نویسنده: پویا جفاکش

روز چهارشنبه ششم مهر، شبکه ی 1 سیما ساعت 20 برنامه ای درباره ی اغتشاشات اخیر ایران (1401) با حضور دو تن از مدافعان نظام پخش میکرد که صحبت یکی از دو مهمان برنامه با نام بامسمای آقای "آل داوود" توجهم را جلب کرد. توضیح این که این مدت، هر دفعه صدا و سیما را میگرفتید وقتی میخواستند بگویند چرا دشمنان خارجی، جنگ روانی اغتشاشات را به راه انداخته اند، میگفتند که دشمنان میخواستند پیروزی نظام در "حماسه ی اربعین" را کمرنگ کنند. آقای آل داوود هم به نوبه ی خود تصریح میکند که حتی اگر خانم امینی در بازداشت نمیمرد یا آن آقازاده ی کذایی موقع سر زدن به «ساندویچی» سر راه به بیمارستان نمیرفت و فیلم دختر به کما رفته را منتشر نمیکرد، باز هم یک بهانه ی دیگر برای جنگ روانی پیدا میکردند؛ اما نه فقط برای «حماسه ی اربعین»، بلکه به خاطر این که جمهوری اسلامی به مناسبت مرگ ملکه ی انگلیس، فسادهای این «خبیث» را منتشر کرده بود و لندن نشینان میخواستند افشاگران را بدنام کردند! این دیگر واقعا از آن ادعاهای عجیب بود. تا جایی که میدانم، بیشتر چیزهایی که جمهوری اسلامی بر ضد ملکه ی انگلیس گفته، تکرار حرف های امریکایی ها علیه او است. کمااینکه وبسایت بی بی سی بعد از مرگ ملکه با بد و بیراه های به زبان انگلیسی به ملکه بمباران شده و خود بی بی سی به سبب خوب و مهربان نشان دادن ملکه مورد توهین قرار گرفته بود؛ آقای بی بی سی هم همه ی پیام های توهین کننده به ملکه را از وبسایت حذف کرده بود؛ ولی به سبب بالا گرفتن انتقاد از عدم رعایت آزادی بیان برای مدتی مجددا به پیام های مخالف اجازه ی انتشار داده بود که بعد دید دارند خیلی زیاد میشوند و از نو همه را پاک کرد. میبینید؟ مردم دنیا اصلا نیاز ندارند بدبینی به ملکه را از جمهوری اسلامی یاد بگیرند. کاش ریشه های عرفانی جمهوری اسلامی رو می آمدند و دنیا را به خود جلب میکردند نه این رنگ آمیزی های امریکایی موقتیش؛ مثلا همین جناب مولانا که فقط به خاطر علاقه ی امام خمینی به او بعد از انقلاب جواز تقدس پیدا کرد و هنوز بیشتر آخوندهای متشرع با او دشمنند. بعضی بحث های مثنویش را بخوانید میبینید جمهوری اسلامی چندان هم به مبانی خود در ولایت فقیه امام خمینی خیانت نکرده و لیبرال و سرمایه داری شدن جو فرهنگی و اقتصادیش به اندازه ی مسیر مشابه مسیحیت در غرب طبیعی است. انقلاب اسلامی در فاز ولایت فقیه زده بود در کار منجی گرایی مسیحی و خود را منجی مظلومان نشان میداد. دو تا از مهمترین ابیات مولانا در وصف منجی گرایی، در آغاز داستان مهم مردی که با خرس دوست شده بود در دفتر دوم مثنوی آمده اند:

