خرابکاری رسانه ای: درباره ی ایران اورولی مریدان پیامبری به نام محمدعلی فروغی
نویسنده: پویا جفاکش

مراسم یادبود زنده یاد جواد بازیاران در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
در ابتدای دهه ی 1380 که سریال چینی «افسانه ی شجاعان» پخش شد، مخاطبان جوان استقبال زیادی از آن کردند. یک دلیل موفقیت این کار، دوبله ی خوب و کم نقص آن به مدیریت نصرالله مدقال چی بود. بنابراین هفته ی پس از اتمام سریال، در زمان پخش آن در ساعت 10شب روز سه شنبه صحنه هایی از پشت صحنه ی دوبله ی فیلم و گفتگو با برخی ارکان دوبله ی فیلم را پخش کردند، ازجمله علیرضا باشکندی گوینده ی نقش اصلی که دومین بار بود چهره اش را میدیدم (دفعه ی اول در یک برش کوتاه از پشت صحنه ی دوبله ی فیلم "ژولیوس سزار" او را دیده بودم) و همچنین مدیر دوبلاژ یعنی نصرالله مدقال چی. مدقال چی میگفت فیلم 65 بازیگر داشته و آن را با 52 گوینده ی ایرانی دوبله کرده است. ولی به جز خودش و باشکندی فقط یک گوینده ی زن –الیزا اورامی- و دو گوینده ی مرد مورد مصاحبه قرار گرفته بودند. آن دو گوینده ی مرد انتخاب شده بودند احتمالا چون هر دو بازیگر بودند: زنده یاد جواد بازیاران و زنده یاد ولی الله مومنی. بعدا فهمیدم استاد بازیاران دستی در فیلمنامه نویسی و برنامه سازی عروسکی هم داشته است. قبلا بازی او را در فیلم «دام» دیده بودم ولی نمیدانستم دوبلور است و در دوبله ی فیلم "دام" دارد به جای خودش حرف میزند. در سال 1376 در پشت صحنه ی دوبله ی "قلعه ی هزار اردک" از برنامه ی «شما و سیما» هم دیده بودمش؛ ولی زیاد به قیافه اش دقت نکرده بودم. بازیاران گوینده ی مشهوری است هم در بین دوبله باز های عشق سینمای قبل از انقلاب و هم در بین نوستالژیست های دهه ی شصتی. علیرغم نقش گویی هایش در فیلم های فارسی –از پوتیفار در "یوسف و زلیخا" گرفته تا نقش غول در یکی از فیلم های صمد- او در دوران قبل از انقلاب، بیش از هر چیز به دلیل صحبت در نقش جن فیلم جن گیر و نیز ارنست بورگناین در «این گروه خشن» شناخته میشود. صحنه هایی از نقش گوییش در جن گیر را در آپارات دیده ام. «این گروه خشن» را ندیده ام اما در سال 1384 ارنست بورگناین با صدای بازیاران در یکی از سریال های خارجی تلویزیون یکی از دو نقش اول بود که چند قسمتی از آن را دیدم (مدیر دوبلاژ سریال، غلامعلی افشاریه بود که یادم هست در یکی از قسمت ها «بدمن» آن قسمت را صحبت میکرد). نوستالژیست های دهه ی شصتی بیش از هر چیز بازیاران را با نقش ابن ملجم مرادی در فیلم امام علی، آقای ایگور در انیمیشن قلعه ی هزار اردک، رئیس کوچیک و رئیس پلیس در انیمیشن شهر دایناسورها، و بلاخره انت (جن درخت مانند ریشو) در «ارباب حلقه ها» (نسخه ی دوبله شده به مدیریت امیر زند در سال 1383) میشناسند. ولی من وقتی قیافه ی بازیاران را در ویژه برنامه ی دوبله ی افسانه ی شجاعان دیدم، هیچکدام از اینها را در ذهن نداشتم و فقط آقای ایگور بعد از اندکی به ذهنم آمد. اما اول از همه نقشی که بازیاران در فیلم سیاه و سفید "خرابکاری" اجرا کرده بود به ذهنم آمد شاید چون صدای گرم بازیاران در آن فیلم، چندان از صدای اصلیش فرق نکرده بود. هنوز هم وقتی اسم بازیاران را میشنوم، احساس میکنم که قیافه اش شبیه آن شخصیت است. اسم شخصیت را به خاطر نمی آورم، ولی شغلش بود که مهم بود. او یک سینمادار بود که درگیر یک عملیات تروریستی در لندن شده بود. پلیس که به او ظنین شده بود، یک افسر اسکاتلندیارد با صدای زنده یاد حسین معمارزاده را در لباس یک میوه فروش مامور تحت نظر گرفتن آقای سینمادار کرد. ازقضا برادر-زن نوجوان آقای سینمادار –یکی از آن بچه های فضول قدیمی که عاشق دوست شدن با مردان بزرگ تر از خود بودند- با میوه فروش دروغین دوست شد و او را به خانواده ی آقای سینمادار نزدیک کرد. فیلم روند غم انگیزی پیدا کرد. عملیات انفجاری آقای سینمادار، جان برادر-زنش را گرفت و همسرش –با صدای زهره شکوفنده- در یک جنون لحظه ای، شوهرش را با چاقوی آشپزخانه به قتل رساند و به سرعت پشیمان شد. اما وقوع یک انفجار دیگر، آثار جرم را از بین برد و سرباز یاد شده ی اسکاتلندیارد که خودش عاشق همسر آقای سینمادار شده بود، او را وادار به سکوت درباره ی قتل کرد و فیلم هم همینجا تمام شد.
