نویسنده: پویا جفاکش

شاه ییمه رئیس جهنم چینی ها در سکانس پایانی انیمیشن قدیمی افسانه ی توشیشان به همراه دوبلورهای فارسی حاضر در آن سکانس

این روزها که فیلم فارسی پیروز و بی هیچ خجالتی برگشته و حتی خود را در فضای قبل از انقلاب بازتولید میکند و مسئولین در روزنامه ها بر ضد تبلیغ آن در جم تی وی عربده میکشند، زیاد به مجله ی فیلم فکر میکنم. خیلی وقت است آن را نگرفته ام اما آن موقع که میگرفتم شگفتزده بودم که چطور ممکن است در جمهوری اسلامی، کسانی اینقدر دقیق فیلم های قبل از انقلاب را به لحاظ فلسفی موشکافی کنند و حتی بعضیشان متعرض لغت فیلمفارسی شوند؟ یادم است هر وقت میخواستند یک سریال ایدئال مثال بزنند میرفتند سراغ دایی جان ناپلئون. من سریالش را ندیده ام ولی رمانش را سال 1384 خوانده ام برای همین هم برایم عجیب بود که وقتی اسماعیل داورفر فوت شد نویسنده ی سوگنامه ی او در مجله ی فیلم، افسوس میخورد که درباره ی بازیش در سریال دایی جان ناپلئون با او مصاحبه نکرده است. از خود میپرسیدم آیا کارهای دیگر استاد فقید مثل "آژانس دوستی" و حتی "آقای هالو" خیلی مفیدتر از دایی جان ناپلئون نبودند؟ داستان جلب شدنم به این مجله هم خیلی عجیب است. امروز میدانم که فیلم مجله ی خیلی مهمی است. چون در برهوت دهه ی شصت و فقدان مجلات متنوع، توانست سلیقه ی خود را در انتخاب فیلمساز خوب –کیارستمی، بیضایی، تقوایی، ... از همه مهمتر: مسعود کیمیایی- به تقریبا تمام مردم ایران طی دهه های آینده قالب کند. ولی در سال 1384 که تازه داشتم مجله خر حرفه ای میشدم این را نمیدانستم. سرتیتر مجله را نگاه میکردم میدیدم عنوان های خوبی دارد. اما طرح جلدش همیشه عکس سلبریتی بود و آدم را به یاد مجلات زرد می انداخت. بلاخره در یک روز پنجشنبه ی زیبای بهاری، در راه بازگشت از دانشگاه، مقاومت را شکستم و یکی از زردترین جلدهایش با طرح محمدرضا گلزار را که در فروردین 1385 منتشر شده بود، از یک دکه ی روزنامه فروشی در رشت که امروز موجود نیست خریدم. طرح محمدرضا گلزار مربوط به فیلم معروف آتش بس تهمینه میلانی بود که منتقدان یکسره آن را کوبیده بودند. همان موقع احساس کردم که طرح و متن این با هم نمیخوانند. در ماه های آینده هم پشت سر هم ماهنامه ی فیلم خریدم. در پاییز همان سال در دانشگاه دیدم درباره ی این مجله دارند بحث میکنند. یکی میگفت آیا واقعا خوب است؟ گفتم مجله ی خوبی است، فقط چون طرح روی جلدش شبیه مجلات زرد است گول میزند، آن طرح ها را هم حتما برای جلب مشتری میزنند. دانشجوی دیگری که از طرفداران مجله بود گفت که این طرح ها زرد نیستند و فقط چون عکس هنرپیشگانند زرد به نظر میرسند. ولی من باز هم تکرار کردم که معتقدم این طرح ها را برای فروش میزنند. خدا هم مرا زد و الان خودم هم مثل مجله ی فیلم متن های سنگین را کنار عکس ها و منظره های عامه پسند میگذارم و اتفاقا معلمانم در این کار، یکی ژان بودریار است و یکی همین مجله ی فیلم.

