما مطمئنم بسیاری از مسائلی که در این کتاب مطرح میشوند همانطور که زمانی برای من تازگی داشتند برای انسانهای دیگری از زمانهای قبل و بعد از من هم تازگی داشته اند فقط شاید آنها زمانش را به یاد نداشته باشند.این کتاب برای یادآوری این نکته است که بعضی مسائل که امروز نزد عده ای بدیهی به نظر میرسند در بعضی جاها زمانی بدیهی نبوده اند و در بعضی جاهای دیگر و نزد برخی کسان دیگر هنوز هم بدیهی نیستند.

بعضی از محتویات کتاب:

چینزدگی ژاپن و عربزرگی ایران-عدم تناسب غربگرایی فکری جناح های اصلاحات و سازندگی با واقعیتهای یک جامعه ی جهان سومی-تاثیر نشریات داخلی بر جوانان در دهه های هفتاد و هشتاد شمسی- خاله ریزه و بودای آبی رنگ-استعمار و داروینیسم اجتماعی-برجسته شدن قسمتهای همخوان با دیدگاه های غربی هنگام بررسی تاریخ شرق توسط جریان های دانشگاهی با ذکر تاریخ هنر چینی به عنوان مثال- تلویزیون: بزرگترین معلم دهه ی شصتی ها-تاثیر ماهواره بر دانش آموزان دهه ی شصتی که ماهواره داشتند-شکست تلویزیون از ویدئو و ماهواره-تاثیر دوبله های قدرتمند فیلم در ایران در قدیم بر غربگرایی دهه ی شصتی ها پیش از انحطاط دوبلاژو آماده شدن مردم برای دیدن فیلم به زبان اصلی-سابقه سازی برای مدرنیته در غرب و ایران-چرا ایرانی ها غربی ها را دوست دارند؟-اسکندر و شینگن: نمادهای انسان امروزی (با نگاهی به فیلم کاگه موشا از کوروساوا)-اولین برخوردهای ایرانیها با فیلمهای ارباب حلقه ها و اثرگذاری عجیب این فیلم بر کنجکاوی ایرانی-کنفسیوس:قهرمان آرمانی انسان اخلاقگرا و مسئول-فرانتس فانون و تفسیر او از شخصیت انسان استعمارزده-سریال روشنتر از خاموشی "حسن فتحی" و آرزوی روشنفکر مردمگرایی که هنوز ظهور نکرده است-...

توجه:انتشار کتابهای این وبلاگ در دیگر وبلاگها و سایت ها با حفظ تمامیت اثر جایز میباشد.

دانلود کتاب "درددلهای یک دهه ی شصتی"

خلوت باشکوه

نویسنده: پویا جفاکش

 

فیلمهای کمی وجود دارند که من آنها را دوست داشته ام و"هزاران فرسنگ تنها تاختن" ژانگ ییمو بیشک یکی از آنها است.داستان فیلم درباره ی مردی مسن ولی خوشبنیه به نام "گویی چی تاکاتا" اهل ژاپن است که سالها پیش پسرش را ترک گفته و او را از خود رنجانده است.حال که پسر بالغش در جدال با سرطان کبد و در آستانه ی مرگ است،برای دیدنش به بیمارستان میرود ولی پسر،او را نمیپذیرد.پدر که البته مشاهده ی غم و غصه در چهره اش کار سختی است تصمیم میگیرد در این آخرین لحظات،آرزوی بزرگ پسرش را برآورده کند یعنی صدا و تصویر یک رقصنده و خواننده ی اجراکننده ی ترانه های سنتی چینی را در حال اجرای قطعه ی«هزاران فرسنگ تنها تاختن»(از اپراهای کلاسیک چینی)با دوربین ضبط کند.او بدین منظور راهی سفری-به قول مایکل ویلمینگتن-«زیارت گونه»به چین میشود تا شخص مورد نظر را که «لی جیامین» نام دارد(جالب اینجا است:نام بازیگرش هم لی جیامین است،یعنی لی جیامین نقش خودش را بازی میکند) پیدا کند.