دراینباره مطمئنم که این فیلم بعد از انقلاب دوبله شده، چون نقش برادر-زن آقای سینمادار را شوکت حجت صحبت کرده که سال 1363 وارد دوبله شده است. حدس من این است که زمان دوبله ی فیلم باید اواخر دهه ی 60 یا اوایل دهه ی 70 باشد. فیلمی با این پایان ضد اخلاقی برای چنین بازه ی زمانی ای در ایران خیلی غیر طبیعی بوده است. حدس من این است که پخش فیلم، واکنشی به تروریسم دهه ی 60 بوده و قصد داشته مردم را با عواقب شوم تروریسم روبرو کند که الحق فیلم دراینباره خیلی خوب با احساسات بازی کرده است. طبیعتا اولین برخورد من با فیلم در کودکیم کاملا احساسی بود. معمولا در آن سن، آدم با فیلم داستانی مثل یک رویداد واقعی برخورد میکند. صدای بازیاران دقیقا به خاطر روبرویی پیاپیم با آن در انیمیشن های کودکان، در این بازی با احساسات خیلی نقش داشت. چون دلم میخواست هر طور شده، عملیات به هم بخورد و زندگی مرد از هم نپاشد که این اتفاق نیفتاد. مدلی که او به جای سینمادار حرف زده بود، بسیار نزدیک به همان مدلی بود که با آن به جای ژان والژان در انیمیشن اروپایی «بینوایان» صحبت کرده بود و از دید یک کودک ایرانی، حالتی پدرانه را نسبت به کوزت پیدا میکرد (نقش ژان والژان را اول حسین معمار زاده گفته بود که بعد با مرگ معمارزاده، بازیاران جانشین او شد). ازقضا آقای سینمادار فیلم خرابکاری هم یک مرد سنتی بود، آدمی بسیار سرد و بیشتر اهل کار که به زحمت عصبانی میشود. سعی نشده بود او را بد نشان دهند. شاید به خاطر این که او در جای پدران فکری خود فیلمساز هم قرار داشت، یعنی کسانی که باعث علاقه مند شدن و حتی پیشرفت فیلمساز در کارش شده بودند. این دقیقا همان چیزی بود که در گفتگو با دوبلورهای افسانه ی شجاعان، در آن سن دبیرستان موقع دیدن چهره ی بازیاران و یاد آوردن فیلم خرابکاری، در وقتی که دیگر اعضای خانواده در رختخواب بودند در ذهنم درخشید. شاید چون صحبت کردن درباره ی دوبله ی فیلم در تلویزیون هم دارد از فیلم اسطوره زدایی میکند و یادآوری میکند فیلم ها داستان هایی به روایت فیلمسازان هستند. سوالی که آن موقع در ذهنم بود این بود که چرا فیلمساز در فیلمی که اسمش «خرابکاری» است یک مرد نمایش دهنده ی فیلم را عامل تروریسم و ناامنی تصویر کرده و ترجیح داده بانوی زیبای او همسر یک پلیس باشد تا یک نمایش دهنده ی فیلم؟ آیا پلیس در مقام مجری قانون، مقابل صنعت فیلم قرار گرفته تا فیلم دشمن قانون تلقی شود؟ آن موقع، زمانی که جز فیلم هایی که تلویزیون برایمان تجویز میکرد، فیلمی ندیده بودم و از دنیای عظیم فیلم بی اطلاع بودم، فکر میکردم این باید سوالی کودکانه باشد. چطور ممکن است صاحبان صنعت فیلم دشمن مردم باشند وقتی مثلا در همین فیلم خرابکاری، بر ضد تروریسم سخن میگویند؟ اما در گذر زمان دیدم که چطور فیلم ها کمر به نابودی نظم جوامع مقاوم در مقابل سلطه گران سیاسی آمر به سینما میبندند. سینما برای خرابکار بودن لازم نیست حتما خودش دست به عملیات تروریستی بزند. کافی است این را در فیلم هایش برای نسلی از قهرمانان آینده ی یک کشور، الگو کند و حتی نه، فقط اخلاقیات آن مملکت را نشانه بگیرد و با زیر سوال بردن مقام پدر و مادر در یک خانواده، زمینه ی شورش فرزندان ناخلف علیه پدر و مادر و سپس پدر سیاسی یعنی رهبر را فراهم کند، کاری که در خود امریکا در ده ها و بلکه صدها فیلم انجام شده و از دوره ی دوم خرداد هم نمونه های ایرانی متعددی داشته است: از فیلم سینمایی "کما" بگیرید تا سریال "نرگس". اگر تا حالا کوچکترین تردیدی درباره ی احتمال مصلح بودن این نوع فیلم