شماره ی مزبور مجله را اکنون ندارم اما از معدود مطالبش که در خاطرم هست مقاله ای درباره ی دوبله ی فارسی لوک خوش شانس است. نویسنده اطلاعات غلط زیادی درباره ی دوبله ی فارسی فیلم درج کرده بود و اسم گوینده ها را پس و پیش گفته بود. میگفت تنها دوبله ی خوبش همان سری اول (1373) بود که مدیر دوبلاژش خسروشاهی بود ولی گوینده ی آوریل دالتون در دوبله ی خسروشاهی را جواد بازیاران معرفی میکرد که در دوبله ی ناصر ممدوح به جای آوریل دالتون حرف زده بود. گوینده ی آوریل دالتون در دوبله ی خسروشاهی، زنده یاد حسین معمارزاده بود که نویسنده به اشتباه، او را گوینده ی جو دالتون خوانده بود (جو دالتون را در دوبله ی خسروشاهی، استاد اکبر منانی گفته است). ظاهرا مقاله نویس یا اصلا دوبله ها را ندیده بود یا با هم قاطی کرده بود. پس چرا اینقدر با اطمینان میگفت فقط دوبله ی خسروشاهی خوب است؟ این را اول نمیدانستم. ولی بعد فهمیدم این مجله عادت دارد بگوید همه چیز سینما بعد از انقلاب بد بوده جز آنچه که به مسیر قبل از انقلاب برگشته یا تداوم راه فیلمسازان تحصیلکرده در آن دوره بوده است. ازاینرو دوبلورهای محبوب مجله هم فقط گوینده های لات های نقش اول فیلمفارسی و مدیر دوبلاژهای فیلم های خاصی مثل فیلم های علی حاتمی و کیمیایی در بعد از انقلاب هستند که خسروشاهی هم جزو این دسته قرار میگیرد. فضای فیلم های قبل از انقلاب ایران مثل فیلم های امریکایی به شدت آرتیست محور و ستاره پرست بود و دوبله هم از دید اینها ستاره پرستی میخواست که خسروشاهی هم به خاطر صحبت کردن به جای ستاره هایی مثل آلن دولن در این راستا جای میگرفتند. اما کسانی که بعدا در دهه ی هشتاد ستاره ی دوبله شدند –مثل حسین عرفانی و منوچهر والیزاده و زهره شکوفنده- از دید مجله ی فیلم، در جمع این ستاره ها راه نداشتند. من با این فضا هیچوقت اخت نبودم. در بیشتر فیلم ها و کارتون هایی که نسل من در دهه های شصت و هفتاد با آنها بزرگ شد، قهرمان ها بچه ها یا بچه مانند هایی مملو از حماقت بودند و آدم از شخصیت های اطراف آنها بیشتر چیز یاد میگرفت. اتفاقا فرق لوک خوش شانس با بقیه ی قهرمان های ما این بود که دقیقا به خاطر این که یکی از معدود شخصیت های امریکایی تلویزیون ایران در آن زمان –سال 1373- بود، به بزن بهادرهای نوستالژی های هوشنگ گلمکانی و دیگر بنیانگذاران مجله ی فیلم نزدیک بود و شاید یک دلیل مهمتر رفتنشان سراغ این سوژه همین بود. با این حال، لوک خوش شانس فقط برای مجله ی فیلم مهم نبود بلکه بچه ها نیز به دلیلی که خودشان هم دقیقا نمیدانند او را دوست داشتند. این یکی از دلایل در ذهن ماندن مقاله ی مجله ی فیلم برای من است. چون یادم است نویسنده ی مقاله از قول منوچهر والیزاده –دوبلور لوک خوش شانس- نقل کرده بود که با وجود این که والیزاده خیلی کم کارتون کار کرده است ولی متعجب است که همه او را به نام دوبلور لوک خوش شانس میشناسند و بعد گفته بود: «شاید لوک واقعا خوش شانسی می آورد.» این جمله ته ذهنم ماند تا 14 سال بعد موقع تماشای مستند "78 سالگی" به دادم برسد. در این مستند که به مناسبت 78 سالگی حمید منوچهری استاد دوبله به روی آنتن شبکه ی مستند رفت، استاد ابراز تعجب میکرد که خیلی کم کارتون صحبت کرده است ولی همه او را با یکی از همان معدود شخصیت های کارتونیش یعنی شخصیت "کلاه" در کارتون کارآگاه گجت میشناسند درحالیکه این کلاه فقط یک عدد دست بود که از توی یک صندلی بیرون آمده بود و یک گربه را نوازش میکرد یا عصبانیتش را سر آن گربه خالی میکرد و هیچ چهره ای نداشت که فکر کنیم کار خاصی بوده است.