اژدهایی خرس را درمیکشید

شیرمردی رفت و فریادش رسید

شیرمردانند در عالم مدد

آن زمان کافغان مظلومان رسد

مظلوم دراینجا خرس است: جانوری که مانند انسان گاهی روی دوپا برمیخیزد و همه چیزخوار است و البته از بیشتر جانورانی که میشناسیم باهوش تر است یعنی تقریبا یک جانور انسان نما و شبیه به انسانی بیسواد و نادان است. به گفته ی مولانا در شعر، خرس موقعی که اژدها به دورش پیچیده بود فریاد میکرد و مرد منجی، با شنیدن فریاد او دلش به رحم آمد و با کشتن اژدها او را نجات داد. این اتفاق باعث شد خرس و مرد با هم دوست شوند. مرد مسلمانی، دوستی شیرمرد با خرس را دید و درباره ی عاقبت بد این دوستی، به او هشدار داد اما شیرمرد نصیحت مسلمان را به حساب حسادت مسلمان به خودش گرفت و او را از خود راند و درنهایت همانطورکه اکثر شما میدانید خرس برای دور کردن یک مگس، سنگی را به سر شیرمرد زد و او را کشت. خرس دراینجا هم نماد فرد کم سواد و غریزی و کم اطلاع است و هم نماد جانوری مشابه در درون همه ی ما که باعث همدردی و جلب ما به سمت چنین انسان هایی میشود. وقتی چنین جلبی اتفاق می افتد فرد برای عزیز شدن در نزد افرادی از این دست، تمام اعمال ناپسند غریزی این افراد را در خود تقویت، خود را در عمل به آنها از همه پیشگام تر نشان میدهد تا قهرمان مردم باشد. اگر هم کسی درباره ی خطرات این غریزی شدن و همهویتی با خرس درون به شخص هشدار دهد، فرد این را به حساب حسادت طرف میگذارد و نسبت به او دشمن خو میشود. درواقع میتوانیم خرس مردمان خاورمیانه ای در داستان مولانا را به راحتی با میمون داروین جایگزین کنیم و مسیر پیش روی فرهنگ قهرمان پرور از نوع جمهوری اسلامی را بازگشت به جهان مادی و غریزه پرستی غربی پیشگویی کنیم. مولانا –آن هم درست در همین شعر- کل چنین مسیری را طبیعی میشمرد و همیشه آنچه بعدتر آید را بهتر از متقدم خود میشمرد یعنی چیزی شبیه همان تکامل داروینی. مثال های مولانا در این مورد، جان داشتن آتش نسبت به سنگ و آهنی است که او را به وجود می آورند، و نیز جان آوری میوه نسبت به شاخ درخت.:

سنگ و آهن اول و پایان شرر

لیک این هر دو تنند و جان شرر

آن شرر گر در زمان واپس تر است در صفت از سنگ و آهن برتر است

در زمان شاخ از ثمر سابق تر است

در هنر، از شاخ، او فایق تر است

این جانوارگی، دقیقا مقایسه ی روحبار بودن پستی در عمل نسبت به بی حس بودن در بی عملی نیز هست و اگرچه با منطق شریعت جور نیست ولی مولانا یادآوری میکند هرچه در جهان موجود است فرمانش از عالم خدایی آمده است:

هرچه در پستی است آمد از علا

چشم را سوی بلندی نه، هلا

درواقع نجات خرس از اژدها نیز نجات جان از بی جانی است. مولانا در شعر آورده است اژدها به این خاطر کشته شد که علیرغم قدرتش هوش نداشت و از این جهت پایین تر از خرس و شیرمرد بود. مفهوم اژدها دراینجا به مفهومی که فرقه ی dragon rouge در غرب از آن دارند نزدیک است. این فرقه اژدها را در راس نیروهای شیطانی میشمارند با این تبصره که نیروهای مذکر شیطانی تمپلار مثل بافومت، اهریمن و سمائیل را با تمام شیاطین ادیان از لوسیفر انجیل گرفته تا شیوای هندوئیسم و ملک طاووس یزیدی، جمع می آورند و از آنها نیروهای مرزی بین خیر و شر میسازند درحالیکه اصل اژدها را مادر اژدهایان یعنی تیامات الهه ی مظهور هاویه در بین النهرین میشمارند و نیروهای زنانه موسوم به "شاهزاده خانم های تاریکی" را عین تاریکی و باعث هرج و مرج و بینظمی میشمارند و در هکاته ی اروپایی و زنان جادوگرش مجسد میکنند. این نیروهای زنانه از مادیت ناشی میشوند:

“embracing others than satan”: kennet granholm: in “contemporary religious Satanism”:ashgate pub: 2008: p95