ها در ایران وجود داشت، فیلم به عیان ضد سنت و ضد خانواده ی "برادران لیلا" به طور کامل به این شائبه پایان داد و شاید فیلم خرابکاری هم وقتی سینمادار مردسالار سنتی را میکشت و یک مرد جوانتر و برونگراتر را به جای او قهرمان فیلم میکرد، داشت یادآوری میکرد که به زودی، نوع خرابکاری فیلمسازانی مثل سازنده ی خود فیلم، از طریق جوانگرایی فرهنگی به پیش خواهد رفت. حتی احساس میکنم انفجار سینما در آخر فیلم خرابکاری هم اتفاقی نبود و میخواست به ادامه ی فیلم در صحنه ی خیابان تاکید کند. الان موبایل ها خیابان را به صحنه ی فیلم تبدیل کرده اند و فیلم بازی کردن در این صحنه به مراتب خطرناک تر از فیلم بازی کردن روی پرده ی سینما است. یادم هست در نیمه ی دوم دهه ی 1380، منتقدی در مجله ی فیلم گله میکرد که مردم این روزها افتاده اند در کار خرده گرفتن از کار سینماگر و پیدا کردن ایرادهای فیلم، و دلش تنگ شده بود برای زمانی که مردم هرچه در فیلم میدیدند را واقعی میپنداشتند و باور میکردند. الان من آرزو میکنم ای کاش مردم همانطورکه دروغین بودن تکنیک های سینمایی را فهمیده اند، یک کمی هم برای پیدا کردن دروغ های داخل صحنه های به اصطلاح شکار شده با موبایل تلاش کنند و بفهمند که باز هم دیگران دارند فیلم را به جای واقعیت بارشان میکنند.
الان در ماجرای اعتراضات سال 1401 هم همین برنامه را داشتیم، یعنی فیلم های قطعه چینی شده ای که سر خیابان گرفته شده بودند افکار عمومی را به سمت این یا آن گروه تغییر میدادند. اما اگر قرار است از این قطعه بریده های متعدد یک داستان درست شود و به صورت فیلمی با معنایی مشخص درآید، فیلم نیاز به یک کارگردان دارد. با توجه به این که الان فیلم بینی، بخشی جدایی ناپذیر از زندگی اکثر جوان های جوگیر درگیر در اعتراضات است آن قدرتمداران و کله دارانی که دنبال گوش شنوا برای گفتمان هایشان میگشتند سعی کردند خود را تبدیل به کارگردان فیلم کنند. سید جواد طباطبایی، اندیشمندی که آنقدر خودش را و از آن بدتر تاریخ ایران را جدی گرفته بود که در به در دنبال یک ملک شاه میگشت که نظام الملک او باشد، بعد از شکست های پیاپی در لابی کردن با قدرت هایی که امیدوار بود ملک شاه باشند –که البته اصلا امکان ندارد در دوران مدرن، هیچ قدرتی خود را ملک شاه یک نظام الملک تلقی کند- ناگهان امیدوار شد که بتواند جوانان توی خیابان را به صورت یک ملک شاه واحد درآورد و آنها را که همه شان هم کله شان از دروغ هایی که امثال خودش در دانشگاه و رسانه درباره ی ایران قدیم در کله شان ریخته بودند انباشته بود، هدایت کند و ناگهان جوگیر شد و از تریبون امریکا سخن از «انقلاب ملی» زد. طباطبایی زیاد عمر نکرد و اسفند همان سال از دنیا رفت ولی پیروانش در مجله ی «آگاهی نو» با سبک خاص گزارش امور در این مدت نشان داده اند که اصحاب او بعد از اطمینان از فروپاشی اپوزیسیون خارج و اجبار به ادامه دادن مسیر از داخل، میخواهند انقلاب نو را به شیوه ی خودشان ادامه دهند و از همه بدتر این که آن که وظیفه ی دفاع از «انقلاب ملی» آقای طباطبایی را در مجله به عهده گرفته، دکتر موسی غنی نژاد پدرخوانده ی نئولیبرالیسم در ایران و یکی از ایدئولوگ های بدبختی های اقتصادی فعلی ایران منجمله گرانی افسارگسیخته ای است که با سیاست لیبرالی حذف تدریجی یارانه ها از زمان احمدینژاد تا حالا مملکت را دچار جو روانی مجنونی کرده و اتفاقا سال قبل هم دقیقا به خاطر اجرا شدن مرحله ی بعدی آن، یک جهش ناگهانی در قیمت ها داشتیم که با فروکش نسبی موجش در امسال، تردیدی در ارتباط بخشی از مشکلات