به نظر من، تعجب این آقایان جواب دارد. لوک خوش شانس و رئیس کلاه، جلوه های بیرونی کهن الگوهای خاصی هستند که بچه ها از فعال شدن آنها در خود خوشحال میشوند. چون برای بچه های دهه ی شصت به بعد این کهن الگوها اولین بار از طریق کارتون ها فعال شده اند در ذهن مانده اند درحالیکه نسل هوشنگ گل مکانی آن کهن الگوها را به شیوه ای متفاوت در سالن های سینما و در فیلم های ستاره محور کشف کرده اند. ازاینرو است که جواد بازیاران –دیگر استاد دوبله- را در مجله ی فیلم، تحت عنوان دوبلور ارنست بورگناین و جن داخل فیلم جنگیر میشناسید ولی برای معرفی کردن او به بچه های دهه ی شصتی باید بگویید او دوبلور "آقای ایگور" و "رئیس کوچیک" است. اگر نگاه کنید آقای ایگور به ارنست بورگناین نزدیک است و جن فیلم جنگیر هم به بعضی شخصیت های کارتونی پس از انقلاب استاد بازیاران مثل جناب تناردیه در کارتون بینوایانی که داود نماینده دوبله اش را مدیریت کرده بود. درواقع شخصیت ما چنان پاره پاره و تو در تو است که تقریبا از تمام تیپ های شخصیتی محبوب و معمولی تر فیلم ها و کارتون ها چیزی درون ما هست. اگر بسیاری از این شخصیت ها حیثوانیند دلیلی جز سرشت حیوان پرست نخستین بشر ندارد که بخصوص در بچه ها خوب ظاهر میشود. اما این که کدام یک از این شخصیت های گوناگون حیوانی و انسانی یا جانمند شده کم کم در ما برجسته شوند بستگی به این دارد که اولا چقدر با احساسات ما بازی کرده باشند، ثانیا چقدر تکرار شده باشند و ثالثا چقدر در فرهنگ ما زمینه ی رشد داشته باشند. درباره ی قهرمان پرستی بازگشته به سبک فیلمفارسی باید به این نکته ی سوم توجه کرد و اتفاقا سرنخ را یکی از داستان های سوژه ی فیلم به من داده است که برعکس امریکا در ایران چندان مورد توجه واقع نشده است ولی اتفاقا عدم توجه به آن نه به خاطر بی اهمیتیش بلکه به خاطر این است که هرچقدر برای امریکایی حیرت انگیز باشد تجربه اش برای ایرانی به حد زندگی روزمره معمولی است. منظورم فیلم نارنیا است.

نارنیا را از کودکی و با سریالش که در اواسط دهه ی هفتاد از شبکه ی دو پخش شد میشناختم. ما بچه ها اسم نارنیا را راحت تلفظ نمیکردیم و اسم سریال را به نام دومش «شیر، جادوگر و جالباسی» میخواندیم (یا بهتر است اعتراف کنم، میگفتیم: «شیر، کمد و جادوگر»!). آن موقع به نظر ما خیلی هیجان انگیز بود ولی آنها که سینمایی نارنیا را اولین بار در نوروز 1386 دیدند چنین نخواهند گفت. مسلما نارنیای قدیمی که داخلش دو تا آدم در پوست سگ آبی رفته بودند تا خانم و آقای سگ آبی را معرفی کنند قابل مقایسه با نارنیای جدید که با کامپیوتر جانورانی بسیار شبیه به واقعیت خلق کرده اند نیست. به هر حال، سوژه ی ملکه ی جادوگری که زمستان را بر جهان حاکم کرده، سوژه ی آشنایی