آیا تاکاتا در این سفر تحول می یابد و آن کالبد خودخواهانه ی مدرنش را ترک میگوید؟ این معلوم نیست.او در مقابل مهربانی چینی هایی که در فیلم می بینیم و فردگرایی مدرن هنوز آلوده شان نکرده است عکس العمل بخصوصی نشان نمیدهد. شاید صحنه ای که در آن،روستاییان چینی برای شام گردهم آمده و گل میگویند و گل میشنوند و شادمانی میکنند و در همان حال تاکاتا را نیز برای ملحق شدن به خود فرامی خوانند، فرصتی باشد تا او کمی از خشکی دربیاید اما تاکاتا گویا خطر این مسئله را درک میکند و ابدا به آنها اعتنایی نمیکند و روستاییان نیز که احترام تاکاتا را نگه میدارند از او دلگیر نمیشوند و خنده کنان به گردهمایی ادامه میدهند. تنها استثنا،برخوردهای پدرانه ی تاکاتا با پسر خردسال لی جیامین است که چون "لی" در زندان است از سایه ی پدر محروم است و از این جهت، شبیه پسر تاکاتا است. تاکاتا با او رابطه ی خوبی پیدا میکند و این هم تنها جهت راضی کردن دل است در شماتتی که بر خود دارد در باب گذشته ای که دیگر قابل جبران نیست.

 

نقش تاکاتا را "کن تاکاکورا" بازی میکند.مردی که از سال1950تا زمان ساخت فیلم در سال2005،در بیش از200فیلم گنگستری در نقش جنایتکاران کم حرف و خشن ظاهر شده است.گویی ییمو کسی بهتر از او را برای ترسیم یک چهره ی کاملا فردگرا پیدا نکرده است.ییمو که خود در نگارش فیلمنامه با "زو جینگژی" همکاری داشته، گفته است که اگر تاکاکورای 70ساله این نقش را قبول نمیکرد احتمالا اصلا فیلم را نمیساخت.

روشن است که فردگرایی دغدغه ی کارگردان چینی فیلم است. زیرا صنعتی و مدرن شدن روزافزون جامعه ی چین خواهی نخواهی آدمها را از اطرافیانشان دور میکند.در این شرایط ممکن است وضع چین شبیه وضعی شود که نیچه در بیش از صدسال پیش در اروپا شناسایی کرده بود: «من از تحولات نظامی اروپا خوشحالم، همچنین از اوضاع در هم ریخته و هرج و مرج درونی. زمان آرامش و چینی گری که گالیانی برای این سده پیشبینی کرده سپری گشته است. زرنگی مردانه ی فردی و شخصی،کارایی و نیرومندی بدنی دوباره ارزش پیدا میکند و قدردانیها جسمانی تر و خوراکها گوشتی تر میشود..."بربر" در وجود هریک از ما خود را به اثبات میرساند همچنین جانور وحشی.»(1) و جنگ تنها خطر این روند نیست.اگر کسی باشید که زندگی را هدفدار میبیند در صورت غافلگیر شدن توسط فردگرایی در خطر به پوچی رسیدن قرار دارید. فاجعه وقتی آغاز میشود که به گفته ی نیچه: «مقولات غایت و وحدت و وجود را که به وسیله ی آن به جهان ارزش نهاده ایم دوباره از جهان به در می آوریم و بیرون می اندازیم. بدین گونه جهان بی ارزش می ماند.»(2) پس شاید ژانگ ییمو نوعی فردگرایی را جستجو میکند که به جنگ و پوچی نینجامد و در تاکاتا هیچ یک از این دو نیست. اما تبارشناسی این فردگرایی چیست؟

تاکاتا در صحنه هایی از فیلم

لی جیامین در فیلم

 

میتوان برای یافتن پاسخ به ژاپنی بودن تاکاتا توجه کرد.ژاپن همسایه ی قدیمی چین است.برخی رابطه ی این دو را به رابطه ی اروپا و خاورنزدیک تشبیه کرده اند: ژاپن «از همسایه ی بزرگ متمدن خود چین، خط، بخش عمده ای از فرهنگ خود، یک دین(دین بودایی که آن را با ساختار ملی خود تطبیق داده) و خلاصه عناصر اصلی سازنده ی یک تمدن را دریافت کرده است.ژاپن از این نظر به اروپای غربی نزدیک است که دین(مسیحیت) و عناصر اصلی فرهنگ غیرمذهبی(تمدن یونانی) خود را از خاورنزدیک گرفته است.اما درحالی که به نظر میرسد اروپا همیشه حاشیه ای بودن خود را به طور مبهم حدس میزده است (امپراطوری روم سفرا و کالاهایی را به چین فرستاد) ژاپن در سایه ی چین، مدتی طولانی، خود را نزدیک به مرکز خیره کننده ی قدرت و فرهنگ و بنابراین برخوردار از یک مرکزیت نسبی میدانست و نمیتوانست شدت حاشیه ای بودن خود را دریابد.»(3) رابطه ی بین چین و ژاپن به طریق دیگری هم شبیه رابطه ی اروپای غربی و خاورنزدیک هست.همان طور که اروپا در صنعتی شدن بر خاورنزدیک مقدم است ژاپن نیز از این جهت بر چین مقدم است. یعنی در هردو مورد استاد از شاگرد عقب افتاده است. بدین ترتیب ژاپن نسبت به چین تجربه ی بیشتری در مواجهه با فردگرایی دارد.