اقتصادی با لیبرال سازی اقتصادی ایران باقی نمیماند. بدبینان میگویند هاشمی که سر اصلی توطئه ی لیبرالیسم علیه انقلاب عدالت طلبانه ی امام خمینی بوده است، خودش احمدینژاد را آورد تا به او فحش بدهد و با این پوشش مردم فریبانه، طرح های لیبرالی او را جلو ببرد و فقط وقتی روابطش با او واقعا به هم خورد که احمدینژاد، سعی کرد مافیای خودش را جانشین مافیای هاشمی کند. حقیقت هرچه باشد، کسی که در این جابجایی از جای خود تکان نخورده بود، غنی نژاد بود. غنی نژاد یکی از دشمنان مردم ایران است که مردم مثل همیشه و فقط به خاطر جو سازی لیبرال ها حول دو مصاحبه ی مشکوک او در رساله ی ملی، به اشتباه او را قهرمان خود پنداشته اند و حالا قرار است شور و شوق غیر عادی سید جواد طباطبایی به شاه سازی حکیمانه به مدل دروغین ایران باستان را هم به این کلاف سردرگم لیبرال سازی ایران گره بزند. ترسناکی قضیه در این است که مردم شورشی سال قبل، دشمن قسم خورده ی آخوندیسم بودند و طباطبایی داشت آخوندیسم را لیبرال میکرد و غنی نژاد هم قطعا سر همین قضیه حیفش می آید «انقلاب ملی» او زمین بماند.






















به همین دلیل هم هست که بخش اعظم شماره ی اخیر مجله ی آگاهی نو (شماره ی 11: بهار 1402) به تسویه حساب با میراث خواران انقلاب ملی طباطبایی شده که فعلا وابستگان به سلطنت سابقند. دلیل این علاقه ی آنها به طباطبایی هم مشخص است. کسی که همه اش درباره ی خلاصه کردن فرهنگ ایرانی در شاهان ایزدی صحبت کند و معادل های اسلامی به اصطلاح شاهنشاهی ایران را هم کپی برداری از ایران باستان هخامنشیان و ساسانیان میخواند، معلوم است که طرفدار پهلوی ها به نظر میرسد. ولی مریدش محمد قوچانی که سردبیر، مدیر مسئول و صاحب امتیاز مجله ی آگاهی نو است، در اولین مقاله ی مجله به نام «کدام انقلاب ملی؟» ادعا میکند که مسیر طباطبایی نه همان راه پهلوی ها بلکه یک راه سوم است. راه اول، راه رضاشاه پهلوی است که ادعای بازگشت به ایران باستان را کرد ولی هرچه کرد فقط غربی کردن مملکت بدون کوچکترین توجهی به فرهنگ ایرانی بود. راه دوم، راه مصدقی ها است که ناسیونالیسمی نا باستان گرایانه پدید آوردند که هدف آن، حفظ موقعیت ایران از آسیب های استعمار غرب بود. خلیل ملکی و جداشدگان از حزب توده به راه مصدق رفتند و از مسیرشان آل احمد و شریعتی و بلاخره انقلاب اسلامی پدید آمدند و کار به جایی رسید که روحانیون، دشمنیشان با مصدق را پنهان کردند و او را آدم خوبی خواندند که در اعتماد کردن به امریکایی ها گول آنها را خورد و همان ها او را ساقط کردند و این ثابت میکند که هیچوقت نباید به امریکایی ها اعتماد کرد. راه سوم اما بازگشت به راه فروغی است. فروغی بود که رضا شاه را با تکیه گاه فرهنگی و وعده ی احیای ایران به قدرت رساند و ادبیات فارسی و آثار فلسفی ایرانی ها را که خودشان نمیدانستند دارند به آنها معرفی کرد، اما همزمان طرفدار فقه آخوندی بود و آن را مکمل گنجینه ی ادبیات فارسی میدانست و از این که حقوق جدید ره آورده ی آقای داور جای فقه شریعت را میگیرد شکایت داشت. اما رضا شاه ترجیح داد به راه غربی سازی غیر شیعی و ضد فقهی که تیمورتاش تجویز میکرد برود [و میدانیم که فروغی و تقی زاده که هر دو سرسپردگان انگلیسند نقش مهمی در بدبینی رضاشاه به تیمورتاش و درنتیجه قتل تیمورتاش توسط رضاشاه ایفا کردند]. به خاطر همین اعتراض فروغی به عدم توجه به فرهنگ بومی شیعه ی ایران در غربی سازی افراطی پهلوی ها بود که او از چشم رضا شاه افتاد و خانه نشین شد و روحانیت هم پس از آن بی سر و البته