بود. حداقل دو اقتباس کارتونی و یک اقتباس عروسکی از داستان "ملکه ی برفی" هانس کریستین اندرسن را یادم هست که از تلویزیون ایران پخش شده اند. البته ملکه ی زمستانی قبل از آن با داستان بومی ننه سرما در ذهن های ایرانی نشسته است. ولی به دوران ننه سرمای ایرانی، یک پیرمرد مهربان به نام عمو نوروز یا همان خضر نبی خاتمه میدهد نه شیر درنده ی نارنیا با نعره های ترسناکش. علتش این است که عمو نوروز و ننه سرما، شخصیت های اختراع فرهنگ هایی صلحجو هستند اما فرهنگ های دیگری بودند که باور نمیکردند زمستان سرد با زبان خوش میدان را خالی کند و حتما باید برایش جنگ میتراشیدند. احتمالا این فرهنگ ها بیش از حد شاهی بودند و برای همین هم پای شیر را وسط کشیده بودند که هم الگوی شاه است و هم الگوی ارتش. فقط میتوانم بگویم که مطمئنم جنگ مزبور اختراع نویسنده ی نارنیا نیست. چون همان را یک جادو و جنبل ماوراء الطبیعی دیگر که اسم خودش را ساینس یا علم گذاشته است، به زبانی شبیه تر به ماتریالیسم، جور دیگری توضیح داده است. آقای علم، در تاریخ زمین یک دوره عصر یخبندان گنجانده که همان یخبندان نارنیا در سرزمین ملکه ی جادوگر است. این یخبندان 12 هزار سال پیش تمام شد. زمانش را هم برخلاف آنچه ادعا میشود کربن سنجی تعیین نکرده که هنوز درباره ی چگونگی و حتی گاهی اعتبارش بین دانشمندان خود درگیری وجود دارد. بلکه دلیل اصلی این است که طبق تخمین های منجمین (!) در 12 هزار سال پیش، زمین از عصر صورت فلکی سنبله یا دوشیزه که به شکل یک زن است خارج شده و وارد عصر صورت فلکی اسد که به شکل یک شیر است وارد شده است. چون شیر جانور خورشید است به یخبندان ننه سرما که همان بانوی سنبله است خاتمه داده و به همین ترتیب در نارنیا هم زمستان ملکه ی جادوگر با بازگشت اصلان شیر پایان می یابد. معادل علمی این تغییر پادشاهی به عقیده ی اربابان «علم» این است که عصر زن سالاری به پایان رسیده و رهبران مردسالاری که خوی شیران را داشتند قدرت را به دست گرفته اند ولی این خیلی تدریجی اتفاق افتاده است. چون اولش تولد خورشید (همان اعتدال بهاری و وقوع نوروز بهاری) هر سال در مرز صورت های فلکی اسد و سنبله رخ میداده و بنابراین خورشید نیمی از این بوده و نیمی از آن. تصویر اسفنکس یونانی که شیری با سر یک زن را نشان میدهد همین تصویر دوگانه بوده است. دراینجا بدن شیر دارد هنوز با سر زن جادوگر فکر میکند و باستانیان این را به الهه ای انسانی که شیران در خدمت اویند نیز تعبیر کرده اند. ولی کم کم شیر نرینه مثل اصلان نارنیا استقلال خود را اثبات میکند و علیه جادوگری زنانه میشورد. این هم مبنای نبرد خدای شیرشکل یهود علیه جادوگری کافران میشود و هم مبنای شکار زنان جادوگر توسط کلیسای همان خدا به مرکزیت رم.