لازم به ذکر است که همچون کره ی جنوبی،سنگاپور،تایوان و خود چین اصلی، معجزه ی اقتصادی ژاپن نیز از طریق روحیه ی اجتماعی تزریق شده از تعالیم کنفسیوس و منسیوس دو فیلسوف بزرگ چین باستان به درون روابط شغلی ممکن شده است.حتی دکتر زنگهاس آلمانی با نوعی همدلی مینویسد:«"کیم دای جونگ" [رئیس جمهور سابق کره ی جنوبی]در بحث اخیرش با"لی کوان یو"[رئیس جمهور سابق سنگاپور]درباره ی منسیوس اغراق نمیکند که او را نظریه پردازی کلاسیک و بومی برای جنبش دموکراتیک کنونی در آسیای شرقی میداند.»(4)در خود ژاپن، ماتسوشیتا  بنیانگذار صنایع"ماتسوشیتا الکتریک"روابط کارگر و کارفرما را بر اساس فلسفه ی چینی باستان یین و یانگ تبیین میکند.(5) اما این جمع گرایی فلسفی شغلی هم به مانند بسیاری روحیات دیگر،نقیض خود را پرورش داده وبا فاصله انداختن بین انسانها شرایط را برای فردگرایی آماده کرده است.بیشک ژاپن آمادگی بیشتری برای این اتفاق داشت.تعالیم کنفسیوس و منسیوس از آغاز گسترش در ژاپن با مقاومت از سوی جنگجویان این سرزمین روبه رو شده بود بویژه منسیوس به دلیل نرمخویی مضر تشخیص داده میشد. «یک سامورایی شاخص[=سایگو تاکاموری]دانشمند ادیب را ساده لوحی در پی رایحه ی کتاب مینامید.سامورایی دیگری آموختن را سبزی خوراکی بدبویی میدانست که باید قبل از مصرف،مکرر جوشانده شود.مردی که کمی خوانده است این بوی بد را کمتر استنشاق میکند و آن کس که بسیار خوانده فراوان؛ولی هردو نامطبوعند.» و این درحالی است که«تعالیم کنفسیوس بارورترین سرچشمه های بوشیدو[قانون نامه ی ساموراییها] بوده اند.»(6)شاید تاکاتا هم یک سامورایی بی آزار است.سامورایی گری ارتباطی تنگاتنگ با آیین شینتو که دین بومی ژاپن است دارد.تاکاتا در ارتباط با طبیعت و بویژه دریا است و طبیعتپرستی عنصر لاینفک شینتو است.اما تاکاتا برعکس ساموراییها آزارش به کسی نمیرسد و بعلاوه از مردم کناره گرفته و ادعایی هم ندارد.هرسه ی این ویژگیها او را به راهبان بودایی شبیه میکند.