سرکش شد. طباطبایی قصد داشت راه مغفول فروغی را احیا کند و ازاینرو گفتارهای هانری کوربن درباره ی قورت داده شدن و از نو ساخته شدن اسلام مهاجمین عرب توسط ایرانیان را که در فرانسه آموخته بود، به قورت داده شدن و از نو ساخته شدن آموزه های مهاجمین غربی توسط فرهنگ ایران و بدین ترتیب ایرانی کردن آموزه های غربی از طریق سنت به قول خودش «ایرانشهر» دوخت و البته ایرانشهر او حتما باید توسط یک شاه آسمانی، یک خدای مجسم و یک جانشین خدا روی زمین به شکل شاهان ساسانی رخ دهد. اما بعد از پایان دوره ی اصلاحات و در آغاز به کار احمدینژادیسم، نسبت به عقاید طباطبایی بدبینی هایی پدید آمد و خود او هم روی رقیب احمدینژاد در انتخابات بعدی یعنی میرحسین موسوی سرمایه گزاری نکرد چون میترسید موسوی به خاطر عقاید سوسیالیستی سابقش، به تمام پیشرفت های لیبرالیسم در ایران طی این مدت پشت پا بزند. اما با قدرت گرفتن اصولگرایان معتدل در ایران از همان ابتدای ریاست جمهوری روحانی، طباطبایی دوباره پر و بال گرفت و از امکانات موجود برای گسترش آموزه های خود در امریکا استفاده کرد. در همین زمان نشست و برخاست های او با وابستگان به سیستم پهلوی که تز ایرانشهر او را خوشایند دانسته بودند باعث شد تا در ایران به عنوان یک «سلطنت طلب» بدنام شود. از طرف دیگر، دکتر عباس میلانی، بر ضد طباطبایی در امریکا لابی کرد و ایادی او را سرسپردگان جمهوری اسلامی خواند که در حال نفوذ در امریکایند و با نقش بر آب کردن زحمت های طباطبایی در امریکا، به قول قوچانی مرگ طباطبایی را تسریع کرد. قوچانی ادعا میکند میلانی این ضربه را به خاطر کینه ی شخصی به طباطبایی زده، چون بازگشت طباطبایی به دانشگاه در ایران با اخراج میلانی از دانشگاه و جلای وطن کردن او همزمان بوده و میلانی طباطبایی را عامل اخراج خود میدانسته است. به هر حال، آقای طباطبایی که از عرصه های قدرت در غرب و شرق ناامید شده بود، با استقبال از «انقلاب ملی» در ایران عملا به یک اندیشمند بزرگ در تبلیغات سلطنت طلب ها تبدیل شد. اما به زودی طباطبایی باز هم زیر شک و تردید رفت زمانی که به دنبال اتحاد امانوئل مکرون فرانسه با مسیح علی نژاد علیه جمهوری اسلامی، طباطبایی افشا کرد که واسطه ی این اتحاد، "هانری برنارد لوی" نظریه پرداز طرفدار آشوب و تجزیه طلبی در کشورهای اسلامی خاورمیانه به نفع اسرائیل است. یک دفعه به نظر رسید طباطبایی هنوز دل در گرو جمهوری اسلامی دارد. البته قوچانی میگوید او دل در گرو ایران دارد و نمیخواهد آن تجزیه شود چون طباطبایی وطن پرست است. اما من فکر میکنم طباطبایی بیشتر از این بابت نگران بود ایران تجزیه شود که اگر ایرانی نباشد دیگر بازگشت به ایرانشهر هم معنی ندارد و ایشان هرگز به یک خواجه نظام الملک مدرن تبدیل نخواهد شد. برای طباطبایی مهم این بوده که حکومتی باقی بماند و به زور ایران را متحد نگهدارد چون بر اساس سنت قلابی ایرانشهری که امثال کوربن توی کله اش ریخته بودند امکان ندارد بدون یک حکومت مقتدر مستبد که به سنت قهرمانان شاهنامه به جنگجویی و کشتار میبالد بتوان این مملکت را متحد نگهداشت. ولی در این مورد با قوچانی موافقم که او با پژوهش هایش درباره ی مفهوم «جمهوری» و جمهوری خوانی از دیدگاه «شهریار» ماکیاولی –یک شهریاری توی مایه های شاه ریاکار انگلستان در مشروطه ی تقلبیش- درواقع به نوعی به تلطیف این استبداد توجه داشت و به همین دلیل هم با توجه به فقهایی بودن نظام فعلی، میخواست آخوندهای مدافع مشروطه را احیا کند تا استبداد آسمانی فعلی تبدیل به یک مشروطه ی آسمانی شود.