هیچکدام از این اتفاقات بین 12هزار تا 3200 سال پیش که مثلا موسی از مصر بیرون آمد رخ نداده اند. چون قطعا 12 هزار سال پیش اگر خدای نکرده آدمی هم وجود داشت قطعا هیچ صورت فلکی ای اختراع نکرده بود که از رویش برای خودش و قبیله اش تصمیمات نجومی بگیرد. اما آن یهودی ای که بعدها داشت اسد را به خاطر شیر بودنش به خدمت این ایدئولوژی درمی آورد، خشم خودش را تا حد خشم کشنده ی شیر بزرگ کرده بود. این خشم انتقامجویانه را در تورات و دیگر متون یهودی میبینید آنجاکه با لذت میگویند چطور خدای یهود، سامری ها و دیگر دشمنان خودش را به شیران دچار کرد و شیرها را به خیابان های شهرهایشان فرستاد تا آنها را تکه پاره کنند. استراون معتقد است که این داستان ها بر یک نفرین ماقبل یهودی و پرکاربرد در خاورنزدیک استوارند که به طرف میگفتند: «الهی به پنجه های شیر آدمخوار گرفتار شوی.» به گفته ی استراون دلیل این نفرین آن است که در قدیم که شهرها کم بودند و مردم از همه طرف توسط طبیعت محاصره شده بودند، رودررو شدن با درندگان یکی از بزرگ ترین و همیشگی ترین ترس های آنها بود و در بین درندگان، شیر از همه بزرگتر و ترسناک تر بود. البته خرس هم گاهی به بزرگی شیر میشد و ندرتا موقع نفرین میگفتند: «الهی به پنجه های خرس گرفتار شوی.» ولی اتفاقا جایگزینی شیر با خرس دلیل دیگری هم دارد که ما را با سویه ی دیگر کتاب مقدس آشنا میکند. خرس قهوه ای خاورمیانه موسوم به خرس سوری، وقتی در حدود بزرگ خود دیده میشد، نه فقط خیلی در نیرومندی به شیر نزدیک بود، بلکه با علاقه ی قبلی آدم ها در تشبیه کردن آدم بدوی به خرس بازی میکرد. بنابراین خرس میتوانست واسطه ای بین شیر و دشمنان انسانی باشد. پس تشبیه شیران به قهر و غضب الهی، میتواند جای به انتقام خدا از یهودیان ناسپاس توسط لشکریان بابل و آشور بدهد. این لشکریان، خود توسط شاهانی اداره میشوند که خود را در نیرومندی به شیر همانند میکنند. آنها نسخه ی پیشرفته ی همان مللی هستند که شیر را انعکاس غضب الهی در آسیب رساندن خدا به آدم های ناسپاس و گناهکار میبینند. البته این شاهان، خودشان هم آدم های گناهکاری هستند و بنابراین به طور آیینی به شکار شیر میروند، امری که در عراق، ایران، مصر و بسیاری جاهای دیگر، یکی از تصاویر آشنای شاه در ادبیات و آثار هنری بوده است. داستان دانیال نبی که داریوش شاه شوش، او را به گودال شیرها انداخت و به امر خدا شیرها به او آسیبی نرساندند انعکاسی است از این خرافه که خدا نمیگذارد سر آدم های خوب بلا بیاید. این بلا فقط جانی نیست بلکه مالی هم هست وقتی که شیر و درندگان دربارش به احشام مردم صدمه میزنند. اتفاقا داود که پادشاهی یهود به او گره میخورد، قبل از شاه شدن، جلو این خسران را میگیرد. زمانی که اولین شاه یهودیان شائول در مصاف با دشمنان پلستینی به سد جالوت غول برمیخورد داود چوپان نوجوان جلو می آید و میگوید میتواند پهلوان پلستینی را بکشد و در تایید خود میگوید که شیر و خرسی را که قصد شکار گوسفندانش را داشته اند کشته است پس از پس یک آدم پلستینی هم برمی آید. دراینجا میبینیم که باز هم شیر و خرس و دشمن انسانی با یکدیگر هم وزن میشوند. از طرفی گوسفندان چوپان حکم رعیت شاه را دارند و داود میتواند از مردمش نیز حمایت کند. شائول و پسرش جاناتان هم در تورات، قدرتمندتر از شیران توصیف شده اند. اما شیرکشی داود، شیرکشی معمولی نیست بلکه غلبه بر روح شیر است یعنی همان خدا. به همین دلیل است که شائول و جاناتان به دست پلستینی ها کشته میشوئند تا راه برای شاه شدن داود باز شود. استراون دراینباره یادآوری میکند که مردم خاورنزدیک درحالی خدا را به شیر تشبیه میکردند که در وقت مناسب خود، در کشتن شیر تردید نمیکردند. شیرکشی آیینی شاه در خاورمیانه در حکم نبرد با تقدیر