یک روایت یهودی-مسیحی موجود است که نشان میدهد دستوراتی که موسی آورد و مسیح تایید کرد مخالف سرشت مادی مردم زمانه شان بود و این به جانور بودگی آن مردم برمیگردد. در این داستان، موسی یکی از بنی اسرائیل را شماتت میکند و از قومش ابراز تعجب میکند که این همه کارهای خارق العاده از مار کردن عصا بگیر تا دهان باز کردن دریا و نازل کردن انواع بلایا بر قوم فرعون مرتکب شده، ولی بنی اسرائیل مذهب او را به بهای ماغ کشیدن یک گاو –یعنی گوساله ی سامری- فروخته اند؛ مرد مخاطب هم گفته است: «آخر موسی. ماغ کشیدن آن گاو برای ما باورپذیرتر بود تا بعضی دستورات تو.» این خودش یک نوع گیر کردن در وضع موجود و بی حرکتی بود.بنابراین یهودیت علیه مردم زمانه بود که هر کدام در یک سری از خصال مادی پیشرو بودند.در سفر تثنیه 7 : 1 هفت ملت نام برده شده که عبرانیان باید آنها را از کنعان بیرون کنند. این تمثیلی از لوقا 26 : 11 خوانده شده که از روح ناپاک رانده شده از یک مرد مشتمل از هفت روح کهتر سخن میبرد. اینها قابل مقایسه با 7گناه مذهب مسیحیتند: طمع، حسادت، تنبلی، شکمبارگی، شهوت، خشم، و غرور و فخرفروشی. با این حال، بعضی عالمان کلیسای کاتولیک جمهوری دومینیکن، یک گناه هشتم نیز به اینها افزوده اند با این استدلال که مصریانی که موسی و یهود سرزمینشان را ترک میکنند، خودشان از نسل کنعانیان و نتیجه ی درهم آمیزش 7گناهند. پس، از هر گناه به طور جزئی تر در خود دارند. بدین ترتیب معنای کلی خصوصیات مادی را دارند و گناهشان هم این است که یهود را که حرکت را ایجاد میکنند همتراز خود نمیپذیرند. بنابراین مصریان خصایص روحانی را در خود پرورش نمیدهند و منحصرا مادیند اگرچه در هیچ خصیصه ی مادی ای افراط نمیکنند. ولی همین حد سبب بیرحم و گناهکار بودنشان میشود. روایت مکالمه ی موسی و یهودی فریب خورده ی سامری نشان میدهد که روحانیت نمیتوانست به مادیت غریزی تکانی بدهد مگر آن که تا جایی آن را و پیروانش را که اکثریت مردمند تایید کند. پس از این مرحله، روحانیت همواره در دوگانه ی تایید وضع موجود و انکار آن گیر میکند. ولی میدان دست مردم است. آنها از مذهب، تاییدیه ی الهی میگیرند چون بلاخره مذهب در جاهایی که مردم تاییدش کنند موفقیت خود را خواست الهی خواهد خواند و جبر الهی را تایید خواهد کرد، جبری که با گستاخ کردن مردم در پیروی از غرایز، راوی را در امر انجام شده قرار خواهد داد.

اروپا نیز در قرون وسطای متاخر دست به همین حماقت زد و گوش مردم از حرف های کشیش هایی پر شد که هرچه در جهان رخ دهد را خواست خدا میدانستند. علم مدرن فقط در این مادی شدن جلوه ی خدا در زمین، دستکاری کوچکی کرد و نام خدا را با لغت "طبیعت" جایگزین کرد تا بار اخلاقی قضیه از این هم کمرنگ تر شود. خدا در آسمان بود و ستارگان نشان های او بودند. به قول مولانا:

هادی راه است یار اندر قدوم

مصطفی زاین گفت: اصحابی نجوم

به همین دلیل هم به قول بلومنبرگ، نقیض خیالی خدا در علوم تجربی، از ستاره شناسی برآمد که کار اصلیش در رنسانس، تعیین بخت و اقبال از روی حرکت ستارگان بود:

«رکود نظری قرون وسطای متاخر، خود را در بی اعتمادی به کنجکاوی های اخترشناسانه نشان میداد. بدین ترتیب انسان وانهاده ای که چیزی بیش از بازیچه ی قدرت بی اعتنا و اراده ی خودسر نبود، استقلال خویش را در علم مدرن و نیروی محرک آن در اخترشناسی یافت. البته نمیتوان فراموش کرد که بلومنبرگ در کتاب "تکوین جهان کوپرنیکی" چهره ی دیگر علم مدرن را نیز نشان میدهد: اگرچه علم مدرن پیروزی بر جهان لااقتضای قرون وسطای متاخر و ابزاری برای غلبه بر آن است، اما از سوی دیگر، علم مدرن تئاتری است که طبیعت لااقتضا و دسترس ناپذیر بازیگر آن است. علم جدید جایگاه محوری انسان در جهان را از او گرفت و از این حیث به تحقیر او پرداخت. اگر در چهارچوب ارسطویی علم به سعادتمندی انسان می انجامید دراینجا ای بسا این نادانی باشد که پیش شرط سعادت انسان است. این برخورد دوپهلوی بلومنبرگ با علم در دو دوره ی فکریش نشان از ماهیت دو چهره ی علم در نظر او دارد. این دو چهره ی علم بیش از هر چیزی یادآور تقابل کاسموس و تراژدی در یونان است. به نظر بلومنبرگ، کاسموس یونانی، نظم کلی و کامل عالم و افلاک، بیش از هر چیزی بیانگر خوشبینی یونانیان به عالم است. از سوی دیگر، تراژدی یونانی نیز بیان بدبینانه ی انسان یونانی از زندگی است. به نظر میرسد انسان یونانی، این تناقض را در درون خود حمل کرده و این دو رویکرد را در اندیشه ی افراد مختلفی نشان داده است که نماد خوشبینی و بدبینی هستند. پیوند عصر مدرن با قرون وسطای متاخر جنبه ی دیگری نیز دارد که به طور مجمل جنگ علیه گنوستیسیسم [یا عرفان مبتنی بر نبرد روح و ماده در جهان] است. عصر مدرن درواقع پیروزی در جنگی بود که قرون وسطی طلایه دار آن محسوب میشد، یعنی پیروزی و غلبه بر نگاه گنوسی. جهان یونانی کلیت بسامان و پایداری بود که انسان یونانی به آن اعتماد داشت. اما نگاه گنوسی در عالم امری ظلمانی و اهریمنی میدید و بدین ترتیب، جهان مادی از کمال و خودبسندگی به حضیض شر هبوط میکرد. ماحصل نگاه گنوسی چیزی نبود مگر رویکردی منفی به جهان و ترس از آن. به نظر بلومنبرگ اندیشه ی قرون وسطایی در مواجهه با همین نگاه گنوسی شکل گرفته بود. به عبارتی، فلسفه و الهیات قرون وسطایی تلاش میکرد کرامت جهان یونانی را به مسیحیت منتقل کند. به همین دلیل، از حیث فنی، یکی از مهمترین مسائل قرون وسطی "مسئله ی شر" است. اگر برخلاف گنوستیک ها خدای خالق را از خدای منجی جدا نکنیم و مسئولیت شر عالم سفلی را به اولی ندهیم و مانند یک مسیحی خوب بپذیریم که خداوند هرگز مسئول شر نیست، در این صورت چه کسی غیر از انسان فلکزده باقی میماند تا زیر بار این مسئولیت خرد شود؟ انسان مسیحی انسانی است با گناه ازلی؛ و گناه است که سرچشمه ی شرور عالم است. بدین ترتیب دوگانه ی گنوسی نور و ظلمت در مسیحیت قرون وسطایی به دوگانه ی خدا و انسان بدل شد و چه چیزی میتوانست شکاف بین این دو قطب را پر کند به جز قربانی بزرگ؟» ("عصر مدرن و اندیشه ی گنوستیک": فرهنگ امروز: شماره ی 36: مرداد 1401: ص102)

بلومنبرگ البته تنها کسی نیست که متوجه این مسیر شده است. از گذشته تاکنون دانشمندان نامدار مختلفی –از رودلف بولتمان و پل تیلیش تا کارل اشمیت و کارل لوویت- هر یک به نوبه ی خود تاکید کرده اند که جهانبینی علمی دوران مدرن، چیزی جز بازپردازش و پس و پیش کردن ادوات فکری مسیحیت قرون وسطای متاخر نیست. اما بلومنبرگ ضد مسیحی، به نتیجه گیری تنها تا این حد میتازد چرا که چنین نتیجه گیری ای را منجر به «نامشروعیت و عدم اصالت عصر مدرن» شناسایی میکند پس اضافه میکند که مفهوم پیشرفت که موید مدرنیته است و به گفته ی اشمیت و لوویت، فقط با خدایی بودن جهان به ادعای مسیحیت قابل توجیه است برخلاف مسیحیت از آسمان نیامده بلکه از "تاریخ" بیرون میتراود. (همان: ص103) حالا تاریخ را چه کسانی تعریف کرده اند؟ همان کسانی که مسیحیت را به صورت مدرنیته بازپردازش کرده اند. به به! چه آدم های بیطرفی؟!