عرفان بودایی بیشک یکی از  سرچشمه های فردگرایی است.این را خودمان هم میتوانیم درک کنیم چون عرفان اسلامی هم به شدت متاثر از آیین بودا است.از این رو در عرفان اسلامی هم نوعی بی اعتنایی به جامعه قابل رویت است. چندوقت پیش،شرحی درباره ی زندگی و کرامات یکی از عرفای ایرانی دوره ی قاجار میخواندم. طبق معمول، ایرانیهای عصر، در دیدن و شنیدن کرامت از آن عارف، مسابقه گذاشته بودند.مثلا گفته بودند که شخص مزبور در سفر حج،در کاروانسرایی نزدیک شیراز،وسط برف زمستانی حاضر نشد شب را داخل کاروانسرا شود و نزدیک جوی آبی که محل عبور حیوانات درنده بود اطراق کرد.صبح که آمدند سراغش، میبینند همه جا را برف پوشانده ولی دور سجاده ی حاجی برف نیست و حاجی هم سالم است و تازه حاجی میگفت:«شب گذشته شیری با بچه های خود اینجا آمد و تا صبح همینجا بود.به او گفتم اگر ماموریت داری من تسلیم هستم ولی معلوم شد ماموریت ندارد» و ردپای حیوانات هم روی برف بود.(7)و تازه اینی که گفتم باورپذیرترین کرامتی بود که نقل شده بود.حالا این شخص با نفوذی که روی مردم داشت چه فایده ای برای جامعه اش کرد؟ ببینیم منبع مذکور چه نشانمان میدهد: امام جمعه ی اصفهان مالیات وصولی را به جای ارسال به تهران مصرف نموده بود و وقتی شاه خواست او را نزدش بیاورند حاج آقای مورد بحث ما وساطت کرد که از دستگیری امام جمعه بگذرند.(8) نمونه ی دیگر: شخص سودجویی از ارادت مستوفی الممالک به حاجی سوء استفاده کرده نامه ای جعلی از قول حاجی به مستوفی الممالک مینویسد به این مضمون که ماهی 3تومان و سالی3خروار گندم مقرری به آن شخص پرداخت شود و مهر حاجی هم را جعل میکند. وقتی خبر را به حاجی رساندند تا جلو این کار گرفته شود گفت:«بگذارید مردم از مهر و اسم انسانی به نوایی برسند چرا چنین کاری انجام دهیم و باعث قطع خیر شویم؟»(9) چنان که مشاهده میکنید کسی که مردم او را عارف به نیک و بد میشناختند در قبال شری که در جامعه میبیند بیتفاوت است و اجازه میدهد شیادان و قانونشکنان به روشهای ناصواب خود ادامه دهند.این نقطه ضعف بزرگ عرفان و احتمالا از آن جمله عرفان بودایی-شینتویی است.

مسلما ژانگ ییمو هم از این نقص مطلع است.از این رو من بعید میدانم که او با مجسم کردن تاکاتا قصد تکریم فردگرایی را داشته باشد.ولی مزایای این نوع عرفانها را از نظر دور نداشته است.زیرا همانطور که دکتر برفوت میگوید،مردم شرق دور تحت تاثیر عرفانهای بودایی و تائویی رقابتجویی خود را صرف چیزهای با اهمیت میکنند و نه چیزهای بی اهمیت، و این رمز پیروزیهای آنها بر غرب است (10) که امروز با هرچه غربی تر شدن این کشورها این پیروزیها نیز رو به افولند.پس فردگرایی عرفانی باید جایگزین فردگرایی غربی شود.از این رو فیلم ژانگ،بهترین فردگرایی ای که ممکن است و جاذبه دارد را در قالب یک قیافه ی عبوس و مکانیکی تصویر کرده و آن را در کنار خنده های شیرین و مهربانانه ی چینیهای اجتماعی قرار داده است تا بیننده متوجه شود کدام یک جذابترند.درواقع فیلم دارد جمعگرایی را تشویق میکند ولی درکنار آن از ما میخواهد برای پرکردن لحظه های خلوت خود مثل تاکاتا باشیم اما اگر بخواهیم در تاکاتا بودن افراط کنیم همچون او با عذاب وجدان مواجه خواهیم شد.ما باید یک فردگرایی سازنده را در کنار جمعگرایی لازمه ی موفقیت داشته باشیم.

 

zhang yimou

 

یادداشتها:

1-اراده ی معطوف به قدرت:نیچه-ترجمه ی محمدباقر هوشیار-نشر فروزانفر(1387):ص114

2-همان:ص68

3-«جهانی شدن فرهنگی:آزمونی برای تمدنها»:ژرار لوکلر-ترجمه ی سعید کامران-مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه:1384: ص52

4-برخورد درون تمدنها:دیتر زنگهاس-ترجمه:پرویز علوی-نشر اختران(1388):ص55

5-دیدگاههای من:کونوسوکه ماتسوشیتا-ترجمه ی باقر ولی بیگ،زهرا روغنی-موسسه ی خدمات فرهنگی رسا(1376):ص93

6-"بوشیدو:طریقت سامورایی یا روح ژاپنی":اینازو نیتوبه-ترجمه ی محمد نقیزاده و منوچهر منعم-شرکت سهامی انتشار(1388):ص4-53

7-نشان از بی نشانها:علی مقدادی اصفهانی-نشر جمهوری(1380):ص2-41

8-همان:ص44

9-همان:ص5-44

10-"حکمت بودایی و دوران جدید فردگرایی": جرمی کارت و ریچارد کینگ؛ ترجمه ی مرتضی بارانی- سیاحت غرب: خرداد و تیر 1392

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