وقتی مطلب قوچانی را دراینباره میخواندم، فهمیدم که خودم از دو سال بعد از ابتدای مطالعات غیر درسیم و از طریق خود قوچانی، در تماس مستقیم با عقاید طباطبایی بودم. در تابستان 1385 و در چند قدمی سالگرد صد سالگی انقلاب مشروطه، در روزنامه ی شرق آقای قوچانی، مدام به تبلیغ روشنفکران مشروطه میپرداختند و در این میان، به طرزی غیر قابل انتظار، جایگاه بالایی به آخوند خراسانی و علامه نائینی داده شده بود که هر دو از طرفداران نظریه ی ولایت فقیه بودند؛ ولی به ادعای آن روزنامه، ولایت فقیهشان خیلی نرم تر از «ولایت مطلقه ی فقیه» امام خمینی بود که بعدا در انقلاب اسلامی به اجرا درآمد. یادم هست مدام سعی میشد توبه ی نائینی از همدلی با مشروطه و همکاری بعدیش با استبداد رضاشاهی را نتیجه ی سرخوردگی نائینی از بدکرداری روشنفکران غربگرا بخوانند و نه بی اعتقادی نائینی به خود مشروطه. البته در صحبت از تحقیقات درباره ی اینها همیشه یا اسم محسن کدیور وسط بود یا خود او. اما حالا با خواندن مطلب قوچانی فهمیده ام که همه ی اینها بخشی از فرهنگسازی تیم طباطبایی بود و خود قوچانی در مدیحه اش بر طباطبایی، در صفحات 20 و 21 مجله و در گزارشی که بخشی از آن احتمالا داستانسرایی و لاپوشانی است، این را افشا میکند:
«طباطبایی که برخلاف نسل اول ناسیونالیست های ایرانی رنسانس ایران را نه در روبرو، که در پشت سر تاریخ ایران میجست و معتقد بود رنسانس ایرانی در قرون چهارم و پنجم هجری رخ داده است، اینک از نوزایشی دیگر سخن میگفت: در تداوم نظریه ی ایران، سید جواد طباطبایی از مکتب تبریز به نظریه ی حکومت قانون میرسد و پس از سی سال که روشنفکران ایرانی با انقلاب اسلامی، فاتحه ی نهضت مشروطیت را خواندند در 15 مرداد 1385 در حاشیه ی کنگره ی یکصدمین سالگرد نهضت مشروطیت ایران از ضرورت احیای مشروطه خواهی حرف میزند. این کنگره در اولین سال خروج اصلاحطلبان از حکومت به سعی سه تن، زنده یاد احمد بورقانی، سید مصطفی تاج زاده، و محمد قوچانی، با حمایت روزنامه ی شرق در مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی برپا شد که سید جواد طباطبایی اتاقی در آن داشت و از کنار سالن کنگره در حال گذار بود. به درخواست سردبیر وقت روزنامه ی شرق [یعنی خود قوچانی] پشت تریبون میرود و با مطایبه ای به روزنامه نگاری سخن را آغاز میکند. هیچ متن آماده ای در کار نبود. [؟!] طباطبایی مستقیم از پشت پروژه ی تحقیقاتیش بلند شده بود و قدم زنان به سالن جلسه آمده بود اما معلوم بود ذهنش درگیر مشروطیت است. از آخوند خراسانی تجلیل کرد و میرزای نائینی را ستود و گذار از فقه به حقوق و از شریعت به قانون را توضیح داد همانگونه که محمدعلی فروغی قبلا به آن اشاره کرده بود و طباطبایی آن را با پژوهش بسط داد. طباطبایی که به نظریه پرداز زوال اندیشه ی سیاسی در اسلام مشهور شده