الهی بود. حالا یهودیت یک گام به جلو نهاده و شیرکشی فیزیکی شاهان را تبدیل به یک نبرد متافیزیکی بین شیر قدیم و شیر جدید کرده بود. داود شیری را کشته بود ولی حیوانش هنوز شیر بود چون او صورت انسانی یهوه ی شیرگون بود که به جنگ مردم دیگری میرفت که خدا در نزد آنها هم به شیر تشبیه میشد. این را میتوان در دیگر دشمن یهودی قسم خورده ی پلستینی ها یعنی سمسون دید. اگر سمسون به تنهایی یک لشکر پلستینی را حریف بود، قبل از هر چیز قدرت خود را با کشتن یک شیر اثبات کرده بود. سمسون البته یک شاه نبود و داود هم اگر قدرتی زمینی یافته بود ولی هنوز خدمتکار ساده ی یهوه بود اما یهوه هم یک جایی بین آدمی در کسوت شاهانه و یک شیر گیر کرده بود. نسبت داود و یهوه همان نسبت انکیدو و گیلگمش است. انکیدو نخست وحشی ای است که دوست حیوانات و منجمله شیرها است. ولی بعد متمدن میشود و به سلک چوپانان میپیوندد و جالب اینجاست که یکی از نخستین ملزومات تمدن که فراهم میکند سلاح هایی برای کشتن شیرها است. شب ها که چوپانان با ترس و اضطراب، برای مراقبت از گله شان در مقابل گرگ ها بیرون کشیک میدهند، انکیدو خواب کشتن شیرها را میبیند. همین انکیدو در ادامه ی هماوردجویی هایش به کشتی گیری با شاه گیلگمش میرود که خود یک پهلوان شیرکش است. انکیدو حریف گیلگمش نمیشود و خدمتکار و برادرخوانده ی او میگردد و این تز، در صورت جایگزینی انکیدو با داود، قابلیت توسعه یابی به صورت خدمتگزاری و تامین الیگارشی یهودی در دستگاه شاهان حکومت های بیگانه را هم دارد:

“what is stronger than lion?: leonine image and metaphor in the Hebrew bible and the ancient near east”: brent a.strawn: university of Zurich press: 2005 :P234-248

من فکر میکنم نسبت یهوه و داود که همان نسبت گیلگمش و انکیدو است در برادرخواندگی لیوبی شاه شوهان با گوان یو خدای جنگ در داستان چینی سه پادشاهی –در ایران معروف به افسانه ی سه برادر- تکرار شده باشد. در این داستان، جایی داریم که در میدان جنگ، هوآ شیان ژنرال دنگ ژو نیروهای یوان شائو را به وحشت می اندازد و هیچکس جرئت جنگیدن با او را ندارد. یوان شائو با نگرانی و سراسیمگی درست مثل شائول حاضر به دادن ثروت فراوانی به کسی میشود که سر هواشیان را برای او بیاورد. گوان یو که درست مثل داود مردی معمولی و ناشناخته بود داوطلب جنگ شد و با کشتن هواشیان، مایه ی حیرت همگان و پله ی شهرت برادر خود لیوبی شد. لیوبی به کمک گوان یو و دیگر خادمانی که به مرور یافت به پادشاهی قدرتمند تبدیل شد ولی با کشته شدن گوان یو به دستور متحد سابقش سان کوان، به قلمرو سان کوان حمله برد و علیرغم پیروزی های اولیه در نبردی با آتش، بخش اعظم ارتشش را از دست داد و پس از آن، باقی عمر خود را دور از دیگران در باغی به انزوا گذراند. این یادآور مرگ انکیدو و تلاش گیلگمش پس از آن برای غلبه بر مرگ است. شکست گیلگمش همان شکست لیو بی با آتش است که نماد نیروهای جهنمی و مرگ آور است. صحنه های پایانی زندگی لیوبی، سقوط بودا از یک شاهزاده به یک زاهد را به یاد می آورد و نیز تبدیل رم به پایتخت زاهدان مسیحی پس از سقوط امپراطوری باشکوهش را. در ایران نیز این صحنه به صورت تبلیغ زندگی روستایی و زاهدانه در فیلم ها به جای عربده کشی مستانه ی لات های فیلم فارسی در پس از انقلاب تکرار میشود. در رم، رنسانس با زنده کردن یاد یونانی ها و رومی ها دوران لذتپرستی و اصراف و مستی را برگرداند و ظاهرا بازگشت فیلمفارسی به سینمای ایران نیز بلاچاره و هرچند هنوز تدریجی بود. نکته ی جالب این است که آنچه تاریخ رسمی مدعی است غرب پس از هزار سال قرون وسطی به فکر بازگرداندنش افتاده، ایرانی ها در عرض 40 سال به آن بازگشته اند. آیا ایرانی ها خیلی با هوش ترند یا خیلی سست عنصر تر؟