اگر تاریخ، یک قانون نامه ی اسطوره های متشابه تکراری باشد –چنانکه من در بیشتر کتاب ها و مقالاتم در بلاگفا بر آن تاکید داشته ام- آن وقت میتوانیم بگوییم که قرون وسطای مسیحی و مدرنیته، دو گفتمان اسطوره ای هستند که بر اساس مبحث جدید بودن و در حرکت بودن، برتری منجی گرایانه یافته و به جای قهرمانان اسطوره ها نشسته اند و به محض این که به سکون دچار شده اند، فره ی شاهی را همانطورکه جمشید و ضحاک و افراسیاب از دست دادند گم نمودند و در فاز شر قدیمی رفتند. در ایران نیز رژیم پهلوی و جمهوری اسلامی همین را در مقیاس کوچکتر تکرار کردند چون تاریخشان را عمدا روی اساس تاریخی کپی شده از اروپای رومی محکم کرده بودند. روح این جهان را حرکت میسازد و فیزیکدان ها در این ماوراء الطبیعه آنقدر پافشاری کرده اند که اکنون برای این که این حرکت هدفمند نباشد به فیزیک کوانتوم میدان داده اند تا بحث چندجهانی قوی شود و عنوان شود که دنیا به شکل های مختلفی تغییر پیدا میکند. اما یادمان باشد پدران فیزیک کوانتوم مثل نیلز بوهر تا اندازه ی زیادی متاثر از جهانبینی های شرق دور بودند. این جهانبینی ها نیز جهان را در حرکت میبینند اما بر سیر آرام آنها تاکید دارند. فریتیوف کاپرا که قائل به همصدایی کوانتوم و عرفان هندو-بودایی-تائویی است دراینباره به متنی تائویی اشاره میکند که میگوید: «آرامش در سکون، آرامشی واقعی نیست. فقط زمانی ریتم معنوی حاکم بر زمین و آسمان میتواند پدیدار شود که در حرکت، آرامش وجود دارد.» (تائوی فیزیک: فریتیوف کاپرا: ترجمه ی شکوفه غفاری: نشر هرمس: 1399: ص256) داروینیسم و بادیگاردهای فیزیکدان و زمینشناسش هم عمر دنیا را آنقدر طولانی کرده اند تا پیدایش خلق الساعه اش به آرامی رخ دهد. به موازات این روند، رسانه ها نیز دنیای انسان ها را بزرگ کرده اند تا هر اتفاق بزرگی در پهنه ی گیتی، آنقدر کوچک باشد که آرامش دنیا به هم نخورد. اما باز هم بصرفه نیست مردم احساس آرامش کنند. کمااینکه رسانه های لندن نشین هم ذره ای مهلت نمیدهند تا بلوای مهسا امینی زمین بنشیند. حتی در فاصله ی بین صحبت های آل داوود تا فاجعه ی زاهدان که بلوا فروکش کرده بود هم بلواهای تقلبی جلو چشم مردمی بودند که بزرگترین منبع اخبارشان از وقایع ایران، شبکه ی معاند ایران اینترنشنال بود. همان شب چهارشنبه که صحبت های آل داوود از سیما پخش شد یک ساعت بعدش خانه ی یکی از فامیل بودم. داشتند ایران اینترنشنال نگاه میکردند. یکی از خبرهایش بوق زدن ماشین ها در لاهیجان علیه حکومت بود. به عنوان سند خبر، تصویر کوتاهی از بوق زدن ممتد چند ماشین در خیابان درحالیکه رهگذران بیخیال راه میرفتند پخش کرد. در همین زمان، آقای خانه که راننده بود گفت: «چی؟ من خودم آنجا بودم. راه را پلیس بسته بود. ماشین ها برای اعتراض به همدیگر و پلیس بوق میزدند. شورش سیاسی در کار نبود.» پسرش به خنده گفت: «حالا منیتوانیم قسم بخوریم بابا در حرکت های سیاسی شرکت کرده است!» توجه کنید وقتی چند شبکه ی خبری، اخبار دنیا را ول کنند و یکسره فقط اخبار تظاهرات همه ی دنیا بر ضد جمهوری اسلامی و به نام مهسا امینی را پخش کنند این دیگر یک واقعه ی کوچک به نظر نمیرسد. اینجا کوچک بودن یا بزرگ بودن خود مسئله مهم نیست. مهم تصویری است که در ذهن مخاطب ایرانی شکل گرفته است. اغلب مخاطبان ایرانی، سواد رسانه ای ندارند. آنها به این فکر نمیکنند که مثلا وقتی آن خانم امریکایی در مقابل بولدزر اسرائیلی که خانه های فلسطینیان را تخریب میکرد ایستاد و بولدزر اسرائیلی بی هیچ غصه ای او را زیر خود له کرد، نه در امریکا تظاهرات شد و نه در هیچ کجای دنیا، و حتی خانواده ی زن قهرمان صدایش را درنیاوردند؛ به این فکر نمیکنند که وقتی پلیس بریتانیا زن رهگذر انگلیسی را –نه برای ارشاد بلکه به منظور تجاوز جنسی- کشت، چند روز در انگلستان سر و صدا شد و چون رسانه ها استقبال نکردند فرو خوابید؛ به این فکر نمیکنند که رسانه های انگلیس درحالی تظاهرکنندگان ایرانی که پلیس را میزنند تشویق میکنند که در کشور خودشان، عکس ها و مشخصات 13 نفر از همان تظاهرکنندگان را به جرم ضرب و شتم پلیس انگلیس موقع هجوم به سفارتخانه ی ایران درآنجا را منتشر کرده اند تا شناسایی و مجازات شوند؛ به این فکر نمیکنند که در دهه ی هفتاد شمسی، تجاوز یک مرد امریکایی به یک زن ژاپنی، ژاپنی های داغدار از حقیر شدن توسط امریکا در جنگ جهانی دوم را در سراسر دنیا به اجتماعات خیابانی ضد امریکایی کشاند، ولی الان هر روز یک زنان ژاپنی توسط مردان امریکایی حقیر میشوند و هیچکس در ژاپن ککش نمیگزد. چرا هیچکس به این چیزها فکر نمیکند؟ برای این که مردم هنوز هم فکر میکنند فراخوانی به اعتراضات نتیجه ی تبلیغات مردمی است. چون فکر میکنند مردم واقعا قدرتی جادویی دارند. همان چهارشنبه شب کذایی، ایران اینترنشنال، جمله ی علیرضا بیرانوند دروازه بان اسبق تیم ملی در دفاع از علی کریمی و تظاهرکنندگان را بزرگ روی صفحه تیتر کرده بود: «صدای انبوه مردم، صدای خدا است.» آیا این یکی از همان اراجیفی نیست که اول انقلاب از آخوندها یاد گرفتیم و حالا داریم علیه خودشان استفاده میکنیم؟ نگاه کنید ببینید خدا با تجسد در این بی قانونی چه ها کرده است؟ درست مثل نبردش با شیطان در جهان متافیزیکی هرکه با خود نیست را دشمن خود میبیند. در رشت، چند بچه ی تظاهرکننده در اتومبیل کرایه ای به شلوغی های خود نازیده اند و راننده پرسیده است از این تظاهرات چه میخواهند؟ آنها هم گفتند: «حاجی. مگه تو اعتراض نداری؟» راننده جواب رد داده و آنها هم پیاده شده اند و با سنگ، شیشه و بدنه ی اتومبیل راننده را تخریب کرده اند. اعتراض و آزادی، فرهنگ میخواهد. اما مردم ما مثل مولانا فکر میکنند:

هرکجا پستی است آمد از علا

چشم را سوی بلندی نه، هلا

و ظاهرا الان تمام پستی ها از آسمان آمده اند به جز جمهوری اسلامی. تعجبی ندارد چون وقتی جمهوری اسلامی هم شکل میگرفت همه ی پستی ها از آسمان آمده بودند الا همه ی کسانی که به وضع موجود پس از انقلاب نقد داشتند. آن پستی های آسمانی آن موقع خیلی زیاد بودند و هنوز هم سر جای خود هستند؛ تفاوت در این است که حالا میتوانند آسمانی بودن خود را خارج از فضای رسانه ی میلی –ببخشید؛ ملی!- در اینترنت دشمن آشکارتر افشا کنند.