بود، ناگاه به نظریه پرداز نوزایش اندیشه ی سیاسی در اسلام آن هم با تجلیل از یک فقیه، مجتهد و مرجع مسلم شیعه بدل شد. جلسه در بهت فرو رفت. پس از ده ها سخنرانی آغشته به سیاست روزمره یا گفتارهای کلاسیک و خسته کننده ی دانشگاهی یا خطابه های بی مایه ی سیاسی ناگهان سخنی خلاف آمد عادت ارائه شد. سید مصطفی تاجزاده در گوشم نجوا کرد که این سید هم مثل آن سید دیگر، جلال آل احمد، به دامان اسلام و روحانیت بازگشته است. گفتم اگر به گوشش برسد از ناسزا کم نمیگذارد که اساسا احیای آخوند خراسانی از سوی سیدجواد طباطبایی، پاسخی است به گفتار جلال آل احمد در ستایش شیخ فضل الله نوری که "نعش آن بزرگوار را بر سر دار، پرچمی برافراشته به نشانه ی پیروزی غربزدگی پس از دویست سال کشمکش در ایران" خوانده بود. طباطبایی به صراحت، نظر به پژوهش های محسن کدیور در باب آخوند خراسانی داشت و خود نیز در آرای میرزای نائینی (رساله ی تنبیه الامه و تنزیه المله) تامل کرده بود. از آن همایش آنچه بیش از همه به چشم می آمد همین گفتار کوتاه طباطبایی بود که در روزنامه ی شرق برجسته شد و تا بالاترین سطوح حاکمیت هم رفت و نجاتبخش جبهه ی اصلاحات در برپایی همایش بزرگداشت مشروطیت شد که مورد انتقاد اصولگرایان قرار گرفته بود که وقتی سید محمد خاتمی با اعتراض حاکمیت به برگزاری این گردهمایی مواجه شد چاره ای جز ارجاع به دفاع طباطبایی از آخوند خراسانی نیافت و پاسخ شنید که باز هم به طباطبایی که از نهاد روحانیت و مرجعیت یادی کرد! همایش های غلامعلی حداد عادل کمرنگ شد و یک حرف متفاوت درباره ی مشروطیت به عنوان سرآغاز نوزایش دوم ایران در صدر اخبار اندیشه قرار گرفت. همان افرادی که به دروغ، نقل قولی از طباطبایی درباره ی اسلام سیاسی را به کلیت دیانت اسلام تعمیم میدادند اکنون با فیلسوفی مواجه بودند که نه تنها اسلام سنتی که اسلام فقاهتی را دروازه ی گذار ایران از سنت به تجدد میخواند و از نوعی اصلاح دینی دفاع میکرد که از اساس با اصلاح دینی مورد توجه روشنفکران دینی متفاوت بود و به جای آن که شریعت (فقه) را به نام معرفت (عرفان) حذف کند، آن را به مهمترین متغیر در اصلاح دینی بدل میکند و از فقه به حقوق و از شرع به قانون میرسد که این دو، حقوق و قانون، به عنوان مبنای نظریه ی حکومت قانون، گوهر تجددند... فقه البته اگر به رکود بیفتد دچار بحران میشود اما با احیای عنصر اجتهاد میتوان فقه را از جمود خارج کرد و آن را در طول زمان به قانون بدل کرد. این همان برنامه ی درسی محمدعلی فروغی بود در مدرسه ی علوم سیاسی که سید جواد طباطبایی آن را با مهارت توضیح میدهد و به مسئله ی قانون مدنی اشاره میکند که در عهد پهلوی اول از درون فقه اما با پرسش های جدید برآمده از عصر جدید و دوران تجدید به مهمترین سند حکومت قانون در ایران بدل شد، همانطورکه قانون اساسی مشروطیت چنین بود.»
با همین طرز فکر، قوچانی در صفحه ی 25 مدعی میشود که طباطبایی «"انقلاب ملی" را در انقلاب اسلامی میخواست و نه بر آن. انقلاب ملی از "بیرون درون" انقلاب اسلامی برمیخیزد و همین به معنی پیوست آن است و نه گسستی که طبقات اجتماعی و احزاب سیاسی پرچمدار آن باشند.» عجیب است چون ظاهرا از دید این آقایان لیبرال، همه چیز حق دارد پیوست ایرانشهر شود و در آن هضم گردد جز مارکسیسم و هر کلیشه ای که آدم را یاد مارکسیسم می اندازد، مثل عدالت، اتحاد و مساوات در رعایت حقوق؛ شاید چون اگر مردم به صورت قانونی با حاکم برابر باشند و حاکم الهی نباشد، دیگر شاهنشاه معنی ندارد و وقتی هم که شاهنشاهی نباشد، اسم سیستم دیگر «ایرانشهر» و اصلا «ایران» نیست. برای این که به نظر نرسد دارم قوچانی را بیش از حد گنده میکنم، تریبون را میدهم دست خود غنی نژاد بزرگ که در صفحه ی 136 مجله در گفتگو با خود قوچانی «انقلاب ملی» طباطبایی را چنین معنی میکند:
«انقلاب ملی طباطبایی به معنی ریختن در خیابان و براندازی نیست... ما میخواهیم با این نهضت چه اتفاقی در ایران بیفتد؟ میخواهیم حکومت قانون ایجاد شود. منظور طباطبایی از "انقلاب ملی" همین است. ما که به دنبال منافع شخصی نیستیم. طباطبایی همیشه میگفت (نقل به مضمون): "این اصلاحطلب ها به دنبال پست و مقامند، نه منافع ملی". میگویند اینجا تقلب شده است؛ یعنی این که ما بیاییم سر کار، اما بعدش را دیگر نمیگویند؛ یعنی نمیگویند وقتی بر سر کار آمدند میخواهند چه کنند. خب، باید پاسخ این پرسش را بدهند. من گفتم که با براندازی خشن، بدون خشونت و حتی با انقلاب مخملی مخالفم. پس چه باید کرد؟ همان کاری که الان صورت میگیرد. مگر فکر میکنید دستاورد کمی داشته ایم؟ شما نگاه کنید که در جامعه چقدر با این موضوع همدلی وجود دارد. اگر حتی فقط ده درصد با این زنان همدلی نداشتند، آنها نمیتوانستند این کار را بکنند. این بزرگترین دستاورد این نهضت است. آقای صحافی گفت باید به تدریج حرکت کنیم. بله، باید به تدریج حرکت کرد. ما که نمیخواهیم قدرت را از حاکمیت بگیریم و خودمان بر سر کار بیاییم یا به شخص دیگری بدهیم.»
میبینید؟ آقای غنی نژاد دارد همین فیلم بازی کردن های خرابکارانه با بازپخش کارگردانی شده شان در رسانه های غربی را موفقیت انقلاب ملی میخواند و این همان «بیرون» قوچانی است که قرار است به «درون» پیوند بخورد و «درونی» شود یعنی بخشی از سیستم شود. نتیجه چه چیز وحشتناکی خواهد شد جز دروغپردازی هرچه وسیع تر داخلی به نام مردم ولی از بالا، طوری که دیگر هیچ کس به هیچ کس اعتماد نکند؟ من دلم برای کسانی که تابع جو زمانه شده و جانشان را در این بازی به خطر می اندازند و دستگیر سیستم امنیتی میشوند میسوزد، ولی از این که سیستم امنیتی جلو اینها را نگیرد و این افیون خرافی ایران باستان بلعنده و ازخود کننده، دشمنان ایران را بیش از پیش درونی کند بیشتر نگرانم. تناقض آمیز این که در همین مجله و در صفحه ی 220، میلاد حسینی –دبیر بخش ادبیات مجله- در مقاله ی «تصویر برادر بزرگتر» مینویسد که احساس میکند ایران و انگلستان و امریکا و روسیه ی امروزی همه شده اند مصداق این جمله ی جورج اورول در کتاب 1984 که میگوید: «هرکه گذشته را کنترل کند، آینده را کنترل خواهد کرد، هر که زمان حال را کنترل کند گذشته را کنترل میکند.» مشکل این است که مدتها است گذشته ی ما را بیگانگان کنترل کرده اند و تکلیف «حال» ما از همین جمله معلوم است.

مطلب مرتبط:
ابن خلدون، جواد طباطبایی و محمد فاتح پور


































































































































.jpg)




.jpg)

.jpg)
.jpg)



.jpg)
.jpg)

































-(